{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌
p89
وقتی از باغ برگشتن، هوای قلعه بوی نون تازه و سوپ تازه می‌داد.
توی سالن غذاخوری، میز بلندی زیر نور چراغ کریستالی چیده شده بود.
چند خدمتکار آروم در رفت‌وآمد بودن
یونجی با دیدن نینا لبخند زد و براش صندلی رو کنار کشید.
امشب، برای اولین بار، نینا بدون اینکه احساس غریبی کنه پشت اون میز نشست.
روی میز، سوپ داغ، نون تازه، برنج، سبزیجات و گوشت کباب‌شده بود.
نینا با تعجب گفت:
«فکر نمی‌کردم غذاتون این‌قدر... معمولی باشه.»
یونجی خندید.
«فکر کردی هر شب خون می‌خوریم؟»
نینا با خجالت سرفه‌ای کرد.
«خب... یکم.»
چند خدمتکار خنده‌شون گرفت.
جیمین که روبه‌روی نینا نشسته بود، بدون اینکه سرش رو بلند کنه گفت:
«اون فقط توی داستان‌های انسان‌هاست.»
نینا زیر لب گفت:
«پس فیلم‌ها دروغ گفتن...»
شام، برخلاف همیشه، در آرامش گذشت.
بعد از غذا، یونجی نینا رو به بخش شرقی قلعه برد.
حمام سنگی بزرگی اونجا بود؛ بخار آب گرم، تمام فضا رو پر کرده بود و بوی گل رز توی هوا می‌پیچید.
لباس تمیزی روی نیمکت چوبی گذاشته بودن
یونجی لبخند زد.
«هر وقت آماده شدی، خبرم کن.»
در بسته شد.
نینا زیر آب گرم ایستاد.
چشم‌هاش رو بست.
برای چند دقیقه...
نه قلعه‌ای وجود داشت.
نه خون‌آشامی.
نه نشانی روی مچ دستش.
فقط صدای آب.
...
اون شب، خیلی زودبه سیاهی خواب فرو رفت
‌
دیدگاه ها (۰)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط