پرنسس ناخواسته
P۱
آملیا:
از بچگی از صدای خروس متنفر بودم.
به زور از جایم بلند میشوم و پتو را کنار میزنم.
پیراهن صورتی ام را میپوشم. موهای گره خورده ام را با دست شانه میزنم
دیروز شانه ام گم شد و حالا باید با بدبختی موهایم را مرتب کنم
در آخر بیخیال میشوم و فقط با پاپیون همرنگ لباسم،گیسوانم را گوجه میکنم.
«دیر شدددد!»
پله ها را دو تا یکی میگذرانم و به سمت پایین می آیم.
«سلام جکس.مثل همیشه؟»
میخندد«مثل همیشه»
«خاله مارتا چطوره؟»
«بد نیست.مثل همیشه اول صبح غر غر کردنش شروع شده»
نان ها را به سمتش میگیرم«سلام من رو بهش برسون»
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«کسی اینجا هست؟»
از آشپزخانه بیرون می آیم و شوکه به او نگاه میکنم
«س...سلام»
«سلام.بِیلیبیک هستم مشاور اعظم پادشاه و.....»
حرفش را قطع میکنم و با هیجان میگویم«قراره کیک سفارش بدید؟»
گلویش را صاف میکند«بله،البته کمی صبر میکردید خودم میگفتم...»
چشمانم برق میزنند.
ادامه میدهد«دو روز دیگر تولد شاهزاده هست و....»
دوباره وسط حرفش میپرم«و من باید کیک کاکائویی سلطنتی ده طبقه درست کنم خودم میدونم😌»
«چجوری....»
«چجوری فهمیدم؟خب من به عنوان یه شیرینی فروش ماهر این چیز ها را خوب بلدم»
«چجوری میتونی بیش از دو بار وسط حرف من بپری؟....بی نزاکت»
افراد قصر و این چصی ها خدایا....
(آملیا سخت مشغول درست کردن کیکی بی نقص شد درحالی که خبر نداشت بعد از این سرنوشتش چگونه به قصر رقم میخورد)
🌷💖👑
آملیا:
از بچگی از صدای خروس متنفر بودم.
به زور از جایم بلند میشوم و پتو را کنار میزنم.
پیراهن صورتی ام را میپوشم. موهای گره خورده ام را با دست شانه میزنم
دیروز شانه ام گم شد و حالا باید با بدبختی موهایم را مرتب کنم
در آخر بیخیال میشوم و فقط با پاپیون همرنگ لباسم،گیسوانم را گوجه میکنم.
«دیر شدددد!»
پله ها را دو تا یکی میگذرانم و به سمت پایین می آیم.
«سلام جکس.مثل همیشه؟»
میخندد«مثل همیشه»
«خاله مارتا چطوره؟»
«بد نیست.مثل همیشه اول صبح غر غر کردنش شروع شده»
نان ها را به سمتش میگیرم«سلام من رو بهش برسون»
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«کسی اینجا هست؟»
از آشپزخانه بیرون می آیم و شوکه به او نگاه میکنم
«س...سلام»
«سلام.بِیلیبیک هستم مشاور اعظم پادشاه و.....»
حرفش را قطع میکنم و با هیجان میگویم«قراره کیک سفارش بدید؟»
گلویش را صاف میکند«بله،البته کمی صبر میکردید خودم میگفتم...»
چشمانم برق میزنند.
ادامه میدهد«دو روز دیگر تولد شاهزاده هست و....»
دوباره وسط حرفش میپرم«و من باید کیک کاکائویی سلطنتی ده طبقه درست کنم خودم میدونم😌»
«چجوری....»
«چجوری فهمیدم؟خب من به عنوان یه شیرینی فروش ماهر این چیز ها را خوب بلدم»
«چجوری میتونی بیش از دو بار وسط حرف من بپری؟....بی نزاکت»
افراد قصر و این چصی ها خدایا....
(آملیا سخت مشغول درست کردن کیکی بی نقص شد درحالی که خبر نداشت بعد از این سرنوشتش چگونه به قصر رقم میخورد)
🌷💖👑
- ۲.۳k
- ۲۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط