### 💗 قولی که شکستی
### 💗 قولی که شکستی
صبح، ا.ت با احساس گرمایی دور کمرش چشمهایش را باز کرد. جیمین هنوز خواب بود و صورتش نزدیک موهای او قرار داشت. ا.ت لبخندی زد و آرام برگشت تا صورتش را ببیند.
ا.ت: جیمین... بیدار شو.
جیمین: پنج دقیقه دیگه، عشقم...
ا.ت: خودت گفتی امروز با هم صبحونه میخوریم!
جیمین چشمهایش را باز کرد و او را محکمتر بغل کرد.
جیمین: باشه، باشه! فقط یه بوس بده تا بیدار شم.
ا.ت خندید و گونهاش را بوسید.
ا.ت: حالا بلند شو، تنبل!
با هم از تخت بیرون آمدند و بعد از آماده شدن، به طبقهی پایین رفتند. اجوما میز صبحانه را چیده بود و با دیدن آن دو لبخند زد.
اجوما: بالاخره شاهزاده و پرنسس ما تشریف آوردن!
ا.ت: اجومااا، جیمین نمیذاشت از تخت بیام بیرون!
جیمین: دروغ میگه! خودش چسبیده بود بهم.
ا.ت: جیمین!
جیمین خندید و برایش نان و مربا آماده کرد. صبحانهشان با شوخی و خنده گذشت؛ درست مثل هر روز دیگری که کنار هم بودند.
بعد از صبحانه، جیمین ساعتش را بست و کیفش را برداشت.
ا.ت: امروز کی برمیگردی؟
جیمین: سعی میکنم زود بیام، عزیزم.
ا.ت: قول؟
جیمین: قول، پرنسسم.
پیشانیاش را بوسید و راهی شرکت شد.
ظهر، ا.ت برایش پیام فرستاد و دربارهی خریدی که میخواست انجام دهد حرف زد. جیمین هم میان کارهایش جواب داد و قرار گذاشتند عصر دربارهی برنامههای آخر هفته صحبت کنند.
اما بعدازظهر، وقتی ا.ت به اتاق کار جیمین رفت تا چیزی را از او بپرسد، متوجه شد که او دوباره مشغول تماس کاری است.
ا.ت: عشقم، میخوام عصر با سارا برم خرید. اشکالی نداره؟
جیمین دستش را روی گوشی گذاشت و به او نگاه کرد.
جیمین: امروز؟ فکر کردم قراره با هم باشیم.
ا.ت: قرارمون برای فرداست. امروز فقط میخوام چندتا چیز بخرم.
جیمین: پس فردا با هم میریم.
ا.ت: جیمین، من امروز با سارا قرار گذاشتم.
جیمین تماسش را تمام کرد و گوشی را روی میز گذاشت.
جیمین: گفتم فردا با هم میریم، ا.ت.
ا.ت: چرا داری جوری حرف میزنی انگار اجازه نمیدی برم؟
جیمین: چون میخوام وقتم رو با تو بگذرونم. مگه بده؟
ا.ت: نه، ولی منم دوست و زندگی خودمو دارم!
جیمین اخم کرد. ا.ت که از لحنش دلخور شده بود، کیفش را برداشت.
ا.ت: من میرم آماده بشم. نمیخوام دوباره سر یه موضوع کوچیک بحث کنیم.
جیمین چیزی نگفت و دوباره به لپتاپش برگشت.
عصر، ا.ت آماده شد و پایین رفت. جیمین در سالن منتظرش بود.
جیمین: کجا داری میری؟
ا.ت: بهت گفتم، با سارا.
جیمین: گفتم امروز نرو.
ا.ت با تعجب نگاهش کرد.
ا.ت: تو نمیتونی برای من تصمیم بگیری!
جیمین: من دوستپسرتم. حق دارم نگران باشم.
ا.ت: نگران بودن با کنترل کردن فرق داره، جیمین!
جیمین از جایش بلند شد.
جیمین: داری زیادی بزرگش میکنی.
ا.ت: چون هیچوقت حرفم رو نمیشنوی! هر بار یه چیزی میخوام، باید باهات بحث کنم!
جیمین: ا.ت، صدات رو بیار پایین.
ا.ت: نمیارم! منم حق دارم ناراحت بشم!
جیمین با عصبانیت دستش را بالا برد و به صورت ا.ت سیلی زد.
هر دو همان لحظه خشکشـان زد.
ا.ت دستش را روی گونهاش گذاشت و با ناباوری به جیمین نگاه کرد. جیمین هم انگار تازه فهمیده بود چه کرده است.
چند ثانیه هیچکدام حرف نزدند.
بعد جیمین با عجله یک قدم به طرفش برداشت.
جیمین: ا.ت... عشقم، من...
ا.ت دستش را جلوی او گرفت.
ا.ت: نیا جلو.
جیمین: لطفاً بذار توضیح بدم. من نباید این کار رو میکردم...
ا.ت: تو قول دادی!
صدایش شکست و اشکهایش سرازیر شدند.
ا.ت: تو گفتی هر چی بشه، هیچوقت بهم آسیب نمیزنی! گفتی کنار تو امنم!
جیمین سرش را پایین انداخت.
جیمین: میدونم... هیچ بهونهای ندارم.
ا.ت: من فقط میخواستم حرفم رو بشنوی! چرا باید از کسی که دوستش دارم بترسم؟
جیمین دوباره خواست نزدیک شود، اما ا.ت عقب رفت.
ا.ت: بهم دست نزن!
جیمین: باشه... نزدیکت نمیام، عزیزم.
ا.ت: دیگه بهم نگو عزیزم!
ا.ت با گریه از سالن بیرون رفت و به اتاق خودش پناه برد. در را بست و قفل کرد.
جیمین چند لحظه همانجا ایستاد؛ بعد به سمت اتاق رفت و پشت در نشست.
جیمین: ا.ت... من پشت درم. نمیام تو، قول میدم.
از داخل اتاق صدای گریه بلند شد.
ا.ت: گمشو! نمیخوام ببینمت!
جیمین چشمهایش را بست و سرش را به در تکیه داد.
جیمین: باشه، پرنسسم... فقط میمونم همینجا.
تمام شب صدای گریهی ا.ت از اتاق میآمد. جیمین هم آرامش نداشت؛ اما میدانست حق ندارد مجبورش کند در را باز کند یا او را ببخشد.
تنها کاری که میتوانست بکند، این بود که ساکت پشت در اتاق پرنسسش بماند و برای اولین بار با عواقب کاری که کرده بود روبهرو شود. 💗
گیلیلیلیلیلیلی
صبح، ا.ت با احساس گرمایی دور کمرش چشمهایش را باز کرد. جیمین هنوز خواب بود و صورتش نزدیک موهای او قرار داشت. ا.ت لبخندی زد و آرام برگشت تا صورتش را ببیند.
ا.ت: جیمین... بیدار شو.
جیمین: پنج دقیقه دیگه، عشقم...
ا.ت: خودت گفتی امروز با هم صبحونه میخوریم!
جیمین چشمهایش را باز کرد و او را محکمتر بغل کرد.
جیمین: باشه، باشه! فقط یه بوس بده تا بیدار شم.
ا.ت خندید و گونهاش را بوسید.
ا.ت: حالا بلند شو، تنبل!
با هم از تخت بیرون آمدند و بعد از آماده شدن، به طبقهی پایین رفتند. اجوما میز صبحانه را چیده بود و با دیدن آن دو لبخند زد.
اجوما: بالاخره شاهزاده و پرنسس ما تشریف آوردن!
ا.ت: اجومااا، جیمین نمیذاشت از تخت بیام بیرون!
جیمین: دروغ میگه! خودش چسبیده بود بهم.
ا.ت: جیمین!
جیمین خندید و برایش نان و مربا آماده کرد. صبحانهشان با شوخی و خنده گذشت؛ درست مثل هر روز دیگری که کنار هم بودند.
بعد از صبحانه، جیمین ساعتش را بست و کیفش را برداشت.
ا.ت: امروز کی برمیگردی؟
جیمین: سعی میکنم زود بیام، عزیزم.
ا.ت: قول؟
جیمین: قول، پرنسسم.
پیشانیاش را بوسید و راهی شرکت شد.
ظهر، ا.ت برایش پیام فرستاد و دربارهی خریدی که میخواست انجام دهد حرف زد. جیمین هم میان کارهایش جواب داد و قرار گذاشتند عصر دربارهی برنامههای آخر هفته صحبت کنند.
اما بعدازظهر، وقتی ا.ت به اتاق کار جیمین رفت تا چیزی را از او بپرسد، متوجه شد که او دوباره مشغول تماس کاری است.
ا.ت: عشقم، میخوام عصر با سارا برم خرید. اشکالی نداره؟
جیمین دستش را روی گوشی گذاشت و به او نگاه کرد.
جیمین: امروز؟ فکر کردم قراره با هم باشیم.
ا.ت: قرارمون برای فرداست. امروز فقط میخوام چندتا چیز بخرم.
جیمین: پس فردا با هم میریم.
ا.ت: جیمین، من امروز با سارا قرار گذاشتم.
جیمین تماسش را تمام کرد و گوشی را روی میز گذاشت.
جیمین: گفتم فردا با هم میریم، ا.ت.
ا.ت: چرا داری جوری حرف میزنی انگار اجازه نمیدی برم؟
جیمین: چون میخوام وقتم رو با تو بگذرونم. مگه بده؟
ا.ت: نه، ولی منم دوست و زندگی خودمو دارم!
جیمین اخم کرد. ا.ت که از لحنش دلخور شده بود، کیفش را برداشت.
ا.ت: من میرم آماده بشم. نمیخوام دوباره سر یه موضوع کوچیک بحث کنیم.
جیمین چیزی نگفت و دوباره به لپتاپش برگشت.
عصر، ا.ت آماده شد و پایین رفت. جیمین در سالن منتظرش بود.
جیمین: کجا داری میری؟
ا.ت: بهت گفتم، با سارا.
جیمین: گفتم امروز نرو.
ا.ت با تعجب نگاهش کرد.
ا.ت: تو نمیتونی برای من تصمیم بگیری!
جیمین: من دوستپسرتم. حق دارم نگران باشم.
ا.ت: نگران بودن با کنترل کردن فرق داره، جیمین!
جیمین از جایش بلند شد.
جیمین: داری زیادی بزرگش میکنی.
ا.ت: چون هیچوقت حرفم رو نمیشنوی! هر بار یه چیزی میخوام، باید باهات بحث کنم!
جیمین: ا.ت، صدات رو بیار پایین.
ا.ت: نمیارم! منم حق دارم ناراحت بشم!
جیمین با عصبانیت دستش را بالا برد و به صورت ا.ت سیلی زد.
هر دو همان لحظه خشکشـان زد.
ا.ت دستش را روی گونهاش گذاشت و با ناباوری به جیمین نگاه کرد. جیمین هم انگار تازه فهمیده بود چه کرده است.
چند ثانیه هیچکدام حرف نزدند.
بعد جیمین با عجله یک قدم به طرفش برداشت.
جیمین: ا.ت... عشقم، من...
ا.ت دستش را جلوی او گرفت.
ا.ت: نیا جلو.
جیمین: لطفاً بذار توضیح بدم. من نباید این کار رو میکردم...
ا.ت: تو قول دادی!
صدایش شکست و اشکهایش سرازیر شدند.
ا.ت: تو گفتی هر چی بشه، هیچوقت بهم آسیب نمیزنی! گفتی کنار تو امنم!
جیمین سرش را پایین انداخت.
جیمین: میدونم... هیچ بهونهای ندارم.
ا.ت: من فقط میخواستم حرفم رو بشنوی! چرا باید از کسی که دوستش دارم بترسم؟
جیمین دوباره خواست نزدیک شود، اما ا.ت عقب رفت.
ا.ت: بهم دست نزن!
جیمین: باشه... نزدیکت نمیام، عزیزم.
ا.ت: دیگه بهم نگو عزیزم!
ا.ت با گریه از سالن بیرون رفت و به اتاق خودش پناه برد. در را بست و قفل کرد.
جیمین چند لحظه همانجا ایستاد؛ بعد به سمت اتاق رفت و پشت در نشست.
جیمین: ا.ت... من پشت درم. نمیام تو، قول میدم.
از داخل اتاق صدای گریه بلند شد.
ا.ت: گمشو! نمیخوام ببینمت!
جیمین چشمهایش را بست و سرش را به در تکیه داد.
جیمین: باشه، پرنسسم... فقط میمونم همینجا.
تمام شب صدای گریهی ا.ت از اتاق میآمد. جیمین هم آرامش نداشت؛ اما میدانست حق ندارد مجبورش کند در را باز کند یا او را ببخشد.
تنها کاری که میتوانست بکند، این بود که ساکت پشت در اتاق پرنسسش بماند و برای اولین بار با عواقب کاری که کرده بود روبهرو شود. 💗
گیلیلیلیلیلیلی
- ۴۸۹
- ۲۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط