{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

KIM V

part nineteen

کیم‌وی

تهیونگ: چرا؟ دیشب که خوب باهم صمیمی شده بودیم؟!
ا.ت: چرا نگفتی از فرمانده های پک هستی؟!

تو به من دروغ گفتی.

تهیونگ : من دروغ نگفتم فقط نپرسیدی که بگم خرگوش خنگ.

ا.ت: حالا هرچی

یهو خودم زدم به موش مردگی و با مظلومیت بهش نگاه کردم

و گفتم:

میشه ما هم تو مسابقات که قراره برگذار بشه به عنوان تماشاچی باشیم.؟

با تعجب نگاهم کرد و گفت: تو از کجا میدونی، بعد هم برای چی می خوای به عنوان تماشاگر بیای؟

ا.ت: از دونفر تو آسانسور که داشتن پچ پچ میکردن شنیدم.

تهیونگ : اهوم که اینطور نگفتی چرا اینقدر مشتاقی!؟

ا.ت: خب باحال دیگه تازه میگن جناب کیم وی هم هست وای دل تو دلم نیست ببینمش....

در حال حرف زدن بودیم که سفارش مون آورد و رو به تهیونگ 360 درجه خم شد و رفت.

ا.ت: میگم مستر کیم یادم باشه هرجا میری باهات بیام خیلی ازت حساب میبرند.

تهیونگ خندید وای خدا چقدر صدای مردونش قشنگه محو خندیدنش بودم

که یهو یونگی اومد و چیزی به تهیونگ گفت و رفت.

تهیونگ: خرگوش کوچولو چیزی نمیخوای برات بگیرم؟

من باید برم به کارام برسم.

ا.ت: نه مرسی تهیونگ شی بابت شیر توت فرنگی ها

تهیونگ موهام بهم ریخت و رفت.

الان این حرکت اخرش یعنی چی!!!

سه ساعت سر مدل موهام وقت گذاشتم .

بیخیالش اخجون کیک هم سفارش داده بذار این خوشمزه ها رو بخورم.

داشتم با عشق شیر توت فرنگی میخوردم از گوشه چشم میدیدم بقیه بهم زل زدن،

وا یعنی اینقدر جذابم!؟

ولی این جوّ به شدت رو مخم بود برای همین وسایل برداشتم ،

برم یه جایی که آدم نباشه بخورم.

رفتم بیرون کنار اسب کوچولو کمی باهاش بازی کردم.

داشتم با لحن بچگانه حرف میزدم که یه اسب سفید خیلی خوشگل که تاحالا ندیده بودمش،

اینجا اومد کنار کره اسب ناز نازم وایساد.

بلند شدم رفتم سمتش واقعا اسب خیره کننده ای بود یعنی چقدر شبیه کره اسب خوشگل خودمِ

نکنه مامانشِ؟!

نازش کردم که کمی خم شد؟

وا الان اون اجازه داد سوار بشم من کی باشم رد کنم وقتی خودش پا داده.

درسته آمادگی جسمانی خوبی داشتم اما این اسب رکاب نداشت که راحت بشه سوارش شد.

داشتم به سختی تلاش میکردم که دیدم یکی بلندم کرد.

ات: جییییییییییییییییغ فرا بنفش کشیدم و گفتم:

الهه ما اسیرت کنه، ترسیدم یه ندایی میدادی، اصلا تو کی هستی؟!

تهیونگ: همین جور داشتم به غرغر هاش گوش میدادم

تهیونگ

لعنتی خیلی خوردنی میشه وقتی عصبانیه، آروم گذاشتمش روی اسب.

برگشت سمتم وقتی دید منم خیالش راحت شد.

ات: تهیونگ شی یه ندایی بده فکر کردم دشمناتون حمله کردن.

تهیونگ: خندیدم و گفتم صدات کردم اینقدر در تلاش بالا رفتن بودی متوجه نشدی!!!

خب حالا اسب سواری که بلدی؟!

تا حالا ندیده بودم برفی از کسی جز من خوشش بیاد.

ات: میدونی من کلا کراشم حتی اسب ها هم دوستم دارن.
بلد نیستم اینم که بند نداره بگیرم چیکار کنم!

تهیونگ: بذار منم بشینم یادت بدم.

با یه حرکت پریدم و سوار برفی شدم

برفی جفت اسب خودمه تک‌خال و تا الان به هیچکس اجازه سواری جز من نداده بود.

فکر کنم فهمیده ا.ت هم قراره مال من شه

ا.ت
با یه حرکت سوار اسب شد.

چقدر سریع حالا من یک ساعت داشتم ک‌و‌ن میدادم تا سوار بشم.

ولی خیلی آغوشش گرمه.

به هوای ترسیدن بیشتر بهش چسبیدم.

اونم نزدیک تر شد و بهم گفت:

تهیونگ:وقتی چیزی نیست که بگیری باید یال اسب رو بگیری که نیوفتی

فقط حواست باشه زیاد یالشو نکشی

دستشو گذاشت رو دستم سمت یال اسب برد و یه دستش رو گذاشت رو دستم بمونه‌

با یه دستش کمرمُ گرفت.

یه پا به اسب زد و اسب حرکت کرد

ات: این خیلی باحاله تهیونگ میشه با سرعت بره؟

تهیونگ: آره چرا نشه خرگوشک منو محکم بگیر

تهیونگ خم شد اون یکی دستش هم رو دستم گذاشت الان دقیقا تو حلقش بودم

ولی چقدر گندست این بشر من اصلا دیده نمیشم.

یه پا محکم زد و اسب با سرعت شروع به دویدن کرد.

از هیجان و لذت درحال خندیدن و داد زدن بودم.

واقعا حس خوبی داشت داد زدم:

ممنون تهیونگ این یکی از بهترین تجربه های زندگیم بود

ناخداگاه از سر عادت همیشه، وقتی خیلی هیجان زده میشم انجام میدم

برگشتم سمتش و گونه تهیونگ بوسیدم.

تهیونگ یهو وایستاد، اسب هم نگه داشت

برگشتم گفتم چی شده؟!

تهیونگ
تهیونگ
مستر کیییییییم

بلاخره به خودش اومد گفت: هیچی

اما یه جور عجیبی بهم نگاه میکرد

خیلی نگاه کردنش قشنگ بود

دلم میخواست تو نگاهش حل بشم.

بعد یه دور دیگه اسب سواری پیاده شد کمر منم گرفت از
اسب آورد پایین
دیدگاه ها (۱۲)

True Love⑦آخر هفته بعدازظهربهش گفته بودم امروز به جای مطب بر...

دختر تنها______________________________________ویو ا/تخیلی خ...

سناریو سو پارت اخر

آواز عشق ♣️ part 6♣️یونگی ویو سوار ماشینم شدمو راه افتادم سم...

پارت ۴ (سرنوشت)

《برادره ناتنیم》(پارت ۷)ویو ا/تاون مین جو بود کهمین جو: اووو ...

رمان :تا وقتی که عاشقت شدم

سناریو مایکی پارت اخر

تکپارتیـ درخواستیــــــــــــــــ«🥺»ــــــــــــــوقتی بهت س...

پارت سوم | «قرار نیست برم»ا/ت گوشی را از روی میز برداشت.— چر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط