خون طلا پارت یک
ویو ا٫ت:
خانواده ما مقیم جایی نیستن بین سرزمین ها سفر میکنیم و مدت کوتاهی هرجا میمونیم و تلاش میکنیم از شهر ها دوری کنیم به هر حال مردم ادمایی مث ما رو بین خودشون نمیپذیرن پس من مامانم بابام برادر بزرگم و خواهر کوچیکم همیشه درحال سفریم و مشکلی هم باهاش نداریم الان توی یه جنگل نزدیک مرز …(اسم یه سرزمین پیشنهاد بدین که دوتا شاهزاده هاش سوکونا و گوجو هستن) هستیم ولی قرار نیست خیلی زیاد اینجا بمونیم میدونیم خانواده سلطنتی این سرزمین خیلی خطرناکن و باید ازشون دوری کرد و برای همینم فقط در حد یکی دو روز اینجا میمونیم
ویو سوکونا تو قصر بودم که یه خدمتکار اومد بهم گفت که یه جلسه اظتراری با پدر دارم رفتم تو اتاق گوجو هم اونجا بود و فرمانده ارتش سلطنتی پرسیدم موضوع چیه پدر؟
گفت: اونا توی جنگلای مرزی شرقی سکونت دارن میدونید نمیتونیم بزاریم از دستمون در برن باید بگیرینشون
با شنیدن حرفای پدر چشمام گشاد شد باورم نمیشد اونا اینجا بودن ما چندین سال بود برای گرفتن اونا تلاش میکردیم و الان اینجا بودن
ویو گوجو: وارد اتاق جلسه شدم بعد چند ثانیه سوکونا هم اومد و بعد پدر گفت که بالاخره اونا اینجان و ما باید بگیریمشون این واقعا خبر خوبی بود هرکی که فقط یکی از اون خون طلا ها رو به دست بیاره میشه قدرتمند ترین و شکست ناپذیر میشه با همین فکر تو چشمم برق هیجان شعله کشید و لبخندی از رضایت روی لبم نشست و با اجازه پدر برای ترک ترک اتاق به سمت اتاق محمات رفتیم و خودمونو تجهیز کردیم و بعد رفتیم سوار اسبامون شدیم و سمت جنگلای مرزی شرقی حرکت کردیم
سه روز بعد
ویو ا٫ت:
داشتم موهای …(برای خواهر کوچیکش اسم پیشنهاد بدین)
رو میبافتم داشتیم از اینجا میرفتیم که ناگهان صدای سم اسب شنیدیم همه ترسیده بودیم از جایی که مامان و بابا قرار داشتن دور بودیم اونا خبر نداشتن منو داداش(برا داداشش هم ایم پیشنهاد بدین)و …(خواهرش) اینجا بودیم و صدا ها همینجوری نزدیک و نزدیکتر میشدن به …(خواهرش)
گفتم: بدو برو دیش مامان بابا و بهشون بگو باید فرار کنید
ترسیده پرسید: شما چی؟
با لبخند گفتم: ما هم زود میایم
هرچند خودمم میدونستم این یه دروغ بود
دوستان میدونم قرار بود دیشب بزارمش ولی حقیقتا وسط نوشتنش خوابم برد ولی همین که بیدار شدم ادامش دادم
لطفا اون اسما رو پیشنهاد بدین هیچ اسمی به فکرم نرسید
خانواده ما مقیم جایی نیستن بین سرزمین ها سفر میکنیم و مدت کوتاهی هرجا میمونیم و تلاش میکنیم از شهر ها دوری کنیم به هر حال مردم ادمایی مث ما رو بین خودشون نمیپذیرن پس من مامانم بابام برادر بزرگم و خواهر کوچیکم همیشه درحال سفریم و مشکلی هم باهاش نداریم الان توی یه جنگل نزدیک مرز …(اسم یه سرزمین پیشنهاد بدین که دوتا شاهزاده هاش سوکونا و گوجو هستن) هستیم ولی قرار نیست خیلی زیاد اینجا بمونیم میدونیم خانواده سلطنتی این سرزمین خیلی خطرناکن و باید ازشون دوری کرد و برای همینم فقط در حد یکی دو روز اینجا میمونیم
ویو سوکونا تو قصر بودم که یه خدمتکار اومد بهم گفت که یه جلسه اظتراری با پدر دارم رفتم تو اتاق گوجو هم اونجا بود و فرمانده ارتش سلطنتی پرسیدم موضوع چیه پدر؟
گفت: اونا توی جنگلای مرزی شرقی سکونت دارن میدونید نمیتونیم بزاریم از دستمون در برن باید بگیرینشون
با شنیدن حرفای پدر چشمام گشاد شد باورم نمیشد اونا اینجا بودن ما چندین سال بود برای گرفتن اونا تلاش میکردیم و الان اینجا بودن
ویو گوجو: وارد اتاق جلسه شدم بعد چند ثانیه سوکونا هم اومد و بعد پدر گفت که بالاخره اونا اینجان و ما باید بگیریمشون این واقعا خبر خوبی بود هرکی که فقط یکی از اون خون طلا ها رو به دست بیاره میشه قدرتمند ترین و شکست ناپذیر میشه با همین فکر تو چشمم برق هیجان شعله کشید و لبخندی از رضایت روی لبم نشست و با اجازه پدر برای ترک ترک اتاق به سمت اتاق محمات رفتیم و خودمونو تجهیز کردیم و بعد رفتیم سوار اسبامون شدیم و سمت جنگلای مرزی شرقی حرکت کردیم
سه روز بعد
ویو ا٫ت:
داشتم موهای …(برای خواهر کوچیکش اسم پیشنهاد بدین)
رو میبافتم داشتیم از اینجا میرفتیم که ناگهان صدای سم اسب شنیدیم همه ترسیده بودیم از جایی که مامان و بابا قرار داشتن دور بودیم اونا خبر نداشتن منو داداش(برا داداشش هم ایم پیشنهاد بدین)و …(خواهرش) اینجا بودیم و صدا ها همینجوری نزدیک و نزدیکتر میشدن به …(خواهرش)
گفتم: بدو برو دیش مامان بابا و بهشون بگو باید فرار کنید
ترسیده پرسید: شما چی؟
با لبخند گفتم: ما هم زود میایم
هرچند خودمم میدونستم این یه دروغ بود
دوستان میدونم قرار بود دیشب بزارمش ولی حقیقتا وسط نوشتنش خوابم برد ولی همین که بیدار شدم ادامش دادم
لطفا اون اسما رو پیشنهاد بدین هیچ اسمی به فکرم نرسید
- ۲.۵k
- ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط