Part 12
تق تق...
+ آقای کیـــم؟؟
صدایی نیومد..
وارد اتاق شد..
دید حتی برق اتاقش هم روشن نیست..
که یهو یکی چسبوندش به دیوار و یه دستشو کوبید کنارش...
+ هیییی یا عیسی مسیح!... آقای کیم چرا اینج..
که یه انگشتش رو روی لبای دختر قرار داد..
_ ششش!... هیچی نگو!
قشنگ به اندازه یک دقیقه فقط ارتباط چشمی داشتن...
+ حاجیی... وقتی اخم میکنه چقد ژوذاب میشه😳(توی دلش)
بعد خودش سریع سرشو تکون داد.
+ عه! داری به چی فکر میکنی دختر؟!(توی دلش)
که کیم بدون هیچ حرفی ول کرد و رفت پشت میزش نشست و چراغ مطالعه رو روشن کرد..
_ چرا انقد دیر کردین؟.. آقای کانگ یه ساعت جلوی محوطه فیلمبرداری منتظر بود!
+ هااا... ناموساً اون همه راه رو پیاده اومدیم؟🗿
_ جواب منو با سوال نده!
+ خب امم.... من... من به کو.. چیز.. جناب جئون پیشنهاد دادم بریم یکم قدم بزنیم.. امم... هوا خیلی خوب بود.. خبر هم اومد که آقای کانگ دیر میاد.. و خب بعدش.. امم.. زمان از دستمون در رفت دیگه...
_ رفتین پروژه رو راه بندازین یا رفتین تفریح و دور دور؟
+ م.. معذرت میخوام..
_ دفعه آخرت بوداا !.. میتونی بری!
سرشو انداخت پایین و رفت بیرون و در رو آروم بست..
داشت توی راهروی خلوتی که فقط چندتا چراغ سقفی تاریکی رو روشن کرده بودن راه میرفت..
× چرا کشتی هات غرق شدن؟!
که یه شوک بهش وارد شد..
+ هیی.. چرا اینجوری میای زهرم آب شد!
× ها؟... من از اول همینجا بودم!
+ آها لابد یا من کور بودم یا تو واقعاً یه روحی!
و دوباره به راهش ادامه داد..
که اونم کنارش راه افتاد..
× خب.. حالا چی گفت بهت؟..
+ هیچی.... تو چی؟
× هیچی نگفت عین افسرده ها شدی؟😂... به من هیچی نمیتونه بگه چون فقط مدیره توعه!... من تا هروقت که دلم بخواد بیرون میمونم.. نمیام شرکت.. یا بیام هم هیچکاری نمیکنم.. چون خودم رئیس یه بخش دیگم.. پس من و اون فقط باهم دوستیم!
+ هومم... خوبه..
× خوبه دیگه قیافه نگیر بگو چیشد..
+ اههه.. تو چیکار من داری؟.. شاید اگه تو نبودی من هم زود کارمو شروع میکردم زود هم تموم میشد زود هم با ماشین بر میگشتم تقصیر توعه دیگه
×...من؟
+ تو گفتی بریم قدم بزنیم... نه یعنی..
من پیشنهاد دادم... ولی تو قبول کردی..
پس تقصیر هر دومونه!
ولی... الان فقط من توبیخ شدم..
کوک برای اولین بار دید یوکی نه لبخند میزنه... نه شوخی میکنه.
فقط ناراحته.
+ شب بخیر!
و قدم هاش رو تند تر کرد و دور شد..
× یوک....(داد)
سرشو با انگشتش خاروند..
× اوه... اون روی جدیش رو ندیده بودم!
꧁꧂
(از زبان یوکی)
صبح وسط یه خواب مسخره بودم...
داشتم توی خواب با یه اردک سر اینکه رئیس کیه دعوا میکردم که...
رینگ... رینگ...
با غرغر دستمو از زیر پتو درآوردم.. چشمام هنوز باز نشده بود.
گوشی رو کورکورانه برداشتم دیدم سوجینه...
جواب دادم و همونجوری انداختمش رو گوشم..
☆ الو؟ یوکی؟!
+ هاا...
☆ هنوز خوابی؟!
+ نه... داشتم ورزش صبحگاهی میکردم.
☆ ورزش؟! تو؟!
+ آره... غلت زدن روی تخت هم یه نوع ورزشه.
☆ پاشوووو! ساعت ۹ـه هااا
+ بذار بشه ۱۰...
☆ سونگ یوکیییی!!
+ اههه... باشه دیگه... دارم میام...
تماس قطع شد.
یه دقیقه دیگه هم همونجوری دراز کشیدم و سقف رو نگاه کردم.
بعد با هزار بدبختی از تخت کنده شدم.
یه هفته بود درست حسابی نخوابیده بودم.
دیروز هم تا شب سر پروژه بودم.
انرژیم دقیقاً منفی هشتاد بود..
اولین کت و شلواری که جلو دستم بود رو پوشیدم.
یه آرایش خیلی کمرنگ کردم.
صبحونه هم نخوردم...فقط کیفمو برداشتم و زدم بیرون.
꧁꧂
کیفمو روی میز گذاشتم.
☆ به به... سلام خانوم خوابالو!
+ س...
☆ حتی حال نداری سلامو کامل بگی؟
+ سوجین... امروز لطفاً کم حرف بزن...
☆ وای خدا... صورتتم آب نزدی؟😂
+ ...
نشستم پشت میزم.. که یه لیوان آیس موکای خنک کنار لپ تاپم توجهمو جلب کرد..
کنارش یه برگه آبی کوچولو بود..
برداشتمش.
«دیگه اخم نکن... شرکت بدون سر و صدات زیادی ساکته»
چند ثانیه فقط نگاهش کردم.
+ عجب!...
شونه بالا انداختم.
بدون اینکه حتی فکر کنم از کیه...
همه شو یه نفس سر کشیدم.
+ آخیش... چسبید...
☆ ناشتا بودی نه؟
+ اوهوم..
☆ یه روز وسط شرکت از حال میریا...
+ نمک...
☆ چرا اعصاب نداری امروز...کی پا رو دُمت گذاشته؟
꧁ظهر꧂
☆ یوکیییی!
ناهار؟؟
+ گشنم نیست.
☆ پاشو دیگه صبحونه هم که نخوردی
+ نمیام
☆ میای یا با چک و لقد ببرمت؟🗿
+ اوففف... از دست تو...
آخر با غرغر بلند شد و دنبالش رفت...
#وانشات #بی_تی_اس #چندپارتی #تکپارتی #درخواستی #فیکشن #تهکوک
+ آقای کیـــم؟؟
صدایی نیومد..
وارد اتاق شد..
دید حتی برق اتاقش هم روشن نیست..
که یهو یکی چسبوندش به دیوار و یه دستشو کوبید کنارش...
+ هیییی یا عیسی مسیح!... آقای کیم چرا اینج..
که یه انگشتش رو روی لبای دختر قرار داد..
_ ششش!... هیچی نگو!
قشنگ به اندازه یک دقیقه فقط ارتباط چشمی داشتن...
+ حاجیی... وقتی اخم میکنه چقد ژوذاب میشه😳(توی دلش)
بعد خودش سریع سرشو تکون داد.
+ عه! داری به چی فکر میکنی دختر؟!(توی دلش)
که کیم بدون هیچ حرفی ول کرد و رفت پشت میزش نشست و چراغ مطالعه رو روشن کرد..
_ چرا انقد دیر کردین؟.. آقای کانگ یه ساعت جلوی محوطه فیلمبرداری منتظر بود!
+ هااا... ناموساً اون همه راه رو پیاده اومدیم؟🗿
_ جواب منو با سوال نده!
+ خب امم.... من... من به کو.. چیز.. جناب جئون پیشنهاد دادم بریم یکم قدم بزنیم.. امم... هوا خیلی خوب بود.. خبر هم اومد که آقای کانگ دیر میاد.. و خب بعدش.. امم.. زمان از دستمون در رفت دیگه...
_ رفتین پروژه رو راه بندازین یا رفتین تفریح و دور دور؟
+ م.. معذرت میخوام..
_ دفعه آخرت بوداا !.. میتونی بری!
سرشو انداخت پایین و رفت بیرون و در رو آروم بست..
داشت توی راهروی خلوتی که فقط چندتا چراغ سقفی تاریکی رو روشن کرده بودن راه میرفت..
× چرا کشتی هات غرق شدن؟!
که یه شوک بهش وارد شد..
+ هیی.. چرا اینجوری میای زهرم آب شد!
× ها؟... من از اول همینجا بودم!
+ آها لابد یا من کور بودم یا تو واقعاً یه روحی!
و دوباره به راهش ادامه داد..
که اونم کنارش راه افتاد..
× خب.. حالا چی گفت بهت؟..
+ هیچی.... تو چی؟
× هیچی نگفت عین افسرده ها شدی؟😂... به من هیچی نمیتونه بگه چون فقط مدیره توعه!... من تا هروقت که دلم بخواد بیرون میمونم.. نمیام شرکت.. یا بیام هم هیچکاری نمیکنم.. چون خودم رئیس یه بخش دیگم.. پس من و اون فقط باهم دوستیم!
+ هومم... خوبه..
× خوبه دیگه قیافه نگیر بگو چیشد..
+ اههه.. تو چیکار من داری؟.. شاید اگه تو نبودی من هم زود کارمو شروع میکردم زود هم تموم میشد زود هم با ماشین بر میگشتم تقصیر توعه دیگه
×...من؟
+ تو گفتی بریم قدم بزنیم... نه یعنی..
من پیشنهاد دادم... ولی تو قبول کردی..
پس تقصیر هر دومونه!
ولی... الان فقط من توبیخ شدم..
کوک برای اولین بار دید یوکی نه لبخند میزنه... نه شوخی میکنه.
فقط ناراحته.
+ شب بخیر!
و قدم هاش رو تند تر کرد و دور شد..
× یوک....(داد)
سرشو با انگشتش خاروند..
× اوه... اون روی جدیش رو ندیده بودم!
꧁꧂
(از زبان یوکی)
صبح وسط یه خواب مسخره بودم...
داشتم توی خواب با یه اردک سر اینکه رئیس کیه دعوا میکردم که...
رینگ... رینگ...
با غرغر دستمو از زیر پتو درآوردم.. چشمام هنوز باز نشده بود.
گوشی رو کورکورانه برداشتم دیدم سوجینه...
جواب دادم و همونجوری انداختمش رو گوشم..
☆ الو؟ یوکی؟!
+ هاا...
☆ هنوز خوابی؟!
+ نه... داشتم ورزش صبحگاهی میکردم.
☆ ورزش؟! تو؟!
+ آره... غلت زدن روی تخت هم یه نوع ورزشه.
☆ پاشوووو! ساعت ۹ـه هااا
+ بذار بشه ۱۰...
☆ سونگ یوکیییی!!
+ اههه... باشه دیگه... دارم میام...
تماس قطع شد.
یه دقیقه دیگه هم همونجوری دراز کشیدم و سقف رو نگاه کردم.
بعد با هزار بدبختی از تخت کنده شدم.
یه هفته بود درست حسابی نخوابیده بودم.
دیروز هم تا شب سر پروژه بودم.
انرژیم دقیقاً منفی هشتاد بود..
اولین کت و شلواری که جلو دستم بود رو پوشیدم.
یه آرایش خیلی کمرنگ کردم.
صبحونه هم نخوردم...فقط کیفمو برداشتم و زدم بیرون.
꧁꧂
کیفمو روی میز گذاشتم.
☆ به به... سلام خانوم خوابالو!
+ س...
☆ حتی حال نداری سلامو کامل بگی؟
+ سوجین... امروز لطفاً کم حرف بزن...
☆ وای خدا... صورتتم آب نزدی؟😂
+ ...
نشستم پشت میزم.. که یه لیوان آیس موکای خنک کنار لپ تاپم توجهمو جلب کرد..
کنارش یه برگه آبی کوچولو بود..
برداشتمش.
«دیگه اخم نکن... شرکت بدون سر و صدات زیادی ساکته»
چند ثانیه فقط نگاهش کردم.
+ عجب!...
شونه بالا انداختم.
بدون اینکه حتی فکر کنم از کیه...
همه شو یه نفس سر کشیدم.
+ آخیش... چسبید...
☆ ناشتا بودی نه؟
+ اوهوم..
☆ یه روز وسط شرکت از حال میریا...
+ نمک...
☆ چرا اعصاب نداری امروز...کی پا رو دُمت گذاشته؟
꧁ظهر꧂
☆ یوکیییی!
ناهار؟؟
+ گشنم نیست.
☆ پاشو دیگه صبحونه هم که نخوردی
+ نمیام
☆ میای یا با چک و لقد ببرمت؟🗿
+ اوففف... از دست تو...
آخر با غرغر بلند شد و دنبالش رفت...
#وانشات #بی_تی_اس #چندپارتی #تکپارتی #درخواستی #فیکشن #تهکوک
- ۱۸۸
- ۰۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط