{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گاهی دلم می خواهد بگریزم از اینجا

گاهی دلم می خواهد بگریزم از اینجا

حتی از اسمم، از اشاره، از حروف،

ازاین جهانِ بی جهت که میا،که مگو،که مپرس!


گاهی دلم می خواهد بگذارم بروم بی هر چه آشنا،

گوشه ی دوری گمنام

حوالی جایی بی اسم،


بعد بی هیچ گذشته ای
به یاد نیارم از کجا آمده،کیستم، اینجا چه می کنم.

بعد بی هیچ امروزی

به یاد نیاورم که فرقی هست،فاصله ای هست،فردایی هست.

گاهی واقعا خیال می کنم

روی دست خدا مانده ام

خسته اش کرده ام.


راهی نیست

باید چمدانم را ببندم

راه بیفتم...بروم.

ومی روم

اما به درگاه نرسیده از خود می پرسم

کجا...؟!

کجا را دارم٫ کجا بروم؟
دیدگاه ها (۱)

همدیگر را یافتن ...هنر نیست....هنر این است ...که همدیگر را گ...

آدمهای مهربان در مقابل خوبی های یک طرفه شان هرگز احساس حماقت...

ﺧﺴﺮﻭ ﺷﮑﯿﺒﺎﯾﯽ ﺑﺎ ﺍﻭﻥ ﺻﺪﺍﯼ ﻃﻼﯾﯿﺶ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ :ﺑﻌﻀﯽ ﻭﻗﺖ ﻫﺎ ﯾﮑﯽ ﯾﻪ ﻃﻮ...

در"قطار زندگی" مواظب خودت باش!روزگار"ریزعلی ها"گذشته است ..آ...

گاهی دلم می خواهد بگریزم از اینجا!حتی از اسمم، از اشاره، از ...

گاهی آنقدر بدم می آیدکه حس میکنم باید رفتباید از این جماعت پ...

گاهی آنقدر بدم می آیدکه حس میکنم باید رفتباید از این جماعت پ...

@scardeonگاهی آنقدر بدم می آیدکه حس میکنم باید رفتباید از ای...

گاهی دلم می خواهدبگذارم بروم بی هر چه آشنا،گوشه ی دوری گمنام...

گاهی دلم می خواهدبگذارم بروم بی هر چه آشنا،گوشه ی دوری گمنام...

گاهی آنقدر بدم می آیدکه حس میکنم باید رفتباید از این جماعت پ...

#گاهی آنقدر بدم می آیدکه حس میکنم باید رفتباید از این جماعت ...

گاهی دلم می خواهدبگذارم بروم بی هر چه آشنا،گوشه ی دوری گمنام...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط