صحنه,پارت یازدهم
-چرا برات مهمه؟
-همینجوری
توی ایستگاه اتوبوس میشنم روبرویم می ایستد«میخوام بهت پیشنهاد بدم» به سر تا پایش نگاه میکنم «لعنت بهت» کمی جا میخورد دستانش را تکان میدهد«نه نه، برای داستانت» نفس عمیقی میکشم «چی؟» اتوبوس جلویمان می ایستد وارد اتوبوس میشوم پتینسون پشت سرم می آید کنارم می ایستد«اینجا توضیحش بدم؟» سر تکان میدهم«نظرت چیه داستانت رو به یه..» ابروهایم به نشانه علامت سوال بالا میروند ادامه میدهد«یه نمایشنامه...» بی انکه فکر کنم جواب میدهم
-نه
-چرا؟
-تو قالب نماشنامه جالب نمیشه
-من تو این کارم، عالی میشه
-من تاحالا نمایشنامه ننوشتم
-برات کار سختی نیست
هردو سکوت میکنم کمی به پشنهادش بیشتر فکر میکنم
بعد چند دقیقه زمزمه میکند«فکر میکنم تیممون قبول کنه»
از پنجره به بیرون نگاه میکنم در خیابان مسافرخانه هستیم اتوبوس متوقف میشود و در هایش باز میشوند ، بیرون میروم و او باز هم پشتم به راه می افتد با مسافر خانه چند متر فاصله داشتیم گفتم«داری من رو دعوت میکین تا با پای خودم به قتل گاهم بیام؟»
-بین من نمیدونم برات چه اتفاقی...
چشمم به چهره اشنای ادامز میخورد که کنار مسافر خانه ایستاده تند تر راه میرم و وسط حرفش میپرم«هعی تند تر بیا و برای چند دقیقه جلب توجه نکن» کیفم را سفت میچسبم و از پلهای مسافر خانه بالا میروم در را باز میکنم و وارد اتاق میشوم نفس نفس میزنم بر میگردم به پتینسون نگاه، میکنم که میبنم در را باز گذاشته« درو بب..» در محکم باز میشود پتینسون که پشت در ایستاده بود روی زمین می افتد
، ادامز پیر با هیکل چاقش وارد اتاق میشود آهی میکشم و نگاهم را به دیوار می اندازم «خوش اومدی» سمتم می آید پتینسون از جا بلند میشود «وایسا ببینم تو دیگه کدوم...» ادامز بر میگردد و ناگهان مشتش را توی صورت پتینسون می کوبد فریاد خفه ای میکشم و دستم را روی دهانم میگذارم «خدایا» پتینسون دوبار پخش زمین میشود و آدامز روبرویم می ایستد دستانش را در جیب کتش فرو کرده بود «شش ماه از مرگ پدرت میگذره، واقعا دردناکه» دستی لای موهام میکشم. ادامه میدهد«من رو در غمتون شریک بدونید دوشیزه برنارد» هوا را بو میکشم«واقعا عطرت بدبوئه»
چهره اش کمی در هم میرود ،موهای بلوندش به کف سرش چسبیده اند و سیبیلش به ریش هایش می رسید، نفس عمیقی میکشد«به یاد اون بزرگوار ترجیح میدم امشب قائله به خیر تموم بشه» سمت میز میرود سرش را میچرخاند«مرد متشخص میشه یه لحضه تشریف بیارید؟» به پنجره تیکه میدهم «کاری به اون نداشته باش نظافتچی مسافر خونه است»
پیر مرد پوزخند میزند«جدی؟»نگاهش را به پتینسون می اندازد«مرد جوان یه لحظه،استدعا دارم» پتینسون مثل بچه ای که گول خورده از جا بلند میشود و لبخند میزند «البته» ادامز چک هایش را روی میز میگذارد کنارش میروم و روی صندلی میشنم«اون قرار نیست ضامن بشه» جوابم را نمیدهد پتینسون جلو می اید و آن ور میز میشند «چیزی رو امضاع نمیکنی فهمیدی؟» پتینسون نگاه پوچش را تحویلم میدهد کلافه میشوم و دستی به صورتم میکشم ادامز زمزمه میکند«نترس جان دلم چنتا چکه، دوشیزه بد قولی نمیکنن» از بین دستانم میگویم«سه ماه وقت میخوام» صدایش که خونسردی در ان موج میزند به گوشم میرسد«دو ماه» دستانم را از روی صورتم بر میدارم و نگاهشان میکنم پتینسون از جیبش خودکارش را در می آورد و امضا میکند «اوه جوهرش تموم شده» صدای خنده پیرمرد اتاق را میگیرد «مشکلی نیست» از جیب کت اش خودکار آشنایی را دست پتینسون میدهد. رو به من میکند و نگاهم میکند«خدا میدونه با اون خودکار چقدر با پدرت قرار داد بستم» مکثی میکند«مسیح محافظش باد، آمین» پتینسون چک هارا امضا میکند از زیر چشم نگاهی بهم میکند «یکی طلبم» خودکار را تحویل آدامز میدهد پیرمرد کاغد هایش را از روی میز جمع میکند و سمت در میرود .میگویم«با پولش یه عطر برای خودت بگیر» چیزی نمیگوید و در را پشت سرش میبندد
-همینجوری
توی ایستگاه اتوبوس میشنم روبرویم می ایستد«میخوام بهت پیشنهاد بدم» به سر تا پایش نگاه میکنم «لعنت بهت» کمی جا میخورد دستانش را تکان میدهد«نه نه، برای داستانت» نفس عمیقی میکشم «چی؟» اتوبوس جلویمان می ایستد وارد اتوبوس میشوم پتینسون پشت سرم می آید کنارم می ایستد«اینجا توضیحش بدم؟» سر تکان میدهم«نظرت چیه داستانت رو به یه..» ابروهایم به نشانه علامت سوال بالا میروند ادامه میدهد«یه نمایشنامه...» بی انکه فکر کنم جواب میدهم
-نه
-چرا؟
-تو قالب نماشنامه جالب نمیشه
-من تو این کارم، عالی میشه
-من تاحالا نمایشنامه ننوشتم
-برات کار سختی نیست
هردو سکوت میکنم کمی به پشنهادش بیشتر فکر میکنم
بعد چند دقیقه زمزمه میکند«فکر میکنم تیممون قبول کنه»
از پنجره به بیرون نگاه میکنم در خیابان مسافرخانه هستیم اتوبوس متوقف میشود و در هایش باز میشوند ، بیرون میروم و او باز هم پشتم به راه می افتد با مسافر خانه چند متر فاصله داشتیم گفتم«داری من رو دعوت میکین تا با پای خودم به قتل گاهم بیام؟»
-بین من نمیدونم برات چه اتفاقی...
چشمم به چهره اشنای ادامز میخورد که کنار مسافر خانه ایستاده تند تر راه میرم و وسط حرفش میپرم«هعی تند تر بیا و برای چند دقیقه جلب توجه نکن» کیفم را سفت میچسبم و از پلهای مسافر خانه بالا میروم در را باز میکنم و وارد اتاق میشوم نفس نفس میزنم بر میگردم به پتینسون نگاه، میکنم که میبنم در را باز گذاشته« درو بب..» در محکم باز میشود پتینسون که پشت در ایستاده بود روی زمین می افتد
، ادامز پیر با هیکل چاقش وارد اتاق میشود آهی میکشم و نگاهم را به دیوار می اندازم «خوش اومدی» سمتم می آید پتینسون از جا بلند میشود «وایسا ببینم تو دیگه کدوم...» ادامز بر میگردد و ناگهان مشتش را توی صورت پتینسون می کوبد فریاد خفه ای میکشم و دستم را روی دهانم میگذارم «خدایا» پتینسون دوبار پخش زمین میشود و آدامز روبرویم می ایستد دستانش را در جیب کتش فرو کرده بود «شش ماه از مرگ پدرت میگذره، واقعا دردناکه» دستی لای موهام میکشم. ادامه میدهد«من رو در غمتون شریک بدونید دوشیزه برنارد» هوا را بو میکشم«واقعا عطرت بدبوئه»
چهره اش کمی در هم میرود ،موهای بلوندش به کف سرش چسبیده اند و سیبیلش به ریش هایش می رسید، نفس عمیقی میکشد«به یاد اون بزرگوار ترجیح میدم امشب قائله به خیر تموم بشه» سمت میز میرود سرش را میچرخاند«مرد متشخص میشه یه لحضه تشریف بیارید؟» به پنجره تیکه میدهم «کاری به اون نداشته باش نظافتچی مسافر خونه است»
پیر مرد پوزخند میزند«جدی؟»نگاهش را به پتینسون می اندازد«مرد جوان یه لحظه،استدعا دارم» پتینسون مثل بچه ای که گول خورده از جا بلند میشود و لبخند میزند «البته» ادامز چک هایش را روی میز میگذارد کنارش میروم و روی صندلی میشنم«اون قرار نیست ضامن بشه» جوابم را نمیدهد پتینسون جلو می اید و آن ور میز میشند «چیزی رو امضاع نمیکنی فهمیدی؟» پتینسون نگاه پوچش را تحویلم میدهد کلافه میشوم و دستی به صورتم میکشم ادامز زمزمه میکند«نترس جان دلم چنتا چکه، دوشیزه بد قولی نمیکنن» از بین دستانم میگویم«سه ماه وقت میخوام» صدایش که خونسردی در ان موج میزند به گوشم میرسد«دو ماه» دستانم را از روی صورتم بر میدارم و نگاهشان میکنم پتینسون از جیبش خودکارش را در می آورد و امضا میکند «اوه جوهرش تموم شده» صدای خنده پیرمرد اتاق را میگیرد «مشکلی نیست» از جیب کت اش خودکار آشنایی را دست پتینسون میدهد. رو به من میکند و نگاهم میکند«خدا میدونه با اون خودکار چقدر با پدرت قرار داد بستم» مکثی میکند«مسیح محافظش باد، آمین» پتینسون چک هارا امضا میکند از زیر چشم نگاهی بهم میکند «یکی طلبم» خودکار را تحویل آدامز میدهد پیرمرد کاغد هایش را از روی میز جمع میکند و سمت در میرود .میگویم«با پولش یه عطر برای خودت بگیر» چیزی نمیگوید و در را پشت سرش میبندد
- ۵۹.۵k
- ۰۷ آذر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط