ماه بخشیدنی
امشب ماه گمشده است
جند شبی بود که مریض احوال بود کوچک و کوچک تر میشد
به دنبالش میگردم پشت درخت ها توی رودخانه ها زیر سنگ ها ماه هیج جا نیست با خودم فکر کردم شاید روی پشت بام خانه مان افتاده باشد اما آنجا هم نبود میروم سمت دریاچه تا شاید همزاد عزیزش که همیشه در آب میرقصد را بیابم اما، گویا آن هم گمشده بود...
کوله ام را بر میدارم و سمت کوه ها میرم آنجا از همه به ماه نزدیک تر است، اگر انجا هم ندیدمش ان بالا، از خدا میپرسم که ماهم را چرا دزدیده است
میان مسیرم ناگهان تصویر ماه عزیزم را روی بازوی زنی میبنم سمتش میدوم و مچش را محکم میگیرم فریاد میزنم«چرا ماه منو دزدیدی؟» زن جا میخوربر بر میگردد و نگاهم میکند لبخند میزند کجای گم شدن ماه من خنده دار است؟
-چیت رو دزدیم؟
تاکید میکنم
-ماه من رو!
آهی میشکد و شانه بلا می اندازد«دست من نیست، باید اون بالا باشه» آرامشش آزارم میدهد«پس چراا رو دستت نقاشیش کردی»
نگاهی به نقاشی سیاه ماه روی بازویش می اندازد«فقط که ماه تو نیست» عصبی میشوم«نه، نه نه! برو برای خودت یدونه دیگه پیداکن» زن میشیند روی زمین«فقط یدونه است، میتونیم باهم شریک بشیمش»
سرم را تکان میدهم«نوچ»
کمی میگذرد میگویم«پس توهم ندیدیش؟»
به آسمان برای چند دقیقه خیره میشود سرش را تاسف بارانه تکان میدهد
بالاخر نگاهم میکند«میدونستی گرگ ها هروقت ماه کامل میشه به بالاترین کوه میرن و سعی میکنن ماه رو با چنگالشون بگیرن؟» دلم شور می افتد
-یعنی گرگ ها دزدیدنش؟!
-نه... اون ها بعد هر تلاش از کوه سقوط میکنند و میمیرن، چون طمع کردن
-نمیفهمم
زن لبخند میزند لبخندش قلبم را گرم میکند«بین خودمون بمونه، ولی این بار هم احتمالا زمان درستش میکنه» در آغوشم میگیرد و پشتم میزند «خدافظ بچه» زن کوله اش را بر میدارد و سمت گروهش میرود در دلم میگویم، زمان؟
به آسمان نگاه میکنم هنوز خالی است چشم از آسمان بر نمیدارم تا انکه حاله نور کمرنگی را از میان ابر ها میبینم ابر ها کم کم کنار میروند و ماه در بی نقص ترین و کامل ترین حالت خودش نمایان میشود سریع برمیگردم تا زن را ببینم دور شده است خیلی دور انعکاس نور ماه نشان اش میدهد فریاد مینزم«ماه رو باهات تقسیم میکنم، نصف من، نصف تو!» میترسم نکند طمع کرده باشم دوباره فریاد میزنم«همه اش رو به تو می بخشم!»
#دست-نوشته
جند شبی بود که مریض احوال بود کوچک و کوچک تر میشد
به دنبالش میگردم پشت درخت ها توی رودخانه ها زیر سنگ ها ماه هیج جا نیست با خودم فکر کردم شاید روی پشت بام خانه مان افتاده باشد اما آنجا هم نبود میروم سمت دریاچه تا شاید همزاد عزیزش که همیشه در آب میرقصد را بیابم اما، گویا آن هم گمشده بود...
کوله ام را بر میدارم و سمت کوه ها میرم آنجا از همه به ماه نزدیک تر است، اگر انجا هم ندیدمش ان بالا، از خدا میپرسم که ماهم را چرا دزدیده است
میان مسیرم ناگهان تصویر ماه عزیزم را روی بازوی زنی میبنم سمتش میدوم و مچش را محکم میگیرم فریاد میزنم«چرا ماه منو دزدیدی؟» زن جا میخوربر بر میگردد و نگاهم میکند لبخند میزند کجای گم شدن ماه من خنده دار است؟
-چیت رو دزدیم؟
تاکید میکنم
-ماه من رو!
آهی میشکد و شانه بلا می اندازد«دست من نیست، باید اون بالا باشه» آرامشش آزارم میدهد«پس چراا رو دستت نقاشیش کردی»
نگاهی به نقاشی سیاه ماه روی بازویش می اندازد«فقط که ماه تو نیست» عصبی میشوم«نه، نه نه! برو برای خودت یدونه دیگه پیداکن» زن میشیند روی زمین«فقط یدونه است، میتونیم باهم شریک بشیمش»
سرم را تکان میدهم«نوچ»
کمی میگذرد میگویم«پس توهم ندیدیش؟»
به آسمان برای چند دقیقه خیره میشود سرش را تاسف بارانه تکان میدهد
بالاخر نگاهم میکند«میدونستی گرگ ها هروقت ماه کامل میشه به بالاترین کوه میرن و سعی میکنن ماه رو با چنگالشون بگیرن؟» دلم شور می افتد
-یعنی گرگ ها دزدیدنش؟!
-نه... اون ها بعد هر تلاش از کوه سقوط میکنند و میمیرن، چون طمع کردن
-نمیفهمم
زن لبخند میزند لبخندش قلبم را گرم میکند«بین خودمون بمونه، ولی این بار هم احتمالا زمان درستش میکنه» در آغوشم میگیرد و پشتم میزند «خدافظ بچه» زن کوله اش را بر میدارد و سمت گروهش میرود در دلم میگویم، زمان؟
به آسمان نگاه میکنم هنوز خالی است چشم از آسمان بر نمیدارم تا انکه حاله نور کمرنگی را از میان ابر ها میبینم ابر ها کم کم کنار میروند و ماه در بی نقص ترین و کامل ترین حالت خودش نمایان میشود سریع برمیگردم تا زن را ببینم دور شده است خیلی دور انعکاس نور ماه نشان اش میدهد فریاد مینزم«ماه رو باهات تقسیم میکنم، نصف من، نصف تو!» میترسم نکند طمع کرده باشم دوباره فریاد میزنم«همه اش رو به تو می بخشم!»
#دست-نوشته
- ۱۳.۶k
- ۱۸ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط