{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

داستان کوتاه غیبت و شایعه » بخش اول

داستان کوتاه غیبت و شایعه » بخش اول
زنی شایعه ای درباره همسایه اش را مدام تکرار کرد. در عرض چند روز، همه محل داستان را فهمیدند. شخصی که داستان درباره او بود عمیقاً آزرده و دلخور شد. بعداً، زنی که آن شایعه را پخش کرده بود و غیبت نموده بود متوجه شد که کاملاً اشتباه می کرده. او خیلی ناراحت شد ونزد خردمندی پیر رفت و پرسید برای جبران اشتباهش چه می تواند بکند.
پیرخردمند گفت: « به فروشگاهی برو و مرغی بخر و آن را بکش. سر راه که به خانه می آیی پرهایش را بکن و یکی یکی در راه بریز» زن اگر چه تعجب کرد، آنچه را به او گفته بودند انجام داد.
دیدگاه ها (۲)

🌿 قسمت پنجم وقتی فاطمه ماند و بچه‌هایش...فاطمه هنوز جو...

پارت چهارم ❤️ایزوکو هنوز نمی‌توانست نگاهش را از کاتسوکی بگیر...

بالهای سرخ پارت ۳

خدمتکار

لئوناردو در ۱۴ یا ۱۵ آوریل ۱۴۵۲ م در شهر تپه‌ای وینچی در توس...

قسمت۳:سکوتِ پشتِ نقابصبح زود، جی-وو با چشمانی پف‌کرده و خسته...

معرفی دو کتاب

پارت ۲۱ بعد از اتفاق حیاط...خبرش مثل برق توی کل مدرسه پیچید....

White Lotus | Part 19چند روز از مراسم گذشته بود...زندگی دوبا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط