{محکوم به لمس }
{محکوم به لمس }
part ۲۹ 杂交种
آرو با لباس تمرینی و موهای که دم اسبی بسته بود
شمشیر در دست خطاب به شیوری گفت : تو که هیچی بلد نیستی ببینی اینجوری
نوک تیز شمشیر را سمتش گرفت و با حرکت کوتاهی شمشیر را به شمشیر او زد اما دختر مهربان با ترس گفت : اما بانو من یاد ندارم خطرناکه
آرو بلند خندید و با یه حرکت از شمشیرش را زد به شمشیر شیوری که باعث ترسیدن آن دختر شد خندید و شمشیرش را انداخت شیوری ترسیده به دنبالش رفت و هول لب زد : شما این حرکات و این هنر رزمو از کجا یاد گرفتید؟
آرو روی مبل سلطنتی نشست پایش را روی آن یکی پا انداخت : با برادرم رن خیلی تمرین کردیم هر حرکت خوب یه پاداش داشت
شیوری با باد زدن تند تند به صورت بانویش باد میزد : پس اینجوری هنر های رزمی یاد گرفتین این عالیه
جیمین درحالیکه دست هایش را پشت اش با وقار جدی قفل کرده بود به زمین تمرین تمرین پا گذاشت همه با دیدنش سریعی تعظیم کردند همان افرادی که حتا برای لی آرو خم هم نشدند... شیوری وقتی جیمین را دید، تند تعظیم کرد : خوش اومدین رییس جوان
جبمین با جدیت خود به آرو که بیخیال روی تخت نشسته بود نگاه کرد دختر حتا به خودش زحمت نداد احترام بزاره
و همین همه رو متعجب میکرد آرو خطاب به شیوری گفت : دوست جون هوای اینجا خیلی سنگین شد بیا از اینجا بریم
جیمین با لحن خشدار و بسیار آرام که کلمات را هدر نمیداد لب زد : ما رو تنها بزارید
شیوری تند پلک زد و به هر دو نگاه کرد نمیشد که روی حرف رییس جوان حرف زد پس سر خم کرد و همراه بقیه ندیمه ها آنجا را ترک کردند،
آرو کلافه بلند شد و تا خواست برود بازویش سفت توسط جیمین آسیر شد و روبه روی خودش کشید با صدای جدی و قاطع گفت : آرو بخاطر اینکه نگذاشتم بری بیرون قیافه میگیری؟
دختر کلافه از اینکه همیشه وقتی یکم فراموشش میکرد بازم سر راهش سبز میشد بازویش را کشید و گفت : همیشه وقتی یکم توی این قصر لعنتی سر گرم میشم بازم جلوم مثل درخت سبز میشی
جیمین ناباورانه نگاهش کرد الان درخت خطابش کرده بود ؟ : دختر بچه لجباز جواب منو بده سوال نکن
با جدیت گفت و منتظر ماند آرو دلخور بود اما نشان نمیداد پس با لجبازی گفت : آره هم بخاطر اینکه لی آرو صدام نمیزنی هم نزاشتی برم بیرون حالا راضی شدی راتو بکش و برو
پشت کرد بهش و غرغر کنان خواست برود اما با صدای جیمین سر جایش متوقف شد : باهم مبارزه کنیم اگه من برنده شدم نمیری اگه تو برنده شدی میتونی بری
چشم های آرو از ذوق برق زدند واقعا میتونست بره بیرون
سمتش برگشت و با لحن تندی گفت : قبوله بیا شروع کنیم
دقایقی بعد هر دو با شمشیر های چوبی و آماده برای زمینی که هیچکس آنجا نبود ایستاده بودن خورشید دیگه واقعا درست با زمین خداحافظی میکرد و هیو نور در آسمان آبی نبود و آرو میدانست تا دقایقی بعد چراغ ها و مشعل های قصر روشن خواهد شد،
part ۲۹ 杂交种
آرو با لباس تمرینی و موهای که دم اسبی بسته بود
شمشیر در دست خطاب به شیوری گفت : تو که هیچی بلد نیستی ببینی اینجوری
نوک تیز شمشیر را سمتش گرفت و با حرکت کوتاهی شمشیر را به شمشیر او زد اما دختر مهربان با ترس گفت : اما بانو من یاد ندارم خطرناکه
آرو بلند خندید و با یه حرکت از شمشیرش را زد به شمشیر شیوری که باعث ترسیدن آن دختر شد خندید و شمشیرش را انداخت شیوری ترسیده به دنبالش رفت و هول لب زد : شما این حرکات و این هنر رزمو از کجا یاد گرفتید؟
آرو روی مبل سلطنتی نشست پایش را روی آن یکی پا انداخت : با برادرم رن خیلی تمرین کردیم هر حرکت خوب یه پاداش داشت
شیوری با باد زدن تند تند به صورت بانویش باد میزد : پس اینجوری هنر های رزمی یاد گرفتین این عالیه
جیمین درحالیکه دست هایش را پشت اش با وقار جدی قفل کرده بود به زمین تمرین تمرین پا گذاشت همه با دیدنش سریعی تعظیم کردند همان افرادی که حتا برای لی آرو خم هم نشدند... شیوری وقتی جیمین را دید، تند تعظیم کرد : خوش اومدین رییس جوان
جبمین با جدیت خود به آرو که بیخیال روی تخت نشسته بود نگاه کرد دختر حتا به خودش زحمت نداد احترام بزاره
و همین همه رو متعجب میکرد آرو خطاب به شیوری گفت : دوست جون هوای اینجا خیلی سنگین شد بیا از اینجا بریم
جیمین با لحن خشدار و بسیار آرام که کلمات را هدر نمیداد لب زد : ما رو تنها بزارید
شیوری تند پلک زد و به هر دو نگاه کرد نمیشد که روی حرف رییس جوان حرف زد پس سر خم کرد و همراه بقیه ندیمه ها آنجا را ترک کردند،
آرو کلافه بلند شد و تا خواست برود بازویش سفت توسط جیمین آسیر شد و روبه روی خودش کشید با صدای جدی و قاطع گفت : آرو بخاطر اینکه نگذاشتم بری بیرون قیافه میگیری؟
دختر کلافه از اینکه همیشه وقتی یکم فراموشش میکرد بازم سر راهش سبز میشد بازویش را کشید و گفت : همیشه وقتی یکم توی این قصر لعنتی سر گرم میشم بازم جلوم مثل درخت سبز میشی
جیمین ناباورانه نگاهش کرد الان درخت خطابش کرده بود ؟ : دختر بچه لجباز جواب منو بده سوال نکن
با جدیت گفت و منتظر ماند آرو دلخور بود اما نشان نمیداد پس با لجبازی گفت : آره هم بخاطر اینکه لی آرو صدام نمیزنی هم نزاشتی برم بیرون حالا راضی شدی راتو بکش و برو
پشت کرد بهش و غرغر کنان خواست برود اما با صدای جیمین سر جایش متوقف شد : باهم مبارزه کنیم اگه من برنده شدم نمیری اگه تو برنده شدی میتونی بری
چشم های آرو از ذوق برق زدند واقعا میتونست بره بیرون
سمتش برگشت و با لحن تندی گفت : قبوله بیا شروع کنیم
دقایقی بعد هر دو با شمشیر های چوبی و آماده برای زمینی که هیچکس آنجا نبود ایستاده بودن خورشید دیگه واقعا درست با زمین خداحافظی میکرد و هیو نور در آسمان آبی نبود و آرو میدانست تا دقایقی بعد چراغ ها و مشعل های قصر روشن خواهد شد،
- ۲.۷k
- ۰۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط