پُشتِ مَرز دوست داشتن
پُشتِ مَرز دوست داشتن
پارت سوم
ویو تهیونگ:
جشن تموم شده بود، اما ذهن من هنوز درگیر همون چند ثانیهای بود که کوآن رو دیدم.
سوار ماشین شدم و جاکلیدی رو روی صندلی کنارم گذاشتم.
دستم روی فرمون بود، ولی ماشین رو روشن نکردم.
زیر لب گفتم:
ـ بعد از این همه سال... چرا درست امشب؟
گوشیام زنگ خورد.
یونگی بود.
ـ بله؟
ـ ته ته ، هنوز بارم. یه چیزی فهمیدم که فکر کنم باید بدونی.
اخم کردم.
ـ چی؟
چند لحظه سکوت کرد.
ـ کوک این روزها تنها زندگی نمیکنه.
قلبم فرو ریخت.
ـ یعنی چی؟
ـ خانوادهش براش تصمیم گرفتن.
ـ چه تصمیمی؟
صدای یونگی جدیتر شد.
ـ قراره نامزد کنه.
دستم روی فرمون مشت شد.
ـ با کی؟
ـ اسمش «کانیا»ست. خانوادهها از مدتها قبل این ازدواج رو هماهنگ کردن.
چند ثانیه هیچ جوابی ندادم.
تمام خاطرات گذشته دوباره جلوی چشمم اومد.
آخرین باری که کوک رو دیده بودم، به من گفته بود:
«هر اتفاقی بیفته، یه روز دوباره همدیگه رو پیدا میکنیم.»
فکر میکردم اون فقط یه حرف بچگانه بوده.
اما حالا...
بعد از سالها، دوباره پیداش کرده بودم.
گوشی رو قطع کردم و ماشین رو روشن کردم.
این بار نمیخواستم فرار کنم.
اگر گذشته دوباره سر راه من قرار گرفته بود، باید دلیلش رو میفهمیدم.
ویو کوک:
در اتاقم نشسته بودم و به حلقهای که روی میز گذاشته شده بود نگاه میکردم.
کانیا دختر بدی نبود.
اما من هیچوقت انتخابش نکرده بودم.
انتخاب خانوادهام بود.
نگاهم رفت سمت کشوی میز.
کشو رو باز کردم.
یک عکس قدیمی داخلش بود.
عکسی از دوران دبیرستان.
عکسی که من و تهیونگ کنار هم ایستاده بودیم.
آروم عکس رو برداشتم.
لبخند کوتاهی زدم و زمزمه کردم:
ـ فکر میکردم دیگه هیچوقت نمیبینمت...
اما امشب دیدمت.
و حالا نمیدونم سرنوشت قراره با ما چه کار کنه.
همان لحظه صدای پیام گوشیام بلند شد.
پیام از یک شماره ناشناس بود:
«اگر هنوز تهیونگ رو به یاد داری، فردا ساعت هشت شب، کافهٔ قدیمی.»
چشمام از تعجب گرد شد.
نمیدونستم این پیام از طرف کیه.
اما یک چیز رو خوب میدونستم...
من فردا به اون کافه میرفتم.
ادامه دارد...
شرایط پارت بعد نداره 😃
پارت سوم
ویو تهیونگ:
جشن تموم شده بود، اما ذهن من هنوز درگیر همون چند ثانیهای بود که کوآن رو دیدم.
سوار ماشین شدم و جاکلیدی رو روی صندلی کنارم گذاشتم.
دستم روی فرمون بود، ولی ماشین رو روشن نکردم.
زیر لب گفتم:
ـ بعد از این همه سال... چرا درست امشب؟
گوشیام زنگ خورد.
یونگی بود.
ـ بله؟
ـ ته ته ، هنوز بارم. یه چیزی فهمیدم که فکر کنم باید بدونی.
اخم کردم.
ـ چی؟
چند لحظه سکوت کرد.
ـ کوک این روزها تنها زندگی نمیکنه.
قلبم فرو ریخت.
ـ یعنی چی؟
ـ خانوادهش براش تصمیم گرفتن.
ـ چه تصمیمی؟
صدای یونگی جدیتر شد.
ـ قراره نامزد کنه.
دستم روی فرمون مشت شد.
ـ با کی؟
ـ اسمش «کانیا»ست. خانوادهها از مدتها قبل این ازدواج رو هماهنگ کردن.
چند ثانیه هیچ جوابی ندادم.
تمام خاطرات گذشته دوباره جلوی چشمم اومد.
آخرین باری که کوک رو دیده بودم، به من گفته بود:
«هر اتفاقی بیفته، یه روز دوباره همدیگه رو پیدا میکنیم.»
فکر میکردم اون فقط یه حرف بچگانه بوده.
اما حالا...
بعد از سالها، دوباره پیداش کرده بودم.
گوشی رو قطع کردم و ماشین رو روشن کردم.
این بار نمیخواستم فرار کنم.
اگر گذشته دوباره سر راه من قرار گرفته بود، باید دلیلش رو میفهمیدم.
ویو کوک:
در اتاقم نشسته بودم و به حلقهای که روی میز گذاشته شده بود نگاه میکردم.
کانیا دختر بدی نبود.
اما من هیچوقت انتخابش نکرده بودم.
انتخاب خانوادهام بود.
نگاهم رفت سمت کشوی میز.
کشو رو باز کردم.
یک عکس قدیمی داخلش بود.
عکسی از دوران دبیرستان.
عکسی که من و تهیونگ کنار هم ایستاده بودیم.
آروم عکس رو برداشتم.
لبخند کوتاهی زدم و زمزمه کردم:
ـ فکر میکردم دیگه هیچوقت نمیبینمت...
اما امشب دیدمت.
و حالا نمیدونم سرنوشت قراره با ما چه کار کنه.
همان لحظه صدای پیام گوشیام بلند شد.
پیام از یک شماره ناشناس بود:
«اگر هنوز تهیونگ رو به یاد داری، فردا ساعت هشت شب، کافهٔ قدیمی.»
چشمام از تعجب گرد شد.
نمیدونستم این پیام از طرف کیه.
اما یک چیز رو خوب میدونستم...
من فردا به اون کافه میرفتم.
ادامه دارد...
شرایط پارت بعد نداره 😃
- ۱.۰k
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط