Thirteen
📸 دکمه ی شاتر
پارت سیزده :
سوار ماشین شدم و سریع به ثمین رنگ زدم .
ـــ الو سلام جکی .
ثمین که انگار کلافه شده بود ، جواب سلامم را داد .
ـــ اپل جک خانم کار پیدا کردم .
ـــ ها ؟
ـــ خواهر جان میگم کار پیدا کردم .
ـــ به سرعت نور ؟
نفسم را باغرور رها کردم و گفتم : سرنوشت من را فراخوانده بود . ای عزیزان شما نیز منتظر باشید تا سرنوشت ....
ـــ ببند پینکی . عین این جومونگ و ژنرال ها صحبت میکنی .... خب حالا چه کاره شدی ؟
لبم را تر کردم و با ذوق گفتم : کتاب فروش !
و از شدت ذوق زدگی ، جیغ کوتاهی کشیدم .
ـــ تبریک میگم بانو پینکی پای .
ـــ متشکرم بانو اپل جک .
ـــ شیرینش محفوظ میمونه تا ما بیایم ؟
ـــ اگه به شما شیرینی ندم پس باید به کی بدم ؟
ـــ باشه . ببین دارن منو صدا میکنن شب بهت زنگ میزنم باشه ؟
ـــ اوکی ؛ گرفتم . خداحافظ .
ـــ خداحافظ.
گوشی را کنار گذاشتم و به روبه رو خیره شدم . خب الان باید با ادامه روزم چیکار کنم ؟
*****
کمد را باز کردم . امروز ، روزی بارانی ست . باید لباسی گرم و مناسب بپوشم . امروز ، روز اول کارم هم هست . خیلی خوشحالم که دوباره به یک دختر شاغل تبدیل شدم . توی دو روز پیش ، پسره ، رادمهر دیگر داخل خانه نیامد و تمام این دو روز را در زیر زمین گذراند . راستش خیال میکردم ، به حرفم گوش نمیکند ولی خب گوش کرد .
نگاهم را در بین لباس هایم چرخاندم و در آخر بارانی نقره ای رنگم را انتخاب کردم . لباس هایم را پوشیدم و جلوی آینه چرخی زدم . رژلب مدادی کمرنگی را بر روی لب هایم کشیدم و شالی روی سرم انداختم و کیف کمری را بر روی شانه هایم انداختم . به سمت در رفتم و طی حرکت سوییچ ماشینم را برداشتم . در را باز کردم .
ــــ سلام خانم !
نگاهم را بالا گرفتم . این پسر کت شلواری است . اسمش چی بود ؟ آهان سجاد .
چشمانم را محکم بستم . چرا ؟ چرا ؟ نمیشه یک روز زندگیِ تو عادی باشد ، دلوین ! آرزو به دل ماندم که یک بار ، از یکنواختی زندگی ام بنالم !
ـــ علیک
ـــ سجاد پور حسینی هستم . من وکیل رادمهر نیستم ولی رفیقشم که وکیله . بابت این اینجا خدمت رسیدم که مدرک ...
ـــ باید برم سرکار ... کوتاهش کن .
ـــ بله . داشتم عرض میکردم اومدم مدرک رو بهتون نشون بدم و توضیحاتی براتون بدم ...
ـــ فاکتور بگیر ، تند تر بگو .
اخمی کرد و شاکی به من خیره شد .
ـــ می خواین بعداً بیام ؟
منتظر همین جمله بودم . در را بستم و با کلید قفلش کردم .
ـــ البته با کمال میل .
ابروهایش بالا رفتند . آخه ! بچه چه داشت با ادب حرف میزدا ! برعکس اون دوستش رادمهره ، خرمگس مزاحم !خب گند زدم به حرف این ، حالا باید میرفتم سر کار .
بدون حرف در ماشینم را باز کردم .
ـــ پس این دویست و هفت نقرهایه مال شماست ؟
حرفی نزدم و سوار ماشین شدم . سوییچ را چرخاندم .شیشه را پایین دادم و به طرف سجاد برگشتم که هنوز جلوی در ایستاده بود . منتظر بود من حرفی بزنم که سرم را چرخاندم و ماشین را حرکت دادم . من قرار نبود به آنها احترام بگذارم . آنها می خواهند من را از آن خانه بیرون کنند ! پس این یعنی جنگ با من را طلب میکنند !
................................
🌿ممنون که قدم دیگری را در دنیای آدمهای من گذاشتید.🦋
مشتاق حمایت های شما هستم .🩵🌙
پارت سیزده :
سوار ماشین شدم و سریع به ثمین رنگ زدم .
ـــ الو سلام جکی .
ثمین که انگار کلافه شده بود ، جواب سلامم را داد .
ـــ اپل جک خانم کار پیدا کردم .
ـــ ها ؟
ـــ خواهر جان میگم کار پیدا کردم .
ـــ به سرعت نور ؟
نفسم را باغرور رها کردم و گفتم : سرنوشت من را فراخوانده بود . ای عزیزان شما نیز منتظر باشید تا سرنوشت ....
ـــ ببند پینکی . عین این جومونگ و ژنرال ها صحبت میکنی .... خب حالا چه کاره شدی ؟
لبم را تر کردم و با ذوق گفتم : کتاب فروش !
و از شدت ذوق زدگی ، جیغ کوتاهی کشیدم .
ـــ تبریک میگم بانو پینکی پای .
ـــ متشکرم بانو اپل جک .
ـــ شیرینش محفوظ میمونه تا ما بیایم ؟
ـــ اگه به شما شیرینی ندم پس باید به کی بدم ؟
ـــ باشه . ببین دارن منو صدا میکنن شب بهت زنگ میزنم باشه ؟
ـــ اوکی ؛ گرفتم . خداحافظ .
ـــ خداحافظ.
گوشی را کنار گذاشتم و به روبه رو خیره شدم . خب الان باید با ادامه روزم چیکار کنم ؟
*****
کمد را باز کردم . امروز ، روزی بارانی ست . باید لباسی گرم و مناسب بپوشم . امروز ، روز اول کارم هم هست . خیلی خوشحالم که دوباره به یک دختر شاغل تبدیل شدم . توی دو روز پیش ، پسره ، رادمهر دیگر داخل خانه نیامد و تمام این دو روز را در زیر زمین گذراند . راستش خیال میکردم ، به حرفم گوش نمیکند ولی خب گوش کرد .
نگاهم را در بین لباس هایم چرخاندم و در آخر بارانی نقره ای رنگم را انتخاب کردم . لباس هایم را پوشیدم و جلوی آینه چرخی زدم . رژلب مدادی کمرنگی را بر روی لب هایم کشیدم و شالی روی سرم انداختم و کیف کمری را بر روی شانه هایم انداختم . به سمت در رفتم و طی حرکت سوییچ ماشینم را برداشتم . در را باز کردم .
ــــ سلام خانم !
نگاهم را بالا گرفتم . این پسر کت شلواری است . اسمش چی بود ؟ آهان سجاد .
چشمانم را محکم بستم . چرا ؟ چرا ؟ نمیشه یک روز زندگیِ تو عادی باشد ، دلوین ! آرزو به دل ماندم که یک بار ، از یکنواختی زندگی ام بنالم !
ـــ علیک
ـــ سجاد پور حسینی هستم . من وکیل رادمهر نیستم ولی رفیقشم که وکیله . بابت این اینجا خدمت رسیدم که مدرک ...
ـــ باید برم سرکار ... کوتاهش کن .
ـــ بله . داشتم عرض میکردم اومدم مدرک رو بهتون نشون بدم و توضیحاتی براتون بدم ...
ـــ فاکتور بگیر ، تند تر بگو .
اخمی کرد و شاکی به من خیره شد .
ـــ می خواین بعداً بیام ؟
منتظر همین جمله بودم . در را بستم و با کلید قفلش کردم .
ـــ البته با کمال میل .
ابروهایش بالا رفتند . آخه ! بچه چه داشت با ادب حرف میزدا ! برعکس اون دوستش رادمهره ، خرمگس مزاحم !خب گند زدم به حرف این ، حالا باید میرفتم سر کار .
بدون حرف در ماشینم را باز کردم .
ـــ پس این دویست و هفت نقرهایه مال شماست ؟
حرفی نزدم و سوار ماشین شدم . سوییچ را چرخاندم .شیشه را پایین دادم و به طرف سجاد برگشتم که هنوز جلوی در ایستاده بود . منتظر بود من حرفی بزنم که سرم را چرخاندم و ماشین را حرکت دادم . من قرار نبود به آنها احترام بگذارم . آنها می خواهند من را از آن خانه بیرون کنند ! پس این یعنی جنگ با من را طلب میکنند !
................................
🌿ممنون که قدم دیگری را در دنیای آدمهای من گذاشتید.🦋
مشتاق حمایت های شما هستم .🩵🌙
- ۲.۱k
- ۰۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط