نکته : خواندن این سناریوی بدون لایک و کامنت حرام است

|| پارت دوازدهم ||
 نام سناریوی:
《پرنسس دورگه من》

جیمز با بی‌خیالی شانه بالا انداخت و در حالی که دست هاش توی جیبش بود به راهش ادامه داد

* کلارا *

این ۶ - ۷ روز اتفاقات جالبی افتاد که گویا قراره علاوه‌ بر ملکه آدریانا از این به بعد پسرشون هم ... عالیه عالی
هر بدبختی ای بود این دوهفته گذشت خدا رو شکر
البته لازم به زکر دو سه روز هست خبری از شاهزاده مغرور ما نیست که خبر خوبیه امید واردم امروز خبری از ملکه و ولیعهد نباشه امروز نباید خراب بشه و بالا دوهفته گذشت !
امروز همون روزیه که به سرنا قول داره بودم ...
بالاخره ! این عالی ترین اتفاق ممکن توی این ماه یا حتی میتونم بگم ساله یا حتی دَهه !

توی باغ شمالی بودم سر تاب نشسته بودم و توی فکر و خیال های امروز بودم ساعت تقریبا ۹ یا ۱۰ صبح بود باید ساعت ۹ شب دقیقا توی تاریک ترین نقطه شب بریم به باغ شرقی !

(صدای در )

+ "سرناااااا خودت بیا تو دیگههههه"

(سرنا با بی‌حوصلگی به سمت تو می‌آید)

- "آمدوم! همیشه اینقدر عجله داری الا. امروز چرا اینقدر هیجان‌زده‌ای؟"

+ "مگه یادت رفتههههه قرار بود امروز بریم باغ شرقی !"

- "خب پرنسس خانم نمیخوای بگی برای چی از دوهفته پیش ؟!"

+" خب خب سرنا‌ ی عزیزم امروز گل مهتاب شکوفه میزنه هر ۵۰۰ سال یک بار منم خوشانسم که میتونم شاهد این باشم ! و جالب تر این که فقط من میدونم قرار شکوفه بزن دقیقا توی چه ساعت !"

-" گل مهتاب ؟ همون درخت بی برگ و خشک ته باغ ؟؟؟ جدی ؟ مطمعنی؟ صبر کن نکنه منظورت"

(سرنا با تعجب چشمانش را گرد می‌کند)

"گل مهتاب؟ اون افسانه‌ست! مگه میشه واقعاً وجود داشته باشن؟"

+"معلومه ! مطمئنم "
(صداش کمی گرفت ولی هنوز لبخند زده بود)
" یادمه توی بچگیم مادر بهم میگفت درختی توی خانه او جود داشت که شبیه یه درخت خشک و بی بار بود اما اون دخترت هر ۵۰۰ سال شکوفه گل ماه میداد در ساعت ۹ شب "

*کمی خندید خنده تلخ ولی در ظاهر شاد *

+"پدرم او اون موقه با خنده گفت همچین درختی توی باغ شرقی قصر وجود داره میگفت مادربزرگش شکوفه ی اونو دیده دقیقا وقتی ۱۰ ساله بوده ... "

-"کلارا"

+"بله ؟؟؟"

*سرنا آروم اما محکم کلارا رو بغل کن*

+"سرنا ؟ تو انقدر احساسی بودی من خبر نداشتم ؟"

- "هیسسسس ! شاید دوست داشته باشم پرنسسم رو الان بقل کنم !
"خب از کجا میدونی اون گل اصلا امروز شکوفه‌ میده"

+"طبق سال فت ملکه الیزابت و سنش ۵۰۰ سال گذشته یعنی دقیقا ۵۰۰ سال پیش در چنین روزی اون گل مهتاب بود دیده ساعت نه شب"

- "(سرنا با عجله به دنبال تو می‌دود، در حالی که با خودش غر می‌زند)

"صبر کن کلارا! اگه بفهمن ما دوباره از بخش ممنوعه دیدن کردیم..."

+"نمی‌فهمن ! ساعت ۸ شب نگهبان ها میرن برای تعويض شیفت ! و ساعت ۱۲ شب هم یه تعویض شیفت دیگه"

- "پس چرا از الان منتظری ؟؟؟"

+"نمیدونم ! نمیدونم ! بی‌خیال حالا"

صفحه کم کم محو شد ...

*جیمز *

*^ساعت ۹ صبح توی راهرو های قصر قدم میزد تازه جلسه دربار تمام شده بود از وزیر های فاسد متنفرم تک تکشون باید گردن زده بشن حتی لیاقت نفس کشیدن هم ندارن ^*

*^مردک ... به من میگه شما هنور برای درک مسائل کشور جوان هستین مثلا توی پیر خرفت که اومدی مالیات رو ۳ برابر کنیم که سود بیشتری داشته باشیم د آخه خرفت اگه اون جوری باشه ملت بی‌پول و گشنه میشند بعد داخل کشور جمعیت افت میکنه و مردم رو نمیشه کنترول کرد ! ^*

(نوسنده : ببخشید از خاندگان گرامی ایده ای نداشتم برای شروع بخش جیمز گفتم بیا یکم از سیاست های قصر براتون بگم 😂)

<*بیخیال حالا فعلا مسئله ی مهم تری دارم خب پرنسس دورگه بشدت مشتاق امروز بودم این یک هفته رو جوری ترتيب دادم که امروز وقتم آزاد باشه خب قرار روز جالبی باشه*>

جیمز همیم طور که راه رو ها رو یکی یکی تی میکرد به کتاب خونه شمالی رسید... دقیقا بخشی که می‌خواست رفت داخل ولی کسی نبود پس ‌‌....

#تابع_قوانین_اسلام
#انیمه#مانگا#کمیک#رومان#ژانر_درام
#فانتزی#سریال#میکس#تناسخ#پیج_رومان
#سایکو_نو_سوتوکا#ساکورا_اسکول#داستان_جالب#رومان#سناریو#انیمه#بی_تی_اس#مای_هیرو_کادمی#باکودکو#مدرسه_قهرمانان_من#ایران#جنگ#رهبر#ایزوکو_دکو_میدوریا#کاتسوکی_باکوگو_کاچان
دیدگاه ها (۳۱)

the first lie

part 16

جنگل نفرین شده پارت ۲۸

Custom bride part : ۱۴

اللهم اشفِ كل مريض, خدایا به بزرگی و رحمانیتت، هر کجا بیماری...

پارت چهاردهم《Custom kiss》 +وای نکنه ش...

𝖕𝖆𝖗𝖙4اتاق مارال رو به باغ شرقی قصر بود. صبح‌ها، نور از میان ...

p¹⁶(پنج سال بعد...)زمان، مثلِ جریانِ خونسردِ خون تویِ رگ‌ها،...

free from the court (p4)

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p89وقتی از باغ برگشتن، هوای قلعه بوی نون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط