{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part62

part62
.
.
بوم به پوشیدن ژاکت یونجون کمک میکرد
+خب دیگه چیزی نموند ولی هیونگ مطمئنی خوبی؟ شاید بهتره چند روز بمونی
_هی هی تیر نخوردم که چندتا کبودی و شکستگیه!
گفت و بعد پوشیدن کفش هاش بیرون رفت، بوم بعد رفتن یونجون کاغذی که یادش رفته وبد با دفترچه تو جیب ژاکت یون بزاره رو توی جیب شلوار جینش گذاشت تا بعدا بزاره تو جیب یون
.
دو دقیقه بود که رسیده بودن خونه یونجون یا بهتره بگیم خونه هردو.. این خونه از اولشم مال بوم بوده!
+هویج نداریم پس به جاش یه چیز دیگه میریزم
_واقعا نیازه سوپ درست کنی؟
+منظورت چیه؟ تو اللن توان راه رفتنم نداری یکی باید ات مراقبت کنه
یونجون که کنار بوم لب اجاق گاز وایستاده بود سمت گوش چپ بوم خم شد
_من توان ندارم؟ میخوای نشون بدم چقدر توان دارم که میتونم کاری کنم نتونی چند روز راه بری؟
بوم با چشمای گرد شده به یونجون که چندسانت باهاش فاصله داشت نگاه کرد
+چوی یونجون!
_چیه؟ منظورم اینه که اونقدر مجبور میشی ازم مراقبت کنی که توانی تو پاهات نمونه چی فکر کردی؟
با پوز خند همیشگیش رو لباش گفت و بعدش با خنده از آشپزخونه خارج شد چون بوم با ملاقه سوپ تحدیدش کرد، صدای خنده یونجون توی خونه پخش میشد و بوم با لبخند نگاهش میکرد.. این ساید یونجون سایدی بود که سال های طولانی دیده نشده بود بومگیو حاضر بود هرکاری بکنه این حالش موندگار باشه؛ شاید چون داره همچیو فراموش میکنه و واقعا بدون دونستن اینکه کسی که باهاش میخنده کیه بتونه زندگی بهتری داشته باشه! شاید..
.
_آه.. واقعا هوشمزست خیلی وقت بود چیز به این خوبی نخورده بودم جدی میگم!
+معلومه چی فکر کردی؟ من فقط مثل بعضیا مهارتامو تو چشم نمیکنم
_هرچی تو بگی درست
ساعت 9:32دقیقه بود و بوم با خیره شدن به ساعت دیواری سعی میکرد حرفایی که تو جو بینشون معلق بودن رو نادیده بگیره و با انگشتاش بازی کنه ولی نتونست مقاومت کنه
+یونجون.. چرا رفتی اونجا؟
یونجون با حرف بوم کاسه سوپشو روی میز گذاشت و به بوم و بعد به تلوزیون جلوش خیره شد که اجرای پیانوی سال 1989رو پخش میکرد جوابو اونقدری طول داد که بوم فکر کرد قرار نیست جوابی بشنوه
_اگه بخوام راستشو بگم خودمم نمیدونم.. فقط نمیخواستم بازم دست رو دست بزارم و ببینم آدمای اطرافم درد میکشن، نمیخواستم ببینم اون عوضیا اونجوری باهات رفتار کنن.. من... نمیدونم واقعا نمیدونم
و حالا این یونجون بود که سردرگم شده بود و با انگشتاش بازی میکرد.
هی لباشو باز میکرد تا حرفی بزنه اما صدایی خارج نمیشد چجوری میگفت؟ اصلا چی میگفت؟ چجوری بگه که میخواسته کاری که نتونست برای بومگیو بکنه برای اون بکنه؟ چجوری بگه هربار که میدید بدنش خونیه و کاری از دستش بر نمی اومد قلبش درد میگرفت؟ چجوری بگه که.. که... عاشقش شده!
_بوم..
بالاخره جرعت کرد که به چشمای پسر روبروش نگاه بکنه تا حرفشو بزنه، به چشمای شکلاتی اشنایی که تنها مکان امنش تو دنیا بودن خیره شد!
_بوم.. در موردش زیاد مطمئن نیستم ولی هربار که میبینم درد میکشی حس میکنم منم باهات دد میکشم هربار که میبینم بهم توجه میکنی بیتشر میخوام .. همه توجهتو..! وقتی گیتار میزنی و چشماتو میبندی، وقتی میخندی.. وقتی اذیتت میکنم و لپات گل میندازه و سرخ میشی بوم من همشو دوست دارم من بهشون وابستم.. من.. نمیدونم چطور این حسو بگم ولی مثل معتادیم که نسخی پس میده، من این حس رو بعد از دست دادنش کشته بودم و نتونستم با هیشکی تجرب شکنم حتی اون یوکی عوضی اما عجیبه با تو همچی فرق کرد با تو نتونستم بی تفاوت بمونم
_من..
سرشو پایین انداختدیگه نمیتونست باهاش چشم تو چشم بمونه این اولین اعتراف قلبش بود نتونست هیچوقت به بومگیو واضح حسشو بگه با اینگه قلبش واقعا میدونست چه حسی داره هیچوقت به زبون نیاوردش تا اینکه دیر شد... اما اینبار که اون حسو پیدا کرد نمیتونست از دستش بده انگار ارامش بومگیو رو کنار این فرد پیدا کرده بود.. یونجونی که هیچوقت احساسی برای مردم نداشت حالا جلوی یه پسر اینجوری خودشو گم کرده بود که حتی نمیتونست تو چشماش نگاه کنه!
دیدگاه ها (۴)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط