یک هفته از اون روز گذشته بود. یک هفته‌ای که برای تهیونگ م

یک هفته از اون روز گذشته بود. یک هفته‌ای که برای تهیونگ مثل یک عمر طول کشید. هر بار که به حرف‌هایی که به مینجی زده بود فکر می‌کرد، یه چیزی توی دلش فرو می‌ریخت. اون لحظه، عصبانی بود. حس می‌کرد کنترل زندگیش از دستش خارج شده، اما حالا... حالا فقط یه حس تلخ ته دلش بود.

هر روز که می‌گذشت، بیشتر می‌فهمید که چقدر بی‌رحمانه با کسی که همیشه کنارش بوده برخورد کرده. مینجی همیشه براش بهترین رو می‌خواست، همیشه حمایتش کرده بود. ولی اون چی کار کرده بود؟ همه چیز رو با چند تا جمله‌ی نسنجیده خراب کرده بود.

بالاخره تصمیمش رو گرفت. باید ازش معذرت‌خواهی می‌کرد. حتی اگه مینجی نخواد ببخشتش، حتی اگه دیگه نخواد ببینتش، اون حداقل باید حقیقت رو می‌گفت.

با قدم‌های محکم، اما قلبی که تندتر از همیشه می‌زد، به سمت خونه‌ی مینجی رفت. اما وقتی رسید، با چیزی که شنید، نفسش بند اومد.

همسایه‌ها جلوی در صحبت می‌کردن. یکی از اون‌ها با صدایی آهسته ولی واضح گفت:

"آره، مینجی یه هفته‌ست که رفته. انگار یهو تصمیم گرفت بره خارج. کسی نمی‌دونه چرا، ولی خیلی عجله‌ای بود."

تهیونگ سر جاش خشک شد. کلمات توی سرش اکو شد. مینجی رفته؟!

نه، امکان نداشت... اون حتی خداحافظی نکرده بود. یعنی تهیونگ باعثش شده بود؟ یعنی اون حرف‌هاش باعث شده بود که مینجی برای همیشه بره؟

احساس کرد دنیا دور سرش می‌چرخه. حالا دیگه برای معذرت‌خواهی خیلی دیر شده بود...


ادامه دارد...؟!
دیدگاه ها (۱)

dark life = 43ات کتاب رو بست. «چی؟»تهیونگ بلند شد و دستش رو ...

پارت ۱۲

«رایحه پنهان»امروز روز استراحت تهیونگ بود.از صبح هیچ کاری ند...

(دلداده)ا/ت: یه بویی میاد سوا:.......ا/ت: غذاممممممممم بغل ک...

پارت۶ایزوکو با قدم‌های سنگین اما آروم به سمت اتاقش رفت. انگا...

### پارت ۸: خنجرِ پنهان در تاریکیبارون به شدت به شیشه‌هایِ ع...

### پارت دوم: سایه‌یِ آرامِ شب و رازهایِ کوچکهوا دیگه کاملاً...

True Love①③دو ماه از شروع رابطه‌مون گذشته بود. تو این دو ماه...

Borrowed LifePART3یکی دیگه هم هست؟! 😭تهیونگ چند لحظه به لینا...

دو هفته از موندن ات توی عمارت گذشته بود.ات کم‌کم به فضای عما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط