{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ادامه‌ی پارت ۱۷ (بازی واکس)

ادامه‌ی پارت ۱۷ (بازی واکس)
نیمه‌های شب بود. سکوت راهروی سنگی آنقدر سنگین بود که حتی صدای نفس کشیدن هم به گوش می‌رسید. لوسیفر به میله‌ها تکیه داده بود و به تاریکی خیره شده بود. الستور کنارش نشسته بود، چشماش بسته بود ولی خوابش نمی‌برد. زخم شونه‌اش هنوز می‌سوخت و سیم‌های دور مچش هر چند دقیقه یه بار یه شوک خفیف بهش وارد می‌کردن.
لوسیفر آروم زمزمه کرد: «الستور... اگه من گردنبند رو بدم، بهم قول می‌دی که زنده بمونی؟»
الستور چشماش رو باز کرد. توی تاریکی، نگاهش خسته ولی مصمم بود.
الستور: «لوسیفر، اگه گردنبند رو بدی، واکس به هیچ قولی عمل نمی‌کنه. اون فقط می‌خواد قدرتش رو کامل کنه. اگه هر سه گردنبند دستش بیاد...»
مکث کرد. صداش گرفته بود.
الستور: «...دیگه هیچ‌کس نمی‌تونه جلوش رو بگیره. نه من، نه تو، نه هیچ‌کس دیگه.»
لوسیفر سرش رو پایین انداخت. اشک‌هاش دوباره راه افتادن. ولی همون لحظه، صدای قدم‌هایی از انتهای راهرو اومد. این بار نه آروم. تند و پر از خشمی که توی هوا موج می‌زد.
نویز الکتریکی شدیدتر شد. سیم‌های روی دیواره‌ها شروع کردن به جرقه زدن. و بعد، واکس ظاهر شد. ولی این بار... فرق داشت. لبخندش رفته بود. جاش رو یه حالت سرد و بیرحم گرفته بود. توی مردمکش، صفحه‌ی تلویزیون دیگه قطع و وصل نمی‌شد. ثابت بود. سیاه.
واکس: «وقت تمومه. تصمیمت چیه، لوسیفر؟»
لوسیفر ایستاد. دستاش مشت شده بود. گردنبند قرمز زیر پیراهنش می‌سوخت. به الستور نگاه کرد. الستور سرش رو آروم تکون داد. یعنی: نه.
ولی لوسیفر... نمی‌تونست. نمی‌تونست بذاره الستور بمیره.
لوسیفر: «...گردنبند رو می‌دم. ولی اول الستور رو آزاد کن.»
واکس یه تیکه ابروش بالا رفت. یه لبخند کج و کریه روی لبش نشست.
واکس: «نه، نه، نه. اول گردنبند. بعد... شاید آزادش کردم.»
لوسیفر دستش رو برد سمت گردنش تا زنجیر رو باز کنه. ولی همون لحظه، الستور با تمام قدرتی که داشت، خودش رو به میله‌ها رسوند و داد زد:
الستور: «لوسیفر، نکن!»
واکس با بی‌حوصلگی دستش رو بالا آورد. یه سیم ضخیم از پشت سرش اومد و مثل شلاق به میله‌های قفس خورد. جرقه‌ها همه جا پریدن. الستور از شدت شوک عقب پرت شد و به دیواره‌ی سنگی خورد.
لوسیفر جیغ زد: «الستور!»
واکس: «دیگه بسه. من صبرم زیاده، ولی نه برای تو.»
دستش رو به سمت قفس دراز کرد. سیم‌ها از دیواره‌ها بیرون زدن و در قفس رو باز کردن. واکس قدم به داخل قفس گذاشت. نویز الکتریکی آنقدر شدید بود که لوسیفر حس کرد پوستش مور مور میشه.
واکس: «گردنبند رو بده. همین الان.»
لوسیفر به الستور نگاه کرد که روی زمین افتاده بود و به سختی نفس می‌کشید. بعد به واکس نگاه کرد. دستاش می‌لرزید. ولی یه چیزی توی وجودش... یه نیرویی... از درونش فریاد می‌زد. نه.
لوسیفر گردنبند رو از زیر پیراهنش بیرون آورد. سنگ قرمز توی تاریکی قفس می‌درخشید. واکس دستش رو دراز کرد. ولی لوسیفر گردنبند رو توی مشتش فشار داد.
لوسیفر: «نه.»
واکس یخ زد. توی چشماش یه جرقه‌ی خشم و کنجکاوی همزمان درخشید.
واکس: «...چی گفتی؟»
لوسیفر: «گفتم نه. تو نمی‌تونی الستور رو بکشی. چون اگه بکشی... من گردنبند رو نابود می‌کنم. و اونوقت... هیچ‌وقت به قدرتی که می‌خوای نمی‌رسی.»
واکس چند لحظه بهش خیره شد. سکوت سنگینی بینشون نشست. بعد واکس زد زیر خنده. یه خنده‌ی بلند و ترسناک که توی کل قلعه پیچید.
واکس: «آفرین. بالاخره یه چیز بامزه گفتی. ولی...»
یهو دستش رو دراز کرد و گردن لوسیفر رو گرفت. فشار داد. لوسیفر حس کرد نفسش توی سینه‌اش حبس شد.
واکس: «...تو فکر می‌کنی من احمقم؟ اگه گردنبند رو نابود کنی، خودت هم می‌میری. چون روح مادر الستور توشه. و اون... به تو وصله. پس تهدیدت... بی‌فایده‌ست.»
لوسیفر چشماش سیاهی رفت
دیدگاه ها (۱)

فصل اول قسمت ۴برج وی اون طرف واکس الستور رو میبره تو اتاق کن...

عشقی گمشده در تاریکی جنگلپارت ۸(از زبون راوی)...وقتی اون گل ...

اسم داستان: عشق دیرینه💗پارت: 6لوسین الستور در جنگل بودند و د...

dark life = 40

پارت ۱۸

### 🗝️ پارت هفتم: لمسِ سرد خیانتسرمای کلید برنزی کف دستم حس ...

بهار بدون تو

پارت۷کاتسوکی بعد از اینکه ایزوکو رفت، چند لحظه همون‌طور توی ...

پارت ۱۷ : خب فکر کنم عاشقت شدم! will,i fill i love you

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹² صبح روز بعد...رینا تا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط