سناریو بلولاک
سناریو بلولاک
موقعیت(اگر دعوای خیلی بزرگی بکنیم و محکم بزنن صورتمون)(من سعی میکنم به کشتن و قتل عام کردن کشیده نشه اما نتونستم بدونید دیگه)
}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{
ایساگی: تو اروم دستت رو میذاری روی صورتت و بهش نگاه میکنی و بغضت میگیره ایساگی هم تازه میفهمه چیکار کرده میره تو شوک وقتی میخوای بری دستت رو میگیره و اروم بغلت میکنه اما سعی میکنی جدا شی که اونم معذرت خواهی میکنه و چون خودت میدونی که اون رو صورتت حساسه و تاحالا اینکار رو نکرده بود قبول میکنی اما هنوز از دستش دلخوری که به مرور زمان اوکی میشه
><><><><><><><><><><><><><><><><><><><
باچیرا:والا دعواتون به زدن نمیرسه همیشه سر کرم ریختنش یه دعوا کوچولو رخ میده که حل میشه اما خوب یک بار اینطوری میشه و تو میری تو شوک اونم یهو تعجب میکنه و یهو اشک تو چشاش جمع میشه و گریه میکنه
باچیرا( ببخشیدددد نمیخواستم اذیتت کنم نمیخواستم ازم نا امید شی ببخشیددددد(بچم مظلومه و جز ایساگی و بچه های بلولاک کسی باهاش دوست نبود))
ات(باچیرا چرا تو داری گریه میکنی؟؟ باشه باشه عیبی نداره )
باچیرا هم میاد انقدر لپتو بوس میکنه و بغلت میکنه خودت دوس داری بگیری بکشیش
><><><><><><><><><><><><><><><><><><><
ناگی:سر خوابش دعواتون شد(که همیشه همینه) که بی اختیار میزنتت و هردو میرید تو شوک(افسانه ها میگن از اون موقع به بعد ناگی دیگه زیاد نمیخوابه و همیشه حواسش به ات خانم معلوم نیست چیکارش کرده) ات:نويسنده نويسنده:جان دلم.. ات: چرا جزئیات رو نگفتی.. نويسنده:دوست داری بگم اخه؟؟ آخه جالبه که بدونن؟؟ ( خوب چیکارش کرده؟ رفت چاقو رو برداشت ناگی هم فکر کرد میخوای بکشیش اما فهمید وقتی خودتو میخوای بزنی جلوتو گرفت جدی شد و مودی شد و گریه کرد و بغلت کرد و خوابیدید همین)
><><><><><><><><><><><><><><><><><><><
رین: بچه خودش سعی کرد نادیده بگیره اما نتونست بعد از دوهفته امد عذرخواهی(عجیبه نه؟) اما با کلی خوراکی و وسایل ارایشی و عروسکی که اونسری دیدیش و دلت میخواست بخری اما پولت کم بود آمده بود اما تو قبول نکردی و برات یه شام درست کرد و موهات رو شونه کرد (افسانه ها میگه حتی رین کنارت گریه کرد برو خوشحالی کن) و تو هم قبول میکنی و از اون به بعد خیلی باهات مهربونه
><><><><><><><><><><><><><><><><><><><
سائه:سر اهمیت ندادن بهت دعواتون شد و وقتی زدتت عین داداش بود فقط همون لحظه همین کار هارو برات انجام داد و دیگه انقدر سرد نبود اما انقدر مهربون هم نه
><><><><><><><><><><><><><><><><><><><
کایرز(جدی ایده ندارم براش) ناراحت میشه وقتی میری موقع خواب میخواست گازت بگیره که یادش میاد که تو رفتی و ناراحت میشه پس میاد برا اشتی(افسانه ها میگن به مدت نیم ساعت نکشیده چارلز از ترفند های ایکو استفاده کرد و تو هم قبول کردی اما خیلی دوست داشتی بگه حاضرم جونمو برات فدا کنم که با چاقو بیوفتی دنبالش اما نگفت ولی با چاقو افتادی دنبالش و خندیدی)
><><><><><><><><><><><><><><><><><><><
نیکو:خود بچم نمیدونست چیشد و گریه معروفش رو میره ایساگی و باچیرا میان از ناکجا آباد و از اون عکس میگیرن و تو هم غیرتی پرتشون میکنی بیرون و از اون روز باهم سرد بودید اما خوب باچیرا و ایساگی و چارلز میان شما رو آشتی میدن(چرا؟ چون اونا دیدن نیکو اصلا دیگه سردی خالص هست و تو هم اصلا یه کلمه هم چیزی نمیگی و فقط لبخند میزنی(هر دو مظلوم)) از فرداش هردو لبخند زنان کنار هم اما باچیرا و ایساگی و و چارلز رو میدید سریع جدی میشدید
><><><><><><><><><><><><><><><><><><><
شیدو:پرت شدی و مردی(نه چیز ببخشید) خیلی بد زد و کبود شدی و خودش هم از کارش تعجب کرد اما ازت معذرت خواست و برات کارهایی که سخت بود و انجام میداد و حتی کبود صورتت رو تمیز میکرد و پانسمان میکرد
><><><><><><><><><><><><><><><><><><><
خودم: مگه دعوا داریم؟ یک بار زدیم همدیگر رو اخرش من میام بغلت میکنم(مقصر خودمم)و آرومت میکنم بعد قلقلکت میدم لوست میکنم و میندازمت پیش کراشت و میگم خوش بگذره و برات شکلات هعیی میفرستم دم خونتون
><><><><><><><><><><><><><><><><><><><
پایان (سر نیکو خیلی طول کشید بنویسم چون تاحالا دعواشو ندیدم چون اصلا مانگا اپیزود ناگی رو نخوندم که بدونم چطور دعوا میکنه)(چون پیدا نکردم) سعی کردم کشتن نباشه و احساس میکنم خیلی بد شد آره دیگه بهرحال عشق منید و حمایت و لایک فراموش نشه
بدرود
موقعیت(اگر دعوای خیلی بزرگی بکنیم و محکم بزنن صورتمون)(من سعی میکنم به کشتن و قتل عام کردن کشیده نشه اما نتونستم بدونید دیگه)
}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{
ایساگی: تو اروم دستت رو میذاری روی صورتت و بهش نگاه میکنی و بغضت میگیره ایساگی هم تازه میفهمه چیکار کرده میره تو شوک وقتی میخوای بری دستت رو میگیره و اروم بغلت میکنه اما سعی میکنی جدا شی که اونم معذرت خواهی میکنه و چون خودت میدونی که اون رو صورتت حساسه و تاحالا اینکار رو نکرده بود قبول میکنی اما هنوز از دستش دلخوری که به مرور زمان اوکی میشه
><><><><><><><><><><><><><><><><><><><
باچیرا:والا دعواتون به زدن نمیرسه همیشه سر کرم ریختنش یه دعوا کوچولو رخ میده که حل میشه اما خوب یک بار اینطوری میشه و تو میری تو شوک اونم یهو تعجب میکنه و یهو اشک تو چشاش جمع میشه و گریه میکنه
باچیرا( ببخشیدددد نمیخواستم اذیتت کنم نمیخواستم ازم نا امید شی ببخشیددددد(بچم مظلومه و جز ایساگی و بچه های بلولاک کسی باهاش دوست نبود))
ات(باچیرا چرا تو داری گریه میکنی؟؟ باشه باشه عیبی نداره )
باچیرا هم میاد انقدر لپتو بوس میکنه و بغلت میکنه خودت دوس داری بگیری بکشیش
><><><><><><><><><><><><><><><><><><><
ناگی:سر خوابش دعواتون شد(که همیشه همینه) که بی اختیار میزنتت و هردو میرید تو شوک(افسانه ها میگن از اون موقع به بعد ناگی دیگه زیاد نمیخوابه و همیشه حواسش به ات خانم معلوم نیست چیکارش کرده) ات:نويسنده نويسنده:جان دلم.. ات: چرا جزئیات رو نگفتی.. نويسنده:دوست داری بگم اخه؟؟ آخه جالبه که بدونن؟؟ ( خوب چیکارش کرده؟ رفت چاقو رو برداشت ناگی هم فکر کرد میخوای بکشیش اما فهمید وقتی خودتو میخوای بزنی جلوتو گرفت جدی شد و مودی شد و گریه کرد و بغلت کرد و خوابیدید همین)
><><><><><><><><><><><><><><><><><><><
رین: بچه خودش سعی کرد نادیده بگیره اما نتونست بعد از دوهفته امد عذرخواهی(عجیبه نه؟) اما با کلی خوراکی و وسایل ارایشی و عروسکی که اونسری دیدیش و دلت میخواست بخری اما پولت کم بود آمده بود اما تو قبول نکردی و برات یه شام درست کرد و موهات رو شونه کرد (افسانه ها میگه حتی رین کنارت گریه کرد برو خوشحالی کن) و تو هم قبول میکنی و از اون به بعد خیلی باهات مهربونه
><><><><><><><><><><><><><><><><><><><
سائه:سر اهمیت ندادن بهت دعواتون شد و وقتی زدتت عین داداش بود فقط همون لحظه همین کار هارو برات انجام داد و دیگه انقدر سرد نبود اما انقدر مهربون هم نه
><><><><><><><><><><><><><><><><><><><
کایرز(جدی ایده ندارم براش) ناراحت میشه وقتی میری موقع خواب میخواست گازت بگیره که یادش میاد که تو رفتی و ناراحت میشه پس میاد برا اشتی(افسانه ها میگن به مدت نیم ساعت نکشیده چارلز از ترفند های ایکو استفاده کرد و تو هم قبول کردی اما خیلی دوست داشتی بگه حاضرم جونمو برات فدا کنم که با چاقو بیوفتی دنبالش اما نگفت ولی با چاقو افتادی دنبالش و خندیدی)
><><><><><><><><><><><><><><><><><><><
نیکو:خود بچم نمیدونست چیشد و گریه معروفش رو میره ایساگی و باچیرا میان از ناکجا آباد و از اون عکس میگیرن و تو هم غیرتی پرتشون میکنی بیرون و از اون روز باهم سرد بودید اما خوب باچیرا و ایساگی و چارلز میان شما رو آشتی میدن(چرا؟ چون اونا دیدن نیکو اصلا دیگه سردی خالص هست و تو هم اصلا یه کلمه هم چیزی نمیگی و فقط لبخند میزنی(هر دو مظلوم)) از فرداش هردو لبخند زنان کنار هم اما باچیرا و ایساگی و و چارلز رو میدید سریع جدی میشدید
><><><><><><><><><><><><><><><><><><><
شیدو:پرت شدی و مردی(نه چیز ببخشید) خیلی بد زد و کبود شدی و خودش هم از کارش تعجب کرد اما ازت معذرت خواست و برات کارهایی که سخت بود و انجام میداد و حتی کبود صورتت رو تمیز میکرد و پانسمان میکرد
><><><><><><><><><><><><><><><><><><><
خودم: مگه دعوا داریم؟ یک بار زدیم همدیگر رو اخرش من میام بغلت میکنم(مقصر خودمم)و آرومت میکنم بعد قلقلکت میدم لوست میکنم و میندازمت پیش کراشت و میگم خوش بگذره و برات شکلات هعیی میفرستم دم خونتون
><><><><><><><><><><><><><><><><><><><
پایان (سر نیکو خیلی طول کشید بنویسم چون تاحالا دعواشو ندیدم چون اصلا مانگا اپیزود ناگی رو نخوندم که بدونم چطور دعوا میکنه)(چون پیدا نکردم) سعی کردم کشتن نباشه و احساس میکنم خیلی بد شد آره دیگه بهرحال عشق منید و حمایت و لایک فراموش نشه
بدرود
- ۲۱.۵k
- ۳۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط