{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هیچ میدانی که شب شد من شدم دیوانه ات

هیچ میدانی که شب شد من شدم دیوانه ات
بی سر و سامان شدم اواره در ویرانه ات

هیچ میدانی که در قلبم شدی سلطان عشق
مست مِی بودم مرا راندی تو از میخانه ات
هیچ میدانی قسم خوردم که لیلایت شوم
مو پریشان کرده ای دانی شوم من شانه ات
خوب دانستی که من دیوانهء شهر توام
قصه ها گفتی تو بر من تا شدم افسانه ات
لحظه ای غافل شدم رفتی و تنها مانده ام
گم شدم یا گم نمودم من مسیر خانه ات
خوب فهمیدی که در قلبم حکومت میکنی
پر نمودم از شرابی ناب من پیمانه ات
رسم عاشق این نباشد دل ز دلبر بشکند
شب
شد و من باز هم دیوانه ام دیوانه ات.
دیدگاه ها (۲)

به ساز عشق میخوانم به یاد آن دو چشمانتبساط گل به لب دارم ،بی...

ماهدر آغوش شببه خواب می رود ومن هنوز بیدارممگر می شودبی تو ب...

عشقبازی های شعرم با تو تحسین میشوداین غزل با وصف جادوی تو تز...

‌ لب بر لب من نهادی و بوسه زدیانگار سری به عالم خلسه زدیبیتا...

تقدیم به دوردونه قلبم❤🌹هرگز نگفتم نازنین من دوستت دارم ولی.....

باز باران با ترانه می‌خورد بر بام خانه خانه ام کو؟خانه ات کو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط