دلم برای کودکی‌ام تنگ شده

دلم برای کودکی‌ام تنگ شده
برای روزهایی که باور ساده‌ای داشتم
همه آدم‌ها را دوست داشتم
مرگ مادر کوزت را باور می‌کردم...
واز زن تناردیه کینه به دل می‌گرفتم
مادرم که میرفت به این فکر بودم که مثل مادر هاچ گم نشود
دلم میخواست
ممل را پیدا کنم
از نجاری‌ها که میگذشتم گوشه چشمی به دنبال وروجک می‌گشتم
تمام حسرتم از دنیا نوشتن با خودکار بود
دلم برای خدا تنگ شده
خدایی که شب‌ها بوسه بارانش می‌کردم
‌
دلم برای کودکی‌ام تنگ شده...
شاید یک روز در کوچه بازار فریب دست من ول شد و او رفت...
‌
‌
#نوستالژی #دهه_شصتی #برنامه_کودک #بازی #خونه_قدیمی #تلویزیون #قدیمی #سریال #چیدمان #دکوری #دکوراسیون_داخلی
دیدگاه ها (۲)

وقتی اومد، گفت: «من با همه فرق دارم. پناهت میشم، تکیه‌گاهت م...

رمان:تا وقتی که عاشقت شدم

پروانه جان

🥀 قسمت هشتم فاطمه چه کسی بود؟تا اینجا شاید فکر کرده با...

سلاممممم

پارت ۴ ویو ا.ت چند لحظه سرش رو انداخت پایین سکوت آزار دهنده ...

╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 4«ویو ا.ت»با گریه وارد خونه شدم و مستقیم رفتم اتاقم...

پارت ۱۸ — آخرین روز دانشگاه 🎓🌸روز فارغ‌التحصیلی بالاخره از ر...

جادویی به نام عشق

قسمت ۶

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط