True Love①③
True Love①③
دو ماه از شروع رابطهمون گذشته بود. تو این دو ماه، همهچیز بین من و ا/ت اونقدر قشنگ و رویایی پیش میرفت که بعضی وقتا اصلاً یادم میرفت برای چی بهش نزدیک شده بودم. صدای خندههاش، نگاههای پر از آرامشش و اون مهربونیِ بینهایتش، داشت کمکم تمام وجودم رو تسخیر میکرد.
اون شب، بعد از یه قرار خیلی معمولی و قشنگ، تو خیابونای خلوت قدم میزدیم. دستش تو دستم بود و داشت با ذوق از اتفاقات روزمرهاش تعریف میکرد. همهچیز عالی بود، اما یه سنگینیِ بزرگ روی سینهام حس میکردم؛ دروغی که باید بهش میگفتم.
قرار بود فردا با لیا برم سفر. یه مسافرت دو هفتهای که لیا به زور برنامهریزی کرده بود تا مثلاً خستگی در کنیم. ولی من باید به ا/ت یه دروغ دیگه میگفتم.
رسیدیم جلوی در خونهاش ایستادیم و رو به هم کردیم
تهیونگ: (با تردید و یه لبخند زورکی) ا/ت... راستش باید یه چیزی بهت بگم.
ا/ت: (با اون چشمای درشت و کنجکاوش نگاهم کرد) چی شده؟ اتفاقی افتاده؟
تهیونگ: نه، اتفاق بدی نیفتاده. فقط... من فردا باید برم سفر. میرم پیش خانوادهام. فکر کنم یکی دو هفتهای نباشم.
لبخند روی لباش یهو محو شد. برق چشماش جاش رو به یه غم کوچولو داد و سرش رو انداخت پایین.
ا/ت: دو هفته؟ خیلی زیاده که... دلم برات تنگ میشه.
تهیونگ: (دستم رو بردم لای موهاش و آروم نوازشش کردم، در حالی که از درون داشتم از عذاب وجدان میمردم) منم دلم برات تنگ میشه. زود برمیگردم، قول میدم. هر روزم بهت زنگ میزنم.
ا/ت چند ثانیه ساکت موند. بعد سرش رو آورد بالا و تو چشمام نگاه کرد. یه حس عجیبی تو نگاهش بود ترکیبی از دلتنگی، عشق و یه شجاعتِ دخترونه.
ا/ت: تهیونگ...
تهیونگ: جانم؟
ا/ت: میدونی... من همیشه دلم میخواست اگه یه روزی وارد یه رابطه شدم، همهچیزش مثل کیدراماها (سریالهای کرهای) افسانهای و زیبا باشه. دلم میخواد داستان ما هم همونقدر قشنگ و موندگار بشه.
تهیونگ: (با لبخند و تعجب نگاهش کردم) خب؟
ا/ت: بخاطر همین... دلم میخواد قبل از رفتنت یه چیزی رو برای اولین بار امتحان کنم.
تهیونگ: (کمی جا خوردم و ابروهام رفت بالا) چه کاری؟
ا/ت دیگه جوابی نداد. روی پنجهی پاهاش بلند شد، چشماش رو آروم بست و قبل از اینکه بتونم واکنشی نشون بدم، لبهاش رو نرم و بااحساس روی لبهام گذاشت...
**این چند پارت رو گذاشتم میدونم هنوز نبودنم رو جبران نکردم اما سعی میکنم این روزها زیاد بذارم چون مدرسه ها نزدیکه و واقعا فعالیت تو مدرسته خیلی سخته حتی شما که چطور میتونید بیاین بخونید مثلا میتونیم پنجشنبه و جمعه فقط بذارم حالا بعد تصمیم میگیریم برای مدرسه..**
دو ماه از شروع رابطهمون گذشته بود. تو این دو ماه، همهچیز بین من و ا/ت اونقدر قشنگ و رویایی پیش میرفت که بعضی وقتا اصلاً یادم میرفت برای چی بهش نزدیک شده بودم. صدای خندههاش، نگاههای پر از آرامشش و اون مهربونیِ بینهایتش، داشت کمکم تمام وجودم رو تسخیر میکرد.
اون شب، بعد از یه قرار خیلی معمولی و قشنگ، تو خیابونای خلوت قدم میزدیم. دستش تو دستم بود و داشت با ذوق از اتفاقات روزمرهاش تعریف میکرد. همهچیز عالی بود، اما یه سنگینیِ بزرگ روی سینهام حس میکردم؛ دروغی که باید بهش میگفتم.
قرار بود فردا با لیا برم سفر. یه مسافرت دو هفتهای که لیا به زور برنامهریزی کرده بود تا مثلاً خستگی در کنیم. ولی من باید به ا/ت یه دروغ دیگه میگفتم.
رسیدیم جلوی در خونهاش ایستادیم و رو به هم کردیم
تهیونگ: (با تردید و یه لبخند زورکی) ا/ت... راستش باید یه چیزی بهت بگم.
ا/ت: (با اون چشمای درشت و کنجکاوش نگاهم کرد) چی شده؟ اتفاقی افتاده؟
تهیونگ: نه، اتفاق بدی نیفتاده. فقط... من فردا باید برم سفر. میرم پیش خانوادهام. فکر کنم یکی دو هفتهای نباشم.
لبخند روی لباش یهو محو شد. برق چشماش جاش رو به یه غم کوچولو داد و سرش رو انداخت پایین.
ا/ت: دو هفته؟ خیلی زیاده که... دلم برات تنگ میشه.
تهیونگ: (دستم رو بردم لای موهاش و آروم نوازشش کردم، در حالی که از درون داشتم از عذاب وجدان میمردم) منم دلم برات تنگ میشه. زود برمیگردم، قول میدم. هر روزم بهت زنگ میزنم.
ا/ت چند ثانیه ساکت موند. بعد سرش رو آورد بالا و تو چشمام نگاه کرد. یه حس عجیبی تو نگاهش بود ترکیبی از دلتنگی، عشق و یه شجاعتِ دخترونه.
ا/ت: تهیونگ...
تهیونگ: جانم؟
ا/ت: میدونی... من همیشه دلم میخواست اگه یه روزی وارد یه رابطه شدم، همهچیزش مثل کیدراماها (سریالهای کرهای) افسانهای و زیبا باشه. دلم میخواد داستان ما هم همونقدر قشنگ و موندگار بشه.
تهیونگ: (با لبخند و تعجب نگاهش کردم) خب؟
ا/ت: بخاطر همین... دلم میخواد قبل از رفتنت یه چیزی رو برای اولین بار امتحان کنم.
تهیونگ: (کمی جا خوردم و ابروهام رفت بالا) چه کاری؟
ا/ت دیگه جوابی نداد. روی پنجهی پاهاش بلند شد، چشماش رو آروم بست و قبل از اینکه بتونم واکنشی نشون بدم، لبهاش رو نرم و بااحساس روی لبهام گذاشت...
**این چند پارت رو گذاشتم میدونم هنوز نبودنم رو جبران نکردم اما سعی میکنم این روزها زیاد بذارم چون مدرسه ها نزدیکه و واقعا فعالیت تو مدرسته خیلی سخته حتی شما که چطور میتونید بیاین بخونید مثلا میتونیم پنجشنبه و جمعه فقط بذارم حالا بعد تصمیم میگیریم برای مدرسه..**
- ۲۵۸
- ۱۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط