🍓 مشتری همیشگی 🍰
🍓 مشتری همیشگی 🍰
پارت ۱۰
تهیونگ هنگام رفتن برگشت.
«نامیرا.»
«هوم؟»
«فردا تعطیلی؟»
«چرا؟»
«میخوام یه جایی دعوتتون کنم.»
نامیرا تعجب کرد.
«کجا؟»
تهیونگ لبخند زد.
«این بار من مشتری نیستم.»
«پس چی؟»
«یه آدمی که میخواد مدیرش رو برای شام ببره بیرون.»
نامیرا چند ثانیه سکوت کرد.
«شام؟»
«اگه قبول کنین.»
نامیرا لبخند کوچکی زد.
«باشه.»
تهیونگ لبخند زد.
«پس فردا میام دنبالتون.»
نامیرا گفت:
«فقط یه شرط.»
«چی؟»
«سر قرار از شیرینیپزی حرف نمیزنیم.»
تهیونگ خندید.
«قبوله.»
اما هر دو میدانستند...
آن شب قرار است دربارهی چیزی حرف بزنند که خیلی شیرینتر از هر شیرینیای بود.
🍰🍓🍰🍓🍰🍓🍰🍓🍰🍓🍰🍓
پایان فصل اول .
میریم برای شروع فصل دوم😇
حمایت؟؟
پارت ۱۰
تهیونگ هنگام رفتن برگشت.
«نامیرا.»
«هوم؟»
«فردا تعطیلی؟»
«چرا؟»
«میخوام یه جایی دعوتتون کنم.»
نامیرا تعجب کرد.
«کجا؟»
تهیونگ لبخند زد.
«این بار من مشتری نیستم.»
«پس چی؟»
«یه آدمی که میخواد مدیرش رو برای شام ببره بیرون.»
نامیرا چند ثانیه سکوت کرد.
«شام؟»
«اگه قبول کنین.»
نامیرا لبخند کوچکی زد.
«باشه.»
تهیونگ لبخند زد.
«پس فردا میام دنبالتون.»
نامیرا گفت:
«فقط یه شرط.»
«چی؟»
«سر قرار از شیرینیپزی حرف نمیزنیم.»
تهیونگ خندید.
«قبوله.»
اما هر دو میدانستند...
آن شب قرار است دربارهی چیزی حرف بزنند که خیلی شیرینتر از هر شیرینیای بود.
🍰🍓🍰🍓🍰🍓🍰🍓🍰🍓🍰🍓
پایان فصل اول .
میریم برای شروع فصل دوم😇
حمایت؟؟
- ۶۰
- ۱۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط