شاگردی از استادش درباره ی جلب رضایت خدا و بهترین راه آن پ

شاگردی از استادش درباره ی جلب رضایت خدا و بهترین راه آن پرسید.
استاد گفت: به گورستان برو و به مرده ها توهین کن!
شاگرد دستور استاد را اجرا کرد و نزد او برگشت.
استاد گفت: جواب دادند؟
شاگرد گفت : نه.
استاد گفت: پس بار دیگر به آنجا برو و آن ها را ستایش کن!
شاگرد اطاعت کرد و همان روز عصر نزد استاد برگشت. استاد بار دیگر از او پرسید که آیا مرده ها جواب دادند؟ و شاگرد گفت : نه.

استاد گفت: برای جلب رضایت خدا، همین طور رفتار کن!
نه به ستایش های مردم توجه کن و نه به تحقیر ها و تمسخر هایشان!
بدین صورت است که می توانی راه خودت را در پیش گیری.
دیدگاه ها (۱)

خَسف | قصه بیست و نهم: ابوحنیفه و مالک (بخش اول)شاگردانی که ...

روزهای بسیار دور ؛ پیرزنی بود که ؛ هر روز با قطار از روستا...

Like Swan 🦢#like_swan𝑃𝑇22ویو هویج:بعد از اون روز، ات سعی کرد...

مافیای من — قسمت ۱۹رازی که به او مربوط بودماشین همچنان در سک...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_19فصل دهم | سؤا...

🍷 شراب قرمزپارت ۱۶ | سارارینا چند ثانیه فقط به پله‌ها خیره م...

قسمت ۲۸ — «صدایی از پنج سال قبل» 🖤ات هنوز گوشی را کنار گوشش ...

وارث ماه‌خاموش

پارت ۸ | رئیس، شما مشکل دارین! 😂ساعت ده صبح بود.تهیونگ پشت م...

رمان سبز یشم زیر باران🍀🖤پارت نهمکتابخانه برای چند ثانیه کامل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط