وارث ماه‌خاموش

#وارث-ماه-خاموش
فصل اول: سایه های تاج
پارت دوم؛ نسبت به هم بی اعتماد.

آرلیا کمان را پایین نیاورد.
تهیونگ گفت:
«بالاخره شناختی‌ام.»
«بله.»
«پس تیر را پایین بیاور.»
«نه.»
ابروی تهیونگ بالا رفت.
«چرا؟»
آرلیا نگاهش کرد.
«چون حالا که می‌دانم شاهزاده‌ای، بیشتر احتمال دارد که خطرناک باشی.»
تهیونگ چند ثانیه چیزی نگفت.
بعد آرام گفت:
«تصمیم عاقلانه‌ای است.»
آرلیا انتظار چنین جوابی را نداشت.
«پس چرا اینجایی؟»
تهیونگ نگاهش را از او گرفت و به جاده‌ی پشت سرشان دوخت.
«چون امشب کسانی از این مسیر عبور می‌کنند که نباید بفهمند تو اینجا بوده‌ای.»
آرلیا کمان را کمی پایین آورد.
«و چرا برایت مهم است؟»
«برای من مهم نیست.»
«پس چرا هشدارم دادی؟»
تهیونگ این بار مستقیم به چشمانش نگاه کرد.
«چون کسانی که دنبال من هستند، فکر می‌کنند تو چیزی را می‌دانی که نباید بدانی.»
سکوت.
آرلیا آرام پرسید:
«چه چیزی؟»
تهیونگ جواب نداد.
از دور صدای سم اسب‌ها بلند شد.
هر دو همزمان به سمت صدا برگشتند.
چند مشعل در میان مه ظاهر شد.
آرلیا شمارش کرد.
یک...
دو...
سه...
حداقل هفت سوار.
دستش دوباره روی زه کمان محکم شد.
تهیونگ گفت:
«حالا انتخاب کن.»
«چه انتخابی؟»
«می‌توانی همین‌جا بمانی و امیدوار باشی هفت نفر نتوانند تو را پیدا کنند.»
مکث کرد.
«یا می‌توانی با من بیایی.»
آرلیا سرد خندید.
«با مردی که همین پنج دقیقه پیش برای اولین بار دیدمش؟»
«انتخاب سوم هم داری.»
«چه؟»
تهیونگ به سمت جنگل اشاره کرد.
«تنها برو.»
آرلیا برای چند ثانیه به او خیره ماند.
بعد نگاهش را به سواران دوخت.
او به تهیونگ اعتماد نداشت.
حتی ذره‌ای.
اما یک چیز را خوب می‌دانست:
دشمن شناخته‌شده، از خطر ناشناخته قابل‌پیش‌بینی‌تر است.
کمانش را جمع کرد.
از کنار تهیونگ رد شد و گفت:
«اگر به من خیانت کنی، شاهزاده یا نه، می‌کشمت.»
تهیونگ بدون اینکه به او نگاه کند، جواب داد:
«اگر قصد خیانت داشتم، نمی‌گذاشتم اسلحه‌ات را نگه داری.»
آرلیا مکث کرد.
برنگشت.
«این جواب هنوز قانعم نکرده.»
تهیونگ سوار اسبش شد.
«قرار نیست قانعت کنم.»
و برای نخستین بار، آرلیا فهمید شاید مشکل این مرد دقیقاً همین باشد.
او سعی نمی‌کرد اعتماد کسی را به دست بیاورد.
و این...
از هر چیزی خطرناک‌تر بود.
آن دو در تاریکی جنگل ناپدید شدند؛ در حالی که هیچ‌کدام نمی‌دانستند این دیدار تصادفی، قرار است هر دوشان را به قلب جنگی ببرد که سال‌ها پیش آغاز شده بود.
جنگی که در آن، دشمن واقعی هنوز چهره‌اش را نشان نداده بود.

خیلی خب اینم از پارت دو.
بهم بگید که آیا دوستش داشتید یا نه؟
و اینکه ادامش بدم؟

🌱
دیدگاه ها (۰)

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆به طبقه‌ی پایین رسیدیم.تهیونگ ...

جنگل نفرین شده پارت ۲۵

فاصله یک لبخند تا جنون

راز خون پارت یازدهم

Borrowed LifePART3یکی دیگه هم هست؟! 😭تهیونگ چند لحظه به لینا...

چند روز بعد، ات کم‌کم به زندگی جدیدش در عمارت عادت کرده بود....

𓂀 ── 𝑩𝒍𝒂𝒄𝒌𝒘𝒐𝒐𝒅 𝑴𝒂𝒏𝒐𝒓 ── 𓂀

Heir of Light and Darknesspart : 14صبح روز بعد، تهیونگ با صد...

معاملهp24جونگ‌کوک چند لحظه ساکت ماند. هنوز بی‌جان روی دست‌ها...

فیک تهکوک «وارثِ زار»پارت سوم | پشت دردستگیره هنوز تکان می‌خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط