رمان انتقام ازدواج کامل

فصل نوزدهم _تاریخی که هنوز نرسیده بود

صبح روز بعد، هردین زودتر از همیشه بیدار شد.

سو-یون هنوز خواب بود. او چند لحظه به چهره‌ی آرام همسرش نگاه کرد و بعد، بی‌اختیار به دفترچه‌ای فکر کرد که شب قبل دیده بود.

«دوازدهم نوامبر...»

این تاریخ برای سو-یون چه معنایی داشت؟

وقتی سو-یون از خواب بیدار شد، هردین مشغول آماده کردن صبحانه بود.

او با دیدن میز لبخند زد. «آقای کانگ، نمی‌دونستم ازدواج با تو شامل صبحانه‌ی رایگان هم می‌شه!»

هردین فنجان قهوه را جلویش گذاشت.

«البته. ولی هزینه‌ی شوخی‌های صبحگاهی‌ات جدا حساب می‌شه.»

سو-یون خندید و کنارش نشست.

هردین بعد از کمی مکث پرسید: «دوازدهم نوامبر قراره اتفاق خاصی بیفته؟»

لبخند سو-یون برای لحظه‌ای محو شد.

«چرا می‌پرسی؟»

«اتفاقی دیدم این تاریخ رو توی دفترچه‌ات نوشته بودی.»

سو-یون نگاهش را پایین انداخت. نمی‌خواست به همسرش دروغ بگوید، اما هنوز نمی‌توانست حقیقت را تعریف کند.

«یه موضوع کاریه. باید قبل از اون تاریخ، یه پرونده رو تموم کنم.»

هردین به چشمانش نگاه کرد.

«باشه. وقتی بتونی، برام تعریف کن.»

همین اعتماد ساده، عذاب وجدان سو-یون را بیشتر کرد.

او دست هردین را گرفت.

«ممنون که مجبورم نمی‌کنی درباره‌ی چیزی حرف بزنم که هنوز براش آماده نیستم.»

هردین انگشتانش را میان انگشتان او قفل کرد.

«فقط یه چیز رو یادت باشه؛ لازم نیست برای حفظ من، همه‌چیز رو تنهایی تحمل کنی.»

سو-یون لبخند زد، اما در دلش تصمیمش را محکم‌تر کرد.

پیش از رسیدن دوازدهم نوامبر، باید آخرین نقشه‌ی ته‌جون و می‌رین را خنثی می‌کرد.

---

در شرکت هان، مین-جه پرونده‌ای را روی میز خواهرش گذاشت.

«این قرارداد رو بررسی کردم. شرکت ته‌جون داره تلاش می‌کنه یکی از شرکای اصلی ما رو از دستمون خارج کنه.»

سو-یون پرونده را ورق زد.

«پس بالاخره دست به کار شدن.»

مین-جه با تعجب پرسید: «انگار از قبل انتظارش رو داشتی.»

سو-یون بدون اینکه سر بلند کند، گفت: «آدمی مثل ته‌جون وقتی چیزی رو از دست می‌ده، به این راحتی تسلیم نمی‌شه.»

مین-جه صندلی روبه‌رویش را بیرون کشید.

«این بار نمی‌خوام فقط تماشاگر باشم. هر مدرکی لازم داری، کمک می‌کنم پیداش کنیم.»

سو-یون برای لحظه‌ای دست از کار کشید. برادرش هنوز همان آدم سابق نبود، اما دست‌کم داشت تغییر می‌کرد.

«پس بیا کاری کنیم که این بار، خودش نتونه از زیر عواقب تصمیم‌هاش فرار کنه.»

آن‌ها اسناد قرارداد را بررسی کردند و به نکته‌ای عجیب رسیدند: شرکتی واسطه، اطلاعات محرمانه‌ی پیشنهاد هان را پیش از ارائه به رقیب منتقل کرده بود.

نام مدیر آن شرکت، سو-یون را به فکر فرو برد.

او این اسم را می‌شناخت.

در زندگی قبلی‌اش، همین مرد در روزی که همه‌چیز علیه او تمام شد، شهادتی دروغ داده بود.

سو-یون آهسته گفت: «پیدات کردم...»

مین-جه پرسید: «چی گفتی؟»

سو-یون پرونده را بست.

«گفتم بالاخره فهمیدم از کجا باید شروع کنیم.»

این بار قرار نبود با عصبانیت به ته‌جون حمله کند. می‌خواست کاری کند که تمام نقشه‌هایش با اسناد و مدارک فرو بریزند.
دیدگاه ها (۰)

قسمت سیزده

دیر فهمیدم دیر خواستمتپارت دوازدهم یک هفته از آخرین باری که ...

Why Did I Fall in Love with Her? | P²⁰ 🖤ویو: عمارت کانگ ـ سا...

🖤 عقد با رئیس مافیا — پارت 23ساعت ۱۲ شب شد.تهیونگ، ات و کانگ...

پارت یازدهیون: راست میگی( گریه )ته: دارم راستی میگم چرا گریه...

پارت دویه ساعت بعدجیمین: نامی چرا یونی نیومدنامی: نمی‌دونم و...

رمان خبر ممنوعه پارت دوم ۲

🖤🥀 سکوت𓆩 پــارت چهل‌ونهم 𓆪 🖤🥀اسما چشم‌هایش را باز کرد.نفسش س...

رمان انتقام ازدواج کامل

𝑺𝒕𝒂𝒚 𝒊𝒏 𝒎𝒚 𝒂𝒓𝒎𝒔 𝑷𝒂𝒓𝒕: ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط