بازی با آتیش
سلاااام به نارگلای خودم امیدوارم که چطورتون عالی باشه زی زی هستم اومدم با یه سناریو درخواستی از شیپ ایساگی و کایزر
بفرماییید چاییی ☕ 🫖
بزن بریم:
سالن تمرین بلولاک/سه صبح :
نورهای کمرنگ سالن تمرین، سایههای بلندی روی زمین انداخته بود. صدای برخورد توپ به تور، تنها صدایی بود که سکوت سنگین شب رو میشکست. ایساگی، با نفسهایی که به شماره افتاده بود و عرق از پیشانیاش میریخت، روی زمین افتاده بود و سعی میکرد نفس بگیرد.
در حالی که داشت سعی میکرد ضربان قلبش رو تنظیم کنه، صدای قدمهای آروم و خودمحورانهای رو شنید. اون صدا رو میشناخت... حتی با چشمهای بسته هم میشناخت.
کایزر، با اون لبخند کج و مغرور همیشگیاش، از تاریکی بیرون اومد. موهای آبیاش زیر نور کم کمی میدرخشید و نگاه نافذش مستقیم روی ایساگی قفل شده بود.
کایزر با لحنی که بین تمسخر و تحسین معلق بود، گفت: «هنوز داری تلاش میکنی، ایساگی چقدر اصرار داری که توی دنیای من جای پات رو محکم کنی...»
ایساگی سعی کرد بلند بشه، اما کایزر خیلی سریع بهش نزدیک شد و با یک حرکت، دستش رو پشت سر ایساگی گذاشت و اون رو به سمت خودش کشید. فاصله بین صورتهاشون اونقدر کم بود که ایساگی میتونست گرمای نفسهای کایزر رو روی پوستش حس کنه.
ایساگی با چشمهای پر از خشم و هیجان (همون نگاهی که کایزر عاشقش بود) به چشمهای کایزر زل زد: «من دنبال جای پایی در دنیای تو نیستم، کایزر... من دارم دنیای خودمو میسازم، دنیایی که تو فقط یه مانع براش باشی!»
کایزر خندهی کوتاهی کرد، یه خنده که بیشتر شبیه یه زمزمهی خطرناک بود. انگشتش رو آروم روی گونهی خیس از عرق ایساگی کشید و گفت: «اون نگاه... همون نگاهی که میخوام باهاش خرد بشم، یا باهاش فتح بشم؟ تو یه پارادوکس هستی، ایساگی یه مهره که نمیشه کنترلش کرد... و من عاشق کنترل کردن چیزهایی هستم که از دستم در میرن.»
تنش بینشون به اوج رسید. اون یه مرز باریک بین "دوست داشتن" و "نابود کردن" بود. ایساگی دست کایزر رو گرفت، نه برای اینکه اون رو عقب بزنه، بلکه برای اینکه قدرت خودش رو نشون بده.
ایساگی با صدایی که از شدت هیجان میلرزید، گفت: «پس امتحان کن... ببین کی از کی سقوط میکنه.»
کایزر چشمانش رو ریز کرد و لبخندش عمیقتر شد. اون لحظه، سالن تمرین دیگه فقط یه زمین فوتبال نبود؛ اونجا میدون جنگ دو تا روح بود که همزمان هم میخواستن همدیگه رو بکشن و هم نمیتونستن بدون همدیگه نفس بکشن
بعدشم به ما چه اما کلاغه خبر آورده صدای ناله میومده
خب اینم از این امیدوارم خوشتون اومده باشه و تا پست های بعدی همینجوری شاد پر انرژی و خفن بمووونیییید
بفرماییید چاییی ☕ 🫖
بزن بریم:
سالن تمرین بلولاک/سه صبح :
نورهای کمرنگ سالن تمرین، سایههای بلندی روی زمین انداخته بود. صدای برخورد توپ به تور، تنها صدایی بود که سکوت سنگین شب رو میشکست. ایساگی، با نفسهایی که به شماره افتاده بود و عرق از پیشانیاش میریخت، روی زمین افتاده بود و سعی میکرد نفس بگیرد.
در حالی که داشت سعی میکرد ضربان قلبش رو تنظیم کنه، صدای قدمهای آروم و خودمحورانهای رو شنید. اون صدا رو میشناخت... حتی با چشمهای بسته هم میشناخت.
کایزر، با اون لبخند کج و مغرور همیشگیاش، از تاریکی بیرون اومد. موهای آبیاش زیر نور کم کمی میدرخشید و نگاه نافذش مستقیم روی ایساگی قفل شده بود.
کایزر با لحنی که بین تمسخر و تحسین معلق بود، گفت: «هنوز داری تلاش میکنی، ایساگی چقدر اصرار داری که توی دنیای من جای پات رو محکم کنی...»
ایساگی سعی کرد بلند بشه، اما کایزر خیلی سریع بهش نزدیک شد و با یک حرکت، دستش رو پشت سر ایساگی گذاشت و اون رو به سمت خودش کشید. فاصله بین صورتهاشون اونقدر کم بود که ایساگی میتونست گرمای نفسهای کایزر رو روی پوستش حس کنه.
ایساگی با چشمهای پر از خشم و هیجان (همون نگاهی که کایزر عاشقش بود) به چشمهای کایزر زل زد: «من دنبال جای پایی در دنیای تو نیستم، کایزر... من دارم دنیای خودمو میسازم، دنیایی که تو فقط یه مانع براش باشی!»
کایزر خندهی کوتاهی کرد، یه خنده که بیشتر شبیه یه زمزمهی خطرناک بود. انگشتش رو آروم روی گونهی خیس از عرق ایساگی کشید و گفت: «اون نگاه... همون نگاهی که میخوام باهاش خرد بشم، یا باهاش فتح بشم؟ تو یه پارادوکس هستی، ایساگی یه مهره که نمیشه کنترلش کرد... و من عاشق کنترل کردن چیزهایی هستم که از دستم در میرن.»
تنش بینشون به اوج رسید. اون یه مرز باریک بین "دوست داشتن" و "نابود کردن" بود. ایساگی دست کایزر رو گرفت، نه برای اینکه اون رو عقب بزنه، بلکه برای اینکه قدرت خودش رو نشون بده.
ایساگی با صدایی که از شدت هیجان میلرزید، گفت: «پس امتحان کن... ببین کی از کی سقوط میکنه.»
کایزر چشمانش رو ریز کرد و لبخندش عمیقتر شد. اون لحظه، سالن تمرین دیگه فقط یه زمین فوتبال نبود؛ اونجا میدون جنگ دو تا روح بود که همزمان هم میخواستن همدیگه رو بکشن و هم نمیتونستن بدون همدیگه نفس بکشن
بعدشم به ما چه اما کلاغه خبر آورده صدای ناله میومده
خب اینم از این امیدوارم خوشتون اومده باشه و تا پست های بعدی همینجوری شاد پر انرژی و خفن بمووونیییید
- ۱۸.۰k
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط