{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آه !!!

آه !!!
باز این دلِ سرگشته ی من
یادِ آن قصه ی شیرین افتاد :
بیستون بود و تمنّای دو دوست.
آزِمون بود و تماشای دو عشق.
در زمانی که چو کبک،
خنده میزد " شیرین"
تیشه میزد فرهاد
نه توان گفت به جانبازیِ فرهاد : افسوس
نه توان کرد ز بیدردیِ " شیرین" فریاد
کار " شیرین " به جهان شور بر انگیختن است
عشق در جانِ کسی ریختن است
کارِ فرهاد ، برآوردنِ میل دلِ دوست
خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن
خواه با کوه درآویختن است
رمزِ شیرینیِ این قصه کجاست؟
که نه تنها "شیرین "
بینهایت زیباست...
آن که آموخت به ما درسِ محبت میخواست
جان ، چراغان کنی از عشقِ کسی
به امیدش ببری رنج بسی
تب و تابی بُوَدت هر نفسی
به وصالی برسی یا نرسی
سینه بی عشق مباد...
دیدگاه ها (۱)

*🕊️دیگر زمان زمانه مجنون نیستفرهاد در بیستون مراد نمی جویدزی...

باز این دل سرگشته منیاد آن قصه شیرین افتاد:بیستون بود و تمنا...

آه! باز اين دل سرگشتهٔ من ياد آن قصهٔ شيرين افتاد:بيستون بود...

بیستون بود و تمنای دو دوست.آزمون بود و تماشای دو عشق.در زمان...

بیستون بود و تمنای دو دوستآزمون بود و تماشای دو عشقدر زمانی ...

بیستون بود و تمنای دو دوست.آزمون بود و تماشای دو عشق.در زمان...

بیستون بود و تمنای دو دوست آزمون بود و تمنای دو عشق در زمانی...

بیستون بود و تمنای دو دوستآزمون بود و تماشای دو عشقدر زمانی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط