{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عکاس خودم ^___^

عکاس خودم ^___^



تو را می خواهم و دانم که هرگز
به کام دل در آغوشت نگیرم
تویی آن آسمان صاف و روشن
من این کنج قفس مرغی اسیرم
ز پشت میله های سرد تیره
نگاه حسرتم حیران به رویت
در این فکرم که دستی پیش آید
و من ناگه گشایم پر به سویت
در این فکرم که در یک لحظه غفلت
از این زندان خاموش پر بگیرم
به چشم مرد زندانبان بخندم
کنارت زندگی از سر بگیرم

#فروغ_فرخزاد
دیدگاه ها (۱۵)

تو را می خواهم و دانم که هرگزبه کام دل در آغوشت نگیرمتویی آن...

ترا می خواهم و دانم که هرگزبه کامِ دل در آغوشت نگیرمتوئی آن ...

ترا میخواهم و دانم که هرگز....به کام دل در آغوشت نگیرم....تو...

ترا میخواهم و دانم که هرگز....به کام دل در آغوشت نگیرم....تو...

تو را مے خواهم و دانم ڪہ هرگزبہ ڪام دل در آغوشت نگیرمتویے آن...

ز پشت میله های سرد تیرهنگاه حسرتم حیران به رویتدر این فکرم ک...

تو را می خواهم و دانم که هرگزبه کام دل در آغوشت نگیرمتویی آن...

تو را می خواهم و دانم که هرگزبه کام دل در آغوشت نگیرمتویی آن...

تو را می خواهم و دانم که هرگزبه کام دل در آغوشت نگیرمتویی آن...

تو را می خواهم و دانم که هرگزبه کام دل در آغوشت نگیرمتویی آن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط