{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🍷 شراب قرمز

🍷 شراب قرمز

قسمت دوم: مهمان ناخوانده

صدای شلیک هنوز توی گوش رینا می‌پیچید.

«بابا...»

پدرش با عجله به سمتش آمد.

«رینا، برو اتاقت.»

«نه! من می‌خوام بدونم چی شده.»

«گفتم برو اتاقت!»

رینا با عصبانیت گفت:
«همه‌تون یه چیزی رو از من قایم می‌کنید! اول ازدواج اجباری، بعد شلیک... من حق دارم بدونم چه خبره!»

ناگهان در سالن باز شد.

جونگکوک وارد شد.

یکی از افرادش پشت سرش بود.

رینا فوراً پرسید:
«چی شد؟ کی شلیک کرد؟»

جونگکوک جواب داد:
«کسی که می‌خواست پیغام بفرسته.»

«چه پیغامی؟»

جونگکوک نگاه کوتاهی به پدر رینا انداخت.

«اینکه هنوز فرصت دارن جلوی ازدواج رو بگیرن.»

رینا با نگرانی گفت:
«یعنی ممکنه دوباره حمله کنن؟»

«ممکنه.»

«پس چرا هنوز من اینجام؟»

جونگکوک ابرویش را بالا برد.

«کجا باید باشی؟»

«هر جایی غیر از این خونه!»

جونگکوک چند لحظه به او نگاه کرد.

«از امشب دیگه این خونه امن نیست.»

رینا با تعجب گفت:
«پس چی کار کنم؟»

«با من میای.»

«چی؟!»

«عمارت من امنیت بیشتری داره.»

رینا سریع گفت:
«من با تو هیچ جا نمیام.»

جونگکوک آرام جواب داد:

«رینا، این پیشنهاد نبود.»

رینا با عصبانیت به او خیره شد.

«تو واقعاً فکر می‌کنی چون رئیس مافیایی هستی، همه باید ازت اطاعت کنن؟»

یکی از مردها خواست چیزی بگوید، اما جونگکوک با اشاره ساکتش کرد.

بعد گفت:

«نه.»

مکث کرد.

«فقط می‌دونم امشب، کسی که بیرون این خونه‌ست، برای مذاکره نیومده.»

رینا ساکت شد.

جونگکوک ادامه داد:

«اگر اینجا بمونی، ممکنه آسیب ببینی.»

رینا آهسته پرسید:

«و اگه با تو بیام؟»

«حداقل می‌دونم کجایی.»

رینا با تردید نگاهش کرد.

«چرا برات مهمه من کجام؟»

جونگکوک جواب نداد.

همان لحظه گوشی یکی از افرادش زنگ خورد.

مرد بعد از شنیدن چند کلمه، رنگش پرید.

«رئیس... یه مشکل داریم.»

جونگکوک برگشت.

«چی؟»

مرد گوشی را پایین آورد.

«ماشین شما... ناپدید شده.»

سکوت.

رینا آرام گفت:

«یعنی چی ناپدید شده؟»

جونگکوک به سمت پنجره رفت.

چند ثانیه بعد گفت:

«یعنی کسی قبل از ما وارد بازی شده.»

رینا پرسید:

«حالا چی؟»

جونگکوک برگشت و مستقیم نگاهش کرد.

«حالا بدون ماشین می‌ریم.»

«کجا؟»

جونگکوک کت مشکی‌اش را برداشت.

«عمارت من.»

رینا زیر لب گفت:

«فکر کنم این تازه شروع بدبختی منه...»

جونگکوک شنید.

برای اولین بار لبخند خیلی کمرنگی زد.

«هنوز چیزی ندیدی، رینا.»
دیدگاه ها (۳)

🍷 شراب قرمزقسمت سوم: عمارت سیاهماشین جلوی یک عمارت بزرگ و تا...

🍷 شراب قرمزقسمت چهارم: صدای پشت دررینا تمام شب نتوانست بخواب...

🍷 شراب قرمزقسمت اول: قراردادرینا با عصبانیت وارد سالن شد.«با...

استاد جئون part 4رینا: رسیدیم خونه جونگکوک الان باید می اومد...

🍷 Red Wineپارت ۲۶ — علامتماشین با سرعت از جاده‌ی خیس دور می‌...

🍷 شراب قرمزقسمت نهم: پیامرینا چند بار پیام روی گوشی جونگکوک ...

🍷 Red Wineپارت ۲۳ — حقیقت نیمه‌کارهصدای موتور ماشین در جاده‌...

🍷 شراب قرمزقسمت پنجم: اتاق شرقیرینا به درِ بسته‌ی اتاق شرقی ...

🍷 شراب قرمزقسمت هشتم: در تاریکیچراغ‌ها ناگهان خاموش شدند.تما...

🍷 شراب قرمزپارت ۱۵ | انتخابرینا به صفحه‌ی گوشی خیره شده بود....

🍷 شراب قرمزقسمت پنجم: اتاق شرقیرینا به درِ بسته‌ی اتاق شرقی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط