پارت 43
*بعد از اون با آنجل خیلی صمیمی شدم و اون منو با چری بمب آشنا کرد، سه نفری میرفتیم کلاب و مست میکردیم بعدش هم میرفتیم و دعوا راه مینداختیم ، بعد از اینکه با چری و آنجل صمیمی تر شدم فهمیدم جهنم هم اونقدرا جای بدی نیست *
*روی کاناپه نشسته بودم و با گوشیم ور میرفتم که نیفتی دوید و اومد وسط پذیرایی *
نیفتی : بلاخره کیکم حاضر شد !
*بوی کیک بهم خورد و حالت تهوع گرفتم ، سریع از جام بلند شدم و رفتم سرویس .... ، بعد از چند دقیقه داشتم صچرتم رو میشستم که آنجل وارد سرویس شد *
آنجل: امی حالت خوبه ؟
امیلی: اره اره خوبم ... نمیدونم چرا یهو اینجوری شد ولی حالم خوبه نگران نباش
آنجل: تو امروز مشروب نخوردی ولی با بوی کیک بالا آوردی و خب شب های قبل هم توی کلاب با بوی الکل و خوردنش اینجوری میشدی ... مطمئنی خوبی ؟
امیلی : اره خوبم
*به خودم توی آینه نگاه کردم زیر چشم هام سیاه شده بود *
امیلی : هوی ج*ده راست میگفتی واقعا قیافم ت*می شده
*آنجل خندید *
آنجل: گفتم که قیافت شبیه کسایی شده که **** کردن
امیلی : عاااااه خفه شو
*خندیدم و رفتم روی تختم دراز کشیدم ، آنجل اومد و کنارم نشست *
آنجل: امی مطمئنم چیزیت شده
امیلی : فکر کنم مریض شدم
*دستش رو روی پیشونیم گذاشت *
آنجل: تب نداری ... اگه بخای به لوسی جون میگم شاید بتونه با قدرتش یه اجی مجی کنه خوب بشی
امیلی : نه ! ... آنجی لطفاً به کسی نگو که اینجوری شدم
آنجل : اوکیه ...
*کنارم دراز کشید *
آنجل: خوراکی میخواممممم لعنت به بهشت !
*خندیدم*
امیلی : من میرم برات خوراکی میگیرم
آنجل: ک*خلی ! امروز روز پاکسازیه و یه مشت *** رسختن اون بیرون و دارن همه رو سلاخی میکنن
امیلی: آنجی خودت میدونی منم یکی از اونام
آنجل: هستی ولی اونا بین*موسن ... اونا حتی به خودشون هم رحم نمیکنن
امیلی : نگران نباش میدونی میتونم از خودم دفاع کنم
*زدم از اناق بیرون ، همین که خواستم از هتل بیرون برم یهو الستور کنارم ظاهر شد *
الستور : با این وضعیت میخوای کجا بری امی ؟
*نگاهم رو بهش دادم که با لبخند ترسناک همیشه گیش بهم خیره شد ، لبخند مصنوعی زدم *
امیلی : یه کاری دارم باید انجامش بدم
الستور : اون بیرون پر از فرشته ست که دارن وحشیانه گناهکار ها رو سلامی میکنن
امیلی : میدونم
الستور : اومممم پس چطور میخوای بری بیرون ... نکنه بلدی باهاشون مقابله کنی ؟
امیلی : اره بلدم ... اون فرشته ها اونقدرا هم که شما فکر میکنید شکست ناپذیر نیستن
الستور : و تو اینو از کجا میدونی ؟
*اخم کردم *
امیلی : چی میخوای !؟
الستور : سه گپ کوتاه همراه با خوردن چای
امیلی : من الان وقت خاله بازی ندارم
*از هتل زدم بیرون ، تموم شهر بوی خون میداد و باعث میشد دوباره حالت تهوع بگیرم ، از راه های خلوط خودم رو به مغازه میرسوندم که یهو یه حوری جلوم ظاهر شد *
امیلی : لعنتی ... از سر راهم برو کنار
*یهو بهم حمله کرد اما جا خالی دادم و با یه پرتاپ قدرتم منفجر شد و خونش پاشید روم ، حالت تهوع گرفتم و .... ، دستم رو به دهنم کشیدم و از جام بلند شدم *
امیلی : لعنتی چه مرگم شده
*یهو صدای فجیعی از پشت سرم شنیدم انگار یکی کوبیده شد به دیوار ، وقتی برگشتم حوری رو دیدم که انگار میخواسته از پشت بهم حمله کنه اما بهش ضربه خورده بود و به دیوار برخورده بود ، به دور و اطراف نگاه کردم تا ببینم کی این بلا رو سر اون حوری آورده ولی کسی رو پیدا نکردم *
*وقتی به مغازه رسیدم فروشنده به دست حوری ها مرده بود ، هر چیزی که میخواستم برداشتم و برگشتم هتل *
*روی کاناپه نشسته بودم و با گوشیم ور میرفتم که نیفتی دوید و اومد وسط پذیرایی *
نیفتی : بلاخره کیکم حاضر شد !
*بوی کیک بهم خورد و حالت تهوع گرفتم ، سریع از جام بلند شدم و رفتم سرویس .... ، بعد از چند دقیقه داشتم صچرتم رو میشستم که آنجل وارد سرویس شد *
آنجل: امی حالت خوبه ؟
امیلی: اره اره خوبم ... نمیدونم چرا یهو اینجوری شد ولی حالم خوبه نگران نباش
آنجل: تو امروز مشروب نخوردی ولی با بوی کیک بالا آوردی و خب شب های قبل هم توی کلاب با بوی الکل و خوردنش اینجوری میشدی ... مطمئنی خوبی ؟
امیلی : اره خوبم
*به خودم توی آینه نگاه کردم زیر چشم هام سیاه شده بود *
امیلی : هوی ج*ده راست میگفتی واقعا قیافم ت*می شده
*آنجل خندید *
آنجل: گفتم که قیافت شبیه کسایی شده که **** کردن
امیلی : عاااااه خفه شو
*خندیدم و رفتم روی تختم دراز کشیدم ، آنجل اومد و کنارم نشست *
آنجل: امی مطمئنم چیزیت شده
امیلی : فکر کنم مریض شدم
*دستش رو روی پیشونیم گذاشت *
آنجل: تب نداری ... اگه بخای به لوسی جون میگم شاید بتونه با قدرتش یه اجی مجی کنه خوب بشی
امیلی : نه ! ... آنجی لطفاً به کسی نگو که اینجوری شدم
آنجل : اوکیه ...
*کنارم دراز کشید *
آنجل: خوراکی میخواممممم لعنت به بهشت !
*خندیدم*
امیلی : من میرم برات خوراکی میگیرم
آنجل: ک*خلی ! امروز روز پاکسازیه و یه مشت *** رسختن اون بیرون و دارن همه رو سلاخی میکنن
امیلی: آنجی خودت میدونی منم یکی از اونام
آنجل: هستی ولی اونا بین*موسن ... اونا حتی به خودشون هم رحم نمیکنن
امیلی : نگران نباش میدونی میتونم از خودم دفاع کنم
*زدم از اناق بیرون ، همین که خواستم از هتل بیرون برم یهو الستور کنارم ظاهر شد *
الستور : با این وضعیت میخوای کجا بری امی ؟
*نگاهم رو بهش دادم که با لبخند ترسناک همیشه گیش بهم خیره شد ، لبخند مصنوعی زدم *
امیلی : یه کاری دارم باید انجامش بدم
الستور : اون بیرون پر از فرشته ست که دارن وحشیانه گناهکار ها رو سلامی میکنن
امیلی : میدونم
الستور : اومممم پس چطور میخوای بری بیرون ... نکنه بلدی باهاشون مقابله کنی ؟
امیلی : اره بلدم ... اون فرشته ها اونقدرا هم که شما فکر میکنید شکست ناپذیر نیستن
الستور : و تو اینو از کجا میدونی ؟
*اخم کردم *
امیلی : چی میخوای !؟
الستور : سه گپ کوتاه همراه با خوردن چای
امیلی : من الان وقت خاله بازی ندارم
*از هتل زدم بیرون ، تموم شهر بوی خون میداد و باعث میشد دوباره حالت تهوع بگیرم ، از راه های خلوط خودم رو به مغازه میرسوندم که یهو یه حوری جلوم ظاهر شد *
امیلی : لعنتی ... از سر راهم برو کنار
*یهو بهم حمله کرد اما جا خالی دادم و با یه پرتاپ قدرتم منفجر شد و خونش پاشید روم ، حالت تهوع گرفتم و .... ، دستم رو به دهنم کشیدم و از جام بلند شدم *
امیلی : لعنتی چه مرگم شده
*یهو صدای فجیعی از پشت سرم شنیدم انگار یکی کوبیده شد به دیوار ، وقتی برگشتم حوری رو دیدم که انگار میخواسته از پشت بهم حمله کنه اما بهش ضربه خورده بود و به دیوار برخورده بود ، به دور و اطراف نگاه کردم تا ببینم کی این بلا رو سر اون حوری آورده ولی کسی رو پیدا نکردم *
*وقتی به مغازه رسیدم فروشنده به دست حوری ها مرده بود ، هر چیزی که میخواستم برداشتم و برگشتم هتل *
- ۲۸.۳k
- ۱۵ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط