{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

୨୧ ─────────────── ୨୧

୨୧ ─────────────── ୨୧

𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟏 🎀💌
𓂃 ࣪˖ ִֶָ «پس اینو برای من نوشته بودی؟» 𓂃 ࣪˖ ִֶָ

୨୧ ─────────────── ୨୧

لیلی هنوز پاکت رو توی دستش گرفته بود.

— جنگکوک...

— هوم؟

— واقعاً بازش کنم؟

جنگکوک خندید.

— مگه برای همین بهت ندادمش؟

لیلی پاکت رو باز کرد.

داخلش یک کاغذ کوچک بود.

روی کاغذ فقط یک جمله نوشته شده بود:

«وقتی روی صحنه‌ام، همه صدای منو می‌شنون؛
ولی وقتی با تو حرف می‌زنم، خودم دوست دارم صدات رو بشنوم.»

لیلی چند ثانیه کاملاً ساکت موند.

بعد آرام سرش رو بالا آورد.

— اینو... خودت نوشتی؟

جنگکوک سر تکون داد.

— آره.

— چرا؟

جنگکوک نگاهش کرد.

— چون دیشب گفتی شاید منظورت رو فهمیدی.

— و؟

لبخند کوچیکی زد.

— خواستم یه کم واضح‌تر باشم.

لیلی کاغذ رو دوباره نگاه کرد.

— این خیلی...

— زیادیه؟

لیلی سرش رو تکون داد.

— نه.

لبخند زد.

— قشنگه.

جنگکوک نفس راحتی کشید.

— خوبه.

— ولی هنوز نفهمیدم دقیقاً منظورت چیه.

جنگکوک خندید.

— می‌دونی.

— نمی‌دونم!

— می‌دونی.

— جنگکوک!

— باشه، باشه.

هر دو خندیدن.

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪽 𓂃 ࣪˖ ִֶָ

بعدازظهر، جنگکوک برای تمرین رفت.

لیلی کاغذ رو داخل همون دفترچه گذاشت.

چند دقیقه بعد، پیامش اومد.

Jungkook:
«هنوز داری بهش فکر می‌کنی؟»

لیلی جواب داد:

Lili:
«شاید.»

Jungkook:
«پس من تنها نیستم.»

Lili:
«تو هم داری فکر می‌کنی؟»

چند ثانیه بعد:

Jungkook:
«از وقتی تو رو دیدم.»

لیلی گوشی رو کنار گذاشت.

— وای...

دوباره گوشی رو برداشت.

نوشت:

Lili:
«باید برم سر کار. خداحافظ.»

پیام جنگکوک فوراً اومد:

Jungkook:
«فرار کردی؟ 😂»

لیلی خندید.

Lili:
«نه!»

Jungkook:
«پس چرا یهو خداحافظ؟»

Lili:
«چون تو خیلی حرف می‌زنی.»

Jungkook:
«ولی تو دوست داری.»

لیلی به صفحه خیره شد.

بعد فقط یک ایموجی فرستاد:

🙄

جنگکوک جواب داد:

«این یعنی آره.»

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🎧 𓂃 ࣪˖ ִֶָ

شب، وقتی تمرین جنگکوک تمام شد، لیلی داشت از شرکت خارج می‌شد.

صدای قدم‌هایی پشت سرش اومد.

— لیلی!

برگشت.

جنگکوک بود.

— هنوز نرفتی؟

— داشتم می‌رفتم.

— خوبه.

— چرا؟

جنگکوک چند لحظه مکث کرد.

بعد گفت:

— چون می‌خواستم قبل از رفتنت یه چیزی بگم.

— چی؟

لبخند زد.

— فردا روز مهمیه.

لیلی با تعجب پرسید:

— برای چی؟

— فردا اولین اجرای این آهنگه.

— جدی؟!

— آره.

بعد کمی نزدیک‌تر شد.

— و می‌خوام تو اونجا باشی.

لیلی لبخند زد.

— حتماً میام.

جنگکوک لبخند زد.

— پس فردا...

مکث کرد.

— وقتی روی صحنه بودم، یه نفر رو می‌شناسم که احتمالاً باید حواسم بهش باشه.

لیلی خندید.

— کی؟

جنگکوک مستقیم نگاهش کرد.

— خودت.

قلب لیلی برای چندمین بار همان شب، بی‌دلیل تند شد.

و او هنوز نمی‌دانست...

فردا روی آن صحنه، جنگکوک قرار بود کاری کند که دیگر هیچ‌کدام نتوانند احساسشان را نادیده بگیرند.

୨୧ ─────────────── ୨୧
𓆩♡𓆪 𝐄𝐧𝐝 𝐨𝐟 𝐏𝐚𝒓𝒕 𝟐𝟏
୨୧ ─────────────── ୨୧
دیدگاه ها (۷)

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟐 🎤🪽𓂃 ࣪˖ ִֶָ «این نگاه برای من بو...

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟑 🎀🎧𓂃 ࣪˖ ִֶָ «یه چیز کوچیک، فقط ب...

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟎 🪽📖𓂃 ࣪˖ ִֶָ «این فقط یه جمله‌ست....

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟗 🫧🎀𓂃 ࣪˖ ִֶָ «تو اینو یادت مونده ...

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟔 🎧🖤𓂃 ࣪˖ ִֶָ «این یکی رو فقط برای...

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟖 🎤🪽𓂃 ࣪˖ ִֶָ «امشب دیگه نمی‌خوام ...

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟔 🌷🪽𓂃 ࣪˖ ִֶָ «اگه بگم دلم برات تن...

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟑 🍓🪽𓂃 ࣪˖ ִֶָ «من خودم انتخابش کرد...

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟕 🌷🎧𓂃 ࣪˖ ִֶָ «می‌خواستم اینجا اول...

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟑 🍓🪽𓂃 ࣪˖ ִֶָ «این مال توئه؟» 𓂃 ࣪˖...

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟒 ☕🌷𓂃 ࣪˖ ִֶָ «این یکی با قبلیا فر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط