***فصل پنجم***
***فصل پنجم***
دو ساعتی میشد که بابا به قصد زیر گرفتن محمد خونه رو ترک کرده بود و هنوز برنگشته بود .. مامانم به شدت مضطرب بود و همش منو مقصر می دونست .. میگفت تو اخلاق پدرت رو می دونستی ... امروز باید اول به من می گفتی تا سر فرصت و با مقدمه چینی به بابات میگفتم ولی وقتی با اون سر و وضع و اشک روی صورتت وارد شدی باعث شد بابات اینطوری جوش بیاره و حالا فقط خدا کنه هم خودش و هم مارو بدبخت نکنه ... هر چی با تلفن همراه پدرم تماس می گرفتیم اول جواب نمی داد .. بعدم دیگه خاموش شد و ما همچنان نگران بودیم...تا این که بعد از سه ساعت بابا برگشت .. تا صدای ماشین رو شنیدم خواستم خیز بردارم سمت در که مامانم با اشاره به من فهموند که از جام تکون نخورم.. بعدم زیر لب گفت فقط ساکت بشین و دعا کن به خیر بگذره... با ترس عجیبی که تو دلم بود خودم رو روی مبل پرت کردم و منتظر ورود پدرم شدم.. صدای چرخاندن کلید و بعد چهره خسته و عصبی پدرم رو توی قاب در دیدم..زیر لب سلام کردیم ولی جوابی نداد و اومد یه گوشه نشست... انگار کوه رو جابه جا کرده بود ... چهره بابام چقدر شکسته بود !!! یا شاید هم من تازه متوجه شده بودم ... دلم برای بابا هم می سوخت ... اون یه مرد زحمت کش و مهربون و با غیرت بود....مثل همه پدرهای دیگه... بابا تنها خصوصیت منفی که داشت زود عصبانی شدن بود اما در بقیه موارد یک همسر خوب برای مامان و یک پدر مهربون و فداکار برای من و مهران بود ... چقدر خوب می شد اگه بازم مثل بچگی هام بغلم میکرد و بعدم باهم کشتی می گرفتیم.. و هربار من و مهران پدر رو زیر بار مشت و لگد های کودکانه شکست می دادیم و اون هم خودش رو به مردن میزد... ای کاش همیشه تو اون روزها می موندیم... تو افکار خودم ساکت به پدر زل زده بودم ولی اون انگار تو این دنیا نبود ... مامان با سینی چای وارد شد ... می دونستم تنها کسی که می تونه الان بابا رو اروم کنه فقط مامان هست... بلاخره بعد از چند لحظه سکوت مامان اروم گفت: خسته نباشی ... این پسره رو دیدی.... ؟؟؟ باهاش حرف زدی؟؟؟ بابا گفت : تمام خیابون هارو گشتم ... تو پیاده رو خیابون بیهقی یه دوچرخه سوار دیدم ... پیاده شدم و با عصبانیت رفتم سمتش ... صورتشو برگردوندم که یه مشت مردونه بذارم پای چشم این نامرد که یهو دیدم اشتباه گرفتم... بعدش رفتم در خونه پدربزرگش ... کسی در رو باز نکرد... منم رفتم کلانتری... درسته که این پسر یتیم هست و منم دلم نمیخواست کار به اینجا بکشه ولی راهیه که خودش انتخاب کرده ... من نمی تونم آبروی دخترم رو فدای خیرخواهی برای دیگران کنم... بلاخره نفس حبس شده ام رو بیرون دادم و خیالم راحت شد بابا برای خودش دردسری درست نکرده اما بازم نگران بودم! یعنی حالا چی میشه؟؟... مامان پرسید خب پلیس ها چی گفتن؟؟ بابا گفت با مامور رفتم در خونه ش ... می دونستم خونه بود اما دایی بزرگش در رو باز کرد بهش هم هشدار شفاهی دادم هم احضاریه .. اگه تا پس فردا خودشو به کلانتری معرفی نکنه حکم جلبش رو می گیرم... مامان گفت: فکر کنم الان به اندازه کافی ترسیده کاش تو هم یه کم کوتاه بیای... بابا دوباره جوش اورد وگفت: چی رو کوتاه بیام خانوم؟؟ ابروی دخترت وسط خیابون خدشه دار شده اون وقت تو میگی فقط بترسونمش ؟؟ نه من تا جون به لبش نکنم ول کن نیستم... به نظر تو با اتفاقات امروز مردم چه فکری درباره ابشار میکنن؟؟ اونا از کجا باید بدونن این اقا پسر عموی ابشار و به اصطلاح خواستگارش هست؟؟؟ مامان که خودشم ته دلش با بابا موافق بود دیگه حرفی نزد... منم اروم به سمت اتاقم رفتم.. داشتم از درد می مردم ... یه مسکن خوردم و بعد از نیم ساعت خوابم برد ... با صدای فریاد مهران بیدار شدم: غلط کرده محمد.... خودم میدونم چطور ادبش کنم ... بابا شما چرا صبر نکردی من از مدرسه بیام خودم خون این نامرد رو بریزم کف خیابون... ******
.وای حالا دیگه نوبت این جوجه تعصبی بود ... خدایا اخه این چه غیرتی هست که به مردهای زندگی من دادی ؟؟؟ بعد از چندتا جمله دیگه بلاخره پدرم اونو اروم کرد و گفت تو به درسات برس ابشار هنوز پدر داره هر وقت من مردم اون وقت تو بیا ادعا کن... مهران دارم بهت تذکر جدی میدم وای به حالت بشنوم سرخود کاری کردی.. خود من امروز شانس اوردم تو اوج عصبانیت محمد رو پیدا نکردم وگرنه الان من توی زندان بودم اما الان اونه که باید از قانون بترسه!!! ***
اون روز باهمه تنش ها و حرف ها گذشت ... فردا صبحش پدرم برخلاف همیشه که زودتر از همه می رفت بیرون اونقدر صبر کرد تا خودش منو به مدرسه ببره... تو راه بهم گفت که سعی کن با دخترهای دیگه که تو محله خودمون هستن این مسیر رو بری و بیای .. منم از ظهر همون روز با دو نفر که تا نزدیکی کوچه ما هم مسیر بودیم به خونه برگشتم... نجمه و سعیده رو از قبل می شناختم .. اونا همی
دو ساعتی میشد که بابا به قصد زیر گرفتن محمد خونه رو ترک کرده بود و هنوز برنگشته بود .. مامانم به شدت مضطرب بود و همش منو مقصر می دونست .. میگفت تو اخلاق پدرت رو می دونستی ... امروز باید اول به من می گفتی تا سر فرصت و با مقدمه چینی به بابات میگفتم ولی وقتی با اون سر و وضع و اشک روی صورتت وارد شدی باعث شد بابات اینطوری جوش بیاره و حالا فقط خدا کنه هم خودش و هم مارو بدبخت نکنه ... هر چی با تلفن همراه پدرم تماس می گرفتیم اول جواب نمی داد .. بعدم دیگه خاموش شد و ما همچنان نگران بودیم...تا این که بعد از سه ساعت بابا برگشت .. تا صدای ماشین رو شنیدم خواستم خیز بردارم سمت در که مامانم با اشاره به من فهموند که از جام تکون نخورم.. بعدم زیر لب گفت فقط ساکت بشین و دعا کن به خیر بگذره... با ترس عجیبی که تو دلم بود خودم رو روی مبل پرت کردم و منتظر ورود پدرم شدم.. صدای چرخاندن کلید و بعد چهره خسته و عصبی پدرم رو توی قاب در دیدم..زیر لب سلام کردیم ولی جوابی نداد و اومد یه گوشه نشست... انگار کوه رو جابه جا کرده بود ... چهره بابام چقدر شکسته بود !!! یا شاید هم من تازه متوجه شده بودم ... دلم برای بابا هم می سوخت ... اون یه مرد زحمت کش و مهربون و با غیرت بود....مثل همه پدرهای دیگه... بابا تنها خصوصیت منفی که داشت زود عصبانی شدن بود اما در بقیه موارد یک همسر خوب برای مامان و یک پدر مهربون و فداکار برای من و مهران بود ... چقدر خوب می شد اگه بازم مثل بچگی هام بغلم میکرد و بعدم باهم کشتی می گرفتیم.. و هربار من و مهران پدر رو زیر بار مشت و لگد های کودکانه شکست می دادیم و اون هم خودش رو به مردن میزد... ای کاش همیشه تو اون روزها می موندیم... تو افکار خودم ساکت به پدر زل زده بودم ولی اون انگار تو این دنیا نبود ... مامان با سینی چای وارد شد ... می دونستم تنها کسی که می تونه الان بابا رو اروم کنه فقط مامان هست... بلاخره بعد از چند لحظه سکوت مامان اروم گفت: خسته نباشی ... این پسره رو دیدی.... ؟؟؟ باهاش حرف زدی؟؟؟ بابا گفت : تمام خیابون هارو گشتم ... تو پیاده رو خیابون بیهقی یه دوچرخه سوار دیدم ... پیاده شدم و با عصبانیت رفتم سمتش ... صورتشو برگردوندم که یه مشت مردونه بذارم پای چشم این نامرد که یهو دیدم اشتباه گرفتم... بعدش رفتم در خونه پدربزرگش ... کسی در رو باز نکرد... منم رفتم کلانتری... درسته که این پسر یتیم هست و منم دلم نمیخواست کار به اینجا بکشه ولی راهیه که خودش انتخاب کرده ... من نمی تونم آبروی دخترم رو فدای خیرخواهی برای دیگران کنم... بلاخره نفس حبس شده ام رو بیرون دادم و خیالم راحت شد بابا برای خودش دردسری درست نکرده اما بازم نگران بودم! یعنی حالا چی میشه؟؟... مامان پرسید خب پلیس ها چی گفتن؟؟ بابا گفت با مامور رفتم در خونه ش ... می دونستم خونه بود اما دایی بزرگش در رو باز کرد بهش هم هشدار شفاهی دادم هم احضاریه .. اگه تا پس فردا خودشو به کلانتری معرفی نکنه حکم جلبش رو می گیرم... مامان گفت: فکر کنم الان به اندازه کافی ترسیده کاش تو هم یه کم کوتاه بیای... بابا دوباره جوش اورد وگفت: چی رو کوتاه بیام خانوم؟؟ ابروی دخترت وسط خیابون خدشه دار شده اون وقت تو میگی فقط بترسونمش ؟؟ نه من تا جون به لبش نکنم ول کن نیستم... به نظر تو با اتفاقات امروز مردم چه فکری درباره ابشار میکنن؟؟ اونا از کجا باید بدونن این اقا پسر عموی ابشار و به اصطلاح خواستگارش هست؟؟؟ مامان که خودشم ته دلش با بابا موافق بود دیگه حرفی نزد... منم اروم به سمت اتاقم رفتم.. داشتم از درد می مردم ... یه مسکن خوردم و بعد از نیم ساعت خوابم برد ... با صدای فریاد مهران بیدار شدم: غلط کرده محمد.... خودم میدونم چطور ادبش کنم ... بابا شما چرا صبر نکردی من از مدرسه بیام خودم خون این نامرد رو بریزم کف خیابون... ******
.وای حالا دیگه نوبت این جوجه تعصبی بود ... خدایا اخه این چه غیرتی هست که به مردهای زندگی من دادی ؟؟؟ بعد از چندتا جمله دیگه بلاخره پدرم اونو اروم کرد و گفت تو به درسات برس ابشار هنوز پدر داره هر وقت من مردم اون وقت تو بیا ادعا کن... مهران دارم بهت تذکر جدی میدم وای به حالت بشنوم سرخود کاری کردی.. خود من امروز شانس اوردم تو اوج عصبانیت محمد رو پیدا نکردم وگرنه الان من توی زندان بودم اما الان اونه که باید از قانون بترسه!!! ***
اون روز باهمه تنش ها و حرف ها گذشت ... فردا صبحش پدرم برخلاف همیشه که زودتر از همه می رفت بیرون اونقدر صبر کرد تا خودش منو به مدرسه ببره... تو راه بهم گفت که سعی کن با دخترهای دیگه که تو محله خودمون هستن این مسیر رو بری و بیای .. منم از ظهر همون روز با دو نفر که تا نزدیکی کوچه ما هم مسیر بودیم به خونه برگشتم... نجمه و سعیده رو از قبل می شناختم .. اونا همی
- ۵۲.۹k
- ۱۶ دی ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط