{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

×قسمت‌سی×پارت یک

×قسمت‌سی×پارت یک
بغض‌کردم..ویدا داشت گریه میکرد..به سرش اشاره کرد..بازم‌گریه مرد..چشماش قرمز شده بود..پسره‌یکم باهاش‌حرف‌میزد و ویدا یکم‌ اروم میشد..ولی باز که یادش می‌افتاد گریش میگرفت و سرشو تو بالشتش پنهون میکرد..دیگه تحمل نداشتم..بغضم شکست
با دو‌از بیمارستان زدم‌بیرون..
متن یه اهنگ تو‌سرم‌رژه میرفت
_مرد که گریه میکنه
کوه که غصه میخوره
یعنی هنوزم‌عاشقه
یعنی دلش خیلی پره
اره دلم پر بود..اونم‌خیلی..دلم‌پر بود از خدا..که باهام این کارو کرد..خدا مگه چه بدی کردم باهات؟!خدا این حقم نبود..
ویدای من دروغ گفت دوسم نداره؟؟
اون‌سرطان داشت..از کلمه سرطان میترسیدم..حالا ویدای من‌ یه‌ سرطانی شده‌بود..من دارم‌از دست میرم..بیچاره مامانم
........................
ویدا
تو دوروزی که خاله گفت سامان مسافرته..منم خیلی کارا کردم..اول اینکه با اعضای گروه ترانه اینا اشنا شدم..ترانه که خودش بود..ایمان و رعنا و محمد هم سه عضو دیگه بودن..اول قیافه ایمان خیلی برام اشنا زد..بعد فهمیدم همونه که تو پارک قبل از اینکه سامان‌به عشقش اعتراف کنه دیده بودمش..
خیلی شوکه شد که منو تو این وضع دید
ولی بعد تقریبا میشه گفت بهترین دویتن بعد مونیکا شد..راستی سعیده هم اومده بود تهران..شبا خونه مونیکا بود و روزاهم از دست شیطونیاشون با مونیکا ارامش نداشتم..
ایمان پسر معصومی بود..زیاد تو خودش بود..زیاد ساده بود و زیاد زیاد مهربون بود..کلی باهام حرف میزد بهم انرژی میداد..بیشتر اوقات ترانه و ایمان کنارم‌بودن..رعنا و محمدم‌گاهی میومدن..ولی بیشتر حواسشون به بقیه بیمارا مخصوصا اون بیماری بود که‌از من کوچیک تر بود و ایمان بهم قول داده بود‌حتما بیاره تا ببینمش
...........
فردا سامان برمیگرده..به امید‌اینکه شاید بیاد دیدنمو و‌ببینمش روزمو سر کردم..و‌البته با‌ اون بیمار کوچولو هم اشنا شدم..یه فرشته کوچولو..یه فرشته ای که وقتی دیدمش از خودمو ناشکریایی که کرده‌بودم خجالت کشیدم..
یه دختر کوچولو با یه سرم که به دستاش وصل بود و باهاش تو اتاقا میگشت..ولی..ولی اون کوچولویه مهربون مو نداشت..ینی‌زده بود..وقتی فهمیدم‌اونم سرطان خون‌داره و منم‌باید مثل اون موهاموبزنم‌ دلم واسه سامان کباب شد..اون عاشق موهام بود...هعی..
اسم دختر کوچولو شکوفه بود..ولی من گاهی فرشته صداش میکردم..که وقتی اینجوری میگفتم قیافه ایمان در هم میشد..نمیدونم چرا....
...
امروز سامان میرسه تهران..صبح‌که از خواب پا شدم‌شاد و‌سرزنده بودم..تقریبا میشد گفت روحیه دادنای‌ایمان اثر کرده..
اما خیلی عمر‌شادیام کم بود..تقریبا ظهر‌بود که مامان با چشمای اشکی و‌بابا با حال خرابی اومدن تو اتاق..باباهم عاشق موهام بود...پشت سرشون یه خانمی با قیچی و بندو‌بساط سلمونی اومد تو..بابا کمکم کرد بشینم..نمیدونستم چه خبره..ولی وقتی فهمیدم‌صدای گریه هام‌بلند شد‌...پرستارا ریختن تو اتاق..ایمان و ترانه هم بودن..موهام..موهای خرمایی رنگ بلندم..که هنوز کوتاهشون نکرده بودم..که سامان عاشقشون بود..با یه‌حرکت قیچی از سرم‌جدا میشد..به موهایی که کف‌اتاق ریخته بود نگاه میکردم و اشک میریختم..دل همه به حالم خون شده بود..وقتی کارش تموم شد‌با دستگاه کاملا کچلم‌کردن..مامان نتونست تحمل کنه و با بابا از اتاق خارج‌شد..نزاشته‌بودم‌کسی موهامو جمع کنه...همه که رفتن ایمان پیشم‌موند..هرچی مونیکا گفت بزار‌من‌بمونم نتونستم بهش اجازه بدم..دوست نداشتم ضعفمو ببینه..
از ایمان خواستم‌موهامو تو جعبه ای که بهش داده بودم جمع کنه..بعدم که اتاقو تمیز کرد اومد کنارم‌نشست..چشمای ابیش بهم خیره شد..گفت:چه خوشگل شدی ویدا
باز ابغوره گرفتم..
به موهام‌اشاره کردم‌وگفتم:کجاش‌خوشگلم؟!همه زیبایی من به موهام بود
_کی گفته؟؟نیگا چشانو..خودتو تو اینه ببین..کلی زیبایی داری‌تو صورتت
و من باز گریه کردم
ایمان‌ انقد واسم حرف زد تا گریم بند‌‌اومد..بعدم رو‌صندلی کنار تختم خوابش برد..
ولی من خوابم‌نمیبرد..احساس‌خوبی نداشتم...ایمان همیشه هنسفری تو گوشش بود..درست مثل اون موقع..هنسفریو‌اروم از گوشش کشیدم بیرون و گوش دادم
یه اهنگ‌رپ‌غمگین بود‌که باعث شد با گریم‌بگیره..پس گذاشتمش سره جاش..چرا انقد دپرسه؟؟مگه چی کشیده اخع؟؟
انقدر فکر کردم‌تا خوابم‌برد..کاش خواب سامانو ببینم..
..............
سامان
وقتی برگشتم‌خونه کلی داد و‌هوار کردم که چرا‌کسی قضیه ویداروبه من‌نگفته
بعدم‌رفتم اتاقمو انقدر گریه کردم تا خالی شم..ولی مگه این درد لامصب‌تمومی‌داشت؟!
تهشم مامان که حالمو دید به امیر‌ زنگ‌زد‌واون اومد..
اومد تو اتاق و کنارم روی تخت نشست..یکم تو سکوت زمان گذشت تا..
_چرا با خودت اینجوری میکنی؟!
_میدونی چی شده که اینو میکی؟؟؟
_از اولم‌میدونستم
_دس خوش..تو رفیقی؟؟که بهم نگفتی عشقت زیر دستگاه جون میدع؟؟
_فایده ای داشت که بدونی
دیدگاه ها (۶۶)

×قسمت سی×پارت‌دوحق با اون بود..فایده ای نداشت..باز بغض کردم....

×قسمت سی×پارت‌دوالان یه ماه از‌بیماریم گذشته..دکترا میگن حال...

×قسمت بیست و نه×پارت چهارواقعیت این بود که حتی اگه‌خوده مونی...

×قسمت بیست و‌نه×پارت سهبابا ماشینو روشن کرد و راه افتاد..مام...

ترکشِ عشق (The Arrow’s Remnant)Part:20فقط به ا.ت صدمه زدم فق...

____[The Forbidden Crossing]____

Forced to be by your sideبه اجبار کنار تو part:8ویو جونگکوک ...

Part 62تهیونگ«میتونی بهم بگی راحت باش قشنگم و بگو»& وقتی خیل...

رمان ؟!«وقتی بهم خیانت کردی .....»پارت ؟!«1»ویو «ا/ت»ساعت ا...

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟏جونگکوک که حسابی از این ادم کنارش بدش ...

My professor Chapter:2Part:90زمان حال| سئولهنوزم به یه نقطه ...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 189♡⁠。⁠)⁩داد زد...

آخر وقت بود دیگه نزدیکای برگشت به خونه ، قندم افتاده بود به ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط