{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت 4

پارت 4

آت:
من فردا قبل از شروع مسابقه میام. امشب دیگه نمی‌تونم تمرین کنم.

جین:
چرا؟

آت:
کار دارم.

جین:
فردا مسابقه‌ست.

آت:
می‌دونم.

جین با بی‌حوصلگی نفسش رو بیرون داد.

جین:
اگه خراب کنیم چی؟

آت:
خراب نمی‌کنیم.

جین:
از کجا اینقدر مطمئنی؟

آت:
چون من قرار نیست بذارم خراب بشه.

آت کیفش رو برداشت و از سالن خارج شد.

اما چند دقیقه بعد، وقتی به راهرو رسید، صدای مسئول مسابقه رو شنید.

مسئول:
آت!

آت برگشت.

مسئول:
یه مشکل کوچیک پیش اومده.

آت:
چی شده؟

مسئول:
برای اجرای فردا باید یک بخش جدید به برنامه اضافه کنید.

آت با تعجب گفت:

آت:
چی؟! ولی ما برای این تمرین نکردیم!

مسئول:
می‌دونم. همه‌ی تیم‌ها باید این بخش رو داشته باشن.

آت با نگرانی به سالن نگاه کرد.

جین هنوز داخل بود.

آت برگشت سمتش.

آت:
جین!

جین:
چی شده؟

آت توضیح داد.

جین چند ثانیه ساکت موند.

بعد برگه رو گرفت و گفت:

جین:
باشه. پس دوباره شروع می‌کنیم.

آت:
الان؟

جین:
الان.

آت:
ولی تو گفتی نمی‌خوای به خاطر من ببازی.

جین:
هنوزم نمی‌خوام.

آت:
پس چرا کمک می‌کنی؟

جین شونه بالا انداخت.

جین:
چون اگه قراره ببازیم، حداقل به خاطر این نباشه که تمرین نکردیم.

آت برای لحظه‌ای چیزی نگفت.

بعد آرام گفت:

آت:
باشه.

آن دو دوباره شروع به تمرین کردند.

این بار بدون بحث.

بدون کل‌کل.

فقط تلاش می‌کردند هماهنگ شوند.

چند ساعت گذشت.

بالاخره آت روی صندلی نشست و نفس راحتی کشید.

آت:
فکر کنم آماده‌ایم.

جین:
فکر کنم.

آت:
«فکر کنم»؟!

جین خندید.

جین:
باشه. آماده‌ایم.

آت لبخند کوچکی زد.

اما سریع حالت صورتش رو عوض کرد.

آت:
فقط به خاطر مسابقه‌ست، ها.

جین:
معلومه.

جین هم لبخند زد.

هیچ‌کدام نمی‌خواستند اعتراف کنند که همکاری با دیگری آن‌قدرها هم بد نبود.

فردا قرار بود همه‌چیز مشخص شود.

و چیزی که هیچ‌کدامشان نمی‌دانستند این بود که نتیجه‌ی مسابقه قرار بود رابطه‌ی آن دو را برای همیشه تغییر دهد...

ادامه دارد... 🦋
دیدگاه ها (۱)

╭─────────────── 🎀 ───────────────╮✦ پارت ۸۴ | اولین تمرین ت...

╭─────────────── 🌷 ───────────────╮✦ پارت ۸ | حسی که نمی‌شد ...

صبح روز بعد، ات با قیافه‌ای کاملاً خواب‌آلود وارد سالن شد.از...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:³⁰ویو: جونگ‌کوک«من تصمیمم رو گرفتم...

#دختر_ردیف_اخرژانر: مدرسه‌ای | گنگ | رفاقتی | کمدیپارت دوم: ...

صبح روز بعد، ات از خواب بیدار شد و مدت زیادی به سقف خیره مون...

P : 28

🍓 مشتری همیشگی 🍰پارت ۱۰ تهیونگ هنگام رفتن برگشت.«نامیرا.»«هو...

قسمت دوم: فاجعه‌ای به نام صبحانهبعد از نیم ساعت دعوا، تصمیم ...

راستش اگه قرار بود صبر کنم تا وقتی که کامل آماده باشم، احتما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط