( گناهکار ) 3 part
( گناهکار ) 3 part
شانزده سال بعد ....
یون بیول : مادر من اومدم
وارده سالن آن خونه قدیمی کره ای شد بلافاصله به طرفه مادرش رفت و از پشت بغلش کرد اون پیر شیرین با چشم های گرد اش به مادرش زل زد
ات : پسرم حتما گرسنه ای بیا بشین
یون بیول در حال نشستن کناره میز کوچیکی خوش صحبت درحال حرف زدن بود یون بیول : میدونی مادر امروز خیلی هوا سرده بود یخ زدم
ات کاسه رامیون را جلوی پسرش گذاشت روبه رویش روی زمین نشست
یون بیول چشم های گردش را به مادرش دوخت سریع نجوا کرد
یون بیول: مادر تو نمیخوری
ات : نه پسرم من پیشه خاله جونگ جا خوردم تو بخور
با حسرت به پسره سرکش اش خیره شد شاید داشت دورغ میگفت چیزی دیگه ای واسه خوردن نداشت تویه خونه فقط برای ناراحت نشدن پسرش
چیزی نگفت این زندگی باهاش خیلی بد تا کرده بود اون حتا چیزی واسه
خوردن هم نداشت پسرش رو تنهایی به این سختی بزرگ نموده حال با دیدنش یاده عشق گذشته اش می افتاد افکارش را پس زد تا بیشتر از این روحیه اش را نابود نکنه
ات : بیولم توی رستوران که سرد نیست اگه سرما بخوری چی
یون بیول چاپستیک را میون انگشتان چرخوند و درحین خوردن رامیون تند
با دهان پر جواب مادرش را داد
یون بیول : مادر خوشگلم نگران نباش اونجا خیلی گرمه
لحظه ای با دیدن این حرکت پسرش یاده عشق زخمیش افتاد جیمین هم همین عادت رو داشت چاپستیک رو میون انگشتانش میچرخوند و عاشق غذای تند بود در این شانزده سال عشقش در دلش بود پسرش خیلی شبیه جیمین بود در این مهرونی طرز حرف زدنش حرکاتش..
چشم هایش در از اشک شدن قبلش داغون پر از خون نفس عمیقی کشید
و خنده ای بر لب زد حتا لحظه ای هم نمیخواست ناراحتیشو پسرش ببینه
یون بیول : خیلی خوشمزه بود شما معرکه ای مادر عشق میریزی داخل غذا
ات خنده ای کرد و با دستش موهای پسرش رو نوازش کرد نزدیکش شد و پیشونیش رو بوسید حس مادرانه اش خیلی قوی و حساس بود اون تیکه ای از وجودشه با مهر لب زد
ات : بیولم دیگه برو بخواب خسته شدی کله رو سره کاری
یون بیول بوسه ای روی پشته دسته مادرش گذاشت و با چشم های گردش
زل زد یون بیول : به روی چشم
بلافاصله از روی زمین بلند شد و بوسه ای روی گونه مادرش گذاشت و با لبخند به اتاق اش رفت همینکه وارده اتاق شد روی تشک اش دراز کشید
اتاقی به سبک تاریخی بود این خونه از پدر بزرگش براشون مونده بود چیزه دیگه ای نداشتن فقط همین یه خونه خیلی قدیمی بود
ساعد دستش رو گذاشت روی چشم هایش اون تمام سختی های مادرش رو به چشم دیده بود این همه زجر کشیدنش ناراحت بودنش همه رو به دوش کشیده بود
شانزده سال بعد ....
یون بیول : مادر من اومدم
وارده سالن آن خونه قدیمی کره ای شد بلافاصله به طرفه مادرش رفت و از پشت بغلش کرد اون پیر شیرین با چشم های گرد اش به مادرش زل زد
ات : پسرم حتما گرسنه ای بیا بشین
یون بیول در حال نشستن کناره میز کوچیکی خوش صحبت درحال حرف زدن بود یون بیول : میدونی مادر امروز خیلی هوا سرده بود یخ زدم
ات کاسه رامیون را جلوی پسرش گذاشت روبه رویش روی زمین نشست
یون بیول چشم های گردش را به مادرش دوخت سریع نجوا کرد
یون بیول: مادر تو نمیخوری
ات : نه پسرم من پیشه خاله جونگ جا خوردم تو بخور
با حسرت به پسره سرکش اش خیره شد شاید داشت دورغ میگفت چیزی دیگه ای واسه خوردن نداشت تویه خونه فقط برای ناراحت نشدن پسرش
چیزی نگفت این زندگی باهاش خیلی بد تا کرده بود اون حتا چیزی واسه
خوردن هم نداشت پسرش رو تنهایی به این سختی بزرگ نموده حال با دیدنش یاده عشق گذشته اش می افتاد افکارش را پس زد تا بیشتر از این روحیه اش را نابود نکنه
ات : بیولم توی رستوران که سرد نیست اگه سرما بخوری چی
یون بیول چاپستیک را میون انگشتان چرخوند و درحین خوردن رامیون تند
با دهان پر جواب مادرش را داد
یون بیول : مادر خوشگلم نگران نباش اونجا خیلی گرمه
لحظه ای با دیدن این حرکت پسرش یاده عشق زخمیش افتاد جیمین هم همین عادت رو داشت چاپستیک رو میون انگشتانش میچرخوند و عاشق غذای تند بود در این شانزده سال عشقش در دلش بود پسرش خیلی شبیه جیمین بود در این مهرونی طرز حرف زدنش حرکاتش..
چشم هایش در از اشک شدن قبلش داغون پر از خون نفس عمیقی کشید
و خنده ای بر لب زد حتا لحظه ای هم نمیخواست ناراحتیشو پسرش ببینه
یون بیول : خیلی خوشمزه بود شما معرکه ای مادر عشق میریزی داخل غذا
ات خنده ای کرد و با دستش موهای پسرش رو نوازش کرد نزدیکش شد و پیشونیش رو بوسید حس مادرانه اش خیلی قوی و حساس بود اون تیکه ای از وجودشه با مهر لب زد
ات : بیولم دیگه برو بخواب خسته شدی کله رو سره کاری
یون بیول بوسه ای روی پشته دسته مادرش گذاشت و با چشم های گردش
زل زد یون بیول : به روی چشم
بلافاصله از روی زمین بلند شد و بوسه ای روی گونه مادرش گذاشت و با لبخند به اتاق اش رفت همینکه وارده اتاق شد روی تشک اش دراز کشید
اتاقی به سبک تاریخی بود این خونه از پدر بزرگش براشون مونده بود چیزه دیگه ای نداشتن فقط همین یه خونه خیلی قدیمی بود
ساعد دستش رو گذاشت روی چشم هایش اون تمام سختی های مادرش رو به چشم دیده بود این همه زجر کشیدنش ناراحت بودنش همه رو به دوش کشیده بود
- ۲۱.۱k
- ۲۹ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط