هیچ میدانی که شب شد من شدم دیوانه أت
هیچ میدانی که شب شد من شدم دیوانه أت
بی سر و سامان شدم آواره در ویرانه أت
هیچ میدانی که در قلبم شدی سلطان عشق
مست مِی بودم مرا راندی تو از میخانه أت
هیچ میدانی قسم خوردم که لیلایت شوم
مو پریشان کرده ای دانی شوم من شانه أت
خوب دانستی که من دیوانهء شهر توأم
قصه ها گفتی تو بر من تا شدم افسانه أت
لحظه ای غافل شدم رفتی و تنها مانده أم
گم شدم یا گم نمودم من مسیر خانه أت
خوب فهمیدی که در قلبم حکومت میکنی
پر نمودم از شرابی ناب من پیمانه أت
رسم عاشق این نباشد دل ز دلبر بشکند
شب شد و من باز هم دیوانه أم دیوانه أت
بی سر و سامان شدم آواره در ویرانه أت
هیچ میدانی که در قلبم شدی سلطان عشق
مست مِی بودم مرا راندی تو از میخانه أت
هیچ میدانی قسم خوردم که لیلایت شوم
مو پریشان کرده ای دانی شوم من شانه أت
خوب دانستی که من دیوانهء شهر توأم
قصه ها گفتی تو بر من تا شدم افسانه أت
لحظه ای غافل شدم رفتی و تنها مانده أم
گم شدم یا گم نمودم من مسیر خانه أت
خوب فهمیدی که در قلبم حکومت میکنی
پر نمودم از شرابی ناب من پیمانه أت
رسم عاشق این نباشد دل ز دلبر بشکند
شب شد و من باز هم دیوانه أم دیوانه أت
- ۵.۰k
- ۱۲ دی ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط