"همه چیز از اونجا شروع شد!....🥊🎭🎸"
"همه چیز از اونجا شروع شد!....🥊🎭🎸"
#part_29🍷🎸
"عمارت آرمان"
از ماشین پیاده شدم و در رو بستم.
عمارت از نمای بیرون سوت و کور بود و از داخل خدا میدونه چقدر شلوغ و پر سر و صدا...
به خاطر همینه که میگن هیچوقت از روی ظاهر قضاوت نکن! ...
وارد حیاط عمارت شدم...
حیاط اونقدر بزرگ بود که بشه مهمونا ماشینشون رو داخلش پارک کنن...
ولی این دیگه زیادی بود...
مگه اهلبیت مامان چند نفر بودن؟!
انگشت اشاره ام رو بردم سمت ماشین ها و دونه دونه سعی کردم بشمارمشون...
یک..
دو..
سه..
چهار..
پنج....
جاننننن؟!
چه خبرشونه؟!
خونه خالی گیر اوردن؟!
صدای بوق کرکننده ی ماشین پشت سرم تا مغز و استخونم رو به لرزه در اورد...
فوری از جا پریدم...
یا خدااا...
الهی عقیم شیی...
برگشتنم مساوی شد با برخوردم با ماشین بوگاتی آبی رنگی که حسابی برق میزد از تمیزی...
دقیقا برعکس ماشین بابا...
فاصله ی ماشین با پاهام به اندازه ی بند انگشت کوچیکم بود...
این ابله بیشعور رسما میخواسته زیرم بگیره...
مثل توی فیلما شیشه رو داد پایین و سرش رو اورد بیرون...
¤¤¤¤¤🥊📕🖋🎸🍷🕯¤¤¤¤¤
#part_29🍷🎸
"عمارت آرمان"
از ماشین پیاده شدم و در رو بستم.
عمارت از نمای بیرون سوت و کور بود و از داخل خدا میدونه چقدر شلوغ و پر سر و صدا...
به خاطر همینه که میگن هیچوقت از روی ظاهر قضاوت نکن! ...
وارد حیاط عمارت شدم...
حیاط اونقدر بزرگ بود که بشه مهمونا ماشینشون رو داخلش پارک کنن...
ولی این دیگه زیادی بود...
مگه اهلبیت مامان چند نفر بودن؟!
انگشت اشاره ام رو بردم سمت ماشین ها و دونه دونه سعی کردم بشمارمشون...
یک..
دو..
سه..
چهار..
پنج....
جاننننن؟!
چه خبرشونه؟!
خونه خالی گیر اوردن؟!
صدای بوق کرکننده ی ماشین پشت سرم تا مغز و استخونم رو به لرزه در اورد...
فوری از جا پریدم...
یا خدااا...
الهی عقیم شیی...
برگشتنم مساوی شد با برخوردم با ماشین بوگاتی آبی رنگی که حسابی برق میزد از تمیزی...
دقیقا برعکس ماشین بابا...
فاصله ی ماشین با پاهام به اندازه ی بند انگشت کوچیکم بود...
این ابله بیشعور رسما میخواسته زیرم بگیره...
مثل توی فیلما شیشه رو داد پایین و سرش رو اورد بیرون...
¤¤¤¤¤🥊📕🖋🎸🍷🕯¤¤¤¤¤
- ۱۳۴
- ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط