noday

گاهی در نظرم از خود میپرسم که زندگانی چیست ، اما هیچ نتیجه ای ندارد . . . نمیفهمم که آیا از نفهمی من است یا از پیچیدگی زندگی
شاید هم این زندگیه به خصوص من است که در هم تنیده است و پیچ خورده ، این بخته سیاه من است که باعث بدبینی و روان دگرگون من شده و این زندگی شوم من است که مرا بدین حال وا گذاشته
نمیدانم که کاش میدانستم که بدین شکل سرگردان نباشم
چون مگر معنای زندگی گشتن و خندیدن و لذت بردن در آن نیست ؟ پس چرا من در این تنهاییه غمناک و زجر آورش زندانی ای بیش نیستم ؟ چرا فقط من حیران و سرگردانم در این نادانی بی انتها ؟ چون مگر زندگی به آن نبود که آگاه شویی ؟
عاح نمیدانم که این نداستن هم درد بدیست . . . دردیست که دوایی نخواهد داشت ، نه از جانب کسی که حتی با انسان های اطرافش هم نمیتواند ارتباط بگیرد ؛ تا زمانی که خون والدینم بر روی دستانم نریخته شده بود آنان بودند و حالا مردمی هستند که حالا قلب های کهنه و خونین آنان در دستان پینه بسته من است
تقصیر خودم نیست ، شاید به طور ذاتی برای زنده ها دوست داشتنی نیستم . . . چون تا به الان جنازه هایی که دیگر با من حرف نمیزنند به حرف هایم گوش داده اند

{ نامه های یک دیوانه - اورگاردن بی نام }
دیدگاه ها (۲۷)

هیچی دردناک‌تر از این نیست که همون آدمی که تا دیروز بهت حس د...

سلام بچه هامیخواستم یه چند کلام حرف بزنم .من خیلی وقته دارم ...

رمان انتقام ازدواج کامل

پارت سوم._*بیگناهان*_

تناسخ به دنیایی دیگر پارت ۴۸

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①⑥_بخش دوم_ری_به جای خالی‌اش کنا...

Cruel Love پارت ۷#:باشه حالا خانم کوچولو قهر نکن بیا بازی +:...

part62. . بوم به پوشیدن ژاکت یونجون کمک میکرد +خب دیگه چیزی ...

Nine

فصل بیست‌وهشتم: این دیگه کیه؟!شب، وقتی مهمون‌ها رفتن، آرون ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط