{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فصل پنجم: گذر از دروازه و اولین مواجهه با سایه‌ها

فصل پنجم: گذر از دروازه و اولین مواجهه با سایه‌ها

پس از کشف شگفت‌انگیز ارتباط میان قدرت‌هایشان و درک عمیق‌تر از ماهیت آینه‌ی بازتابنده، چهار قهرمان ما، یعنی آلیس، الا، جونکوک و جیمین، تصمیم گرفتند که دیگر در برج ساعت وقت تلف نکنند. نقشه‌های روی دیوار، حالا که با نگاهی تازه و با در نظر گرفتن حضور خون‌آشام‌ها تفسیر می‌شدند، مسیری را نشان می‌دادند که از زیر برج آغاز شده و به مکانی نامعلوم در اعماق جنگل‌های اطراف «اِلدوریا» ختم می‌شد. مکانی که جونکوک حدس می‌زد، «دروازه‌ی ورود» به ابعاد دیگر باشد.

«این علائم...» جیمین با دقت به نقشه‌ها اشاره کرد. «این‌ها فقط مسیر نیستن. این‌ها شبیه به دستورالعمل‌هایی برای فعال کردن یه دروازه هستن. یه جور کلید، که با انرژی مخصوص کار می‌کنه.»

آلیس، با نگاهی مصمم، سرش را تکان داد. «یعنی اگر بتونیم انرژی مورد نیاز رو تامین کنیم، می‌تونیم ازش عبور کنیم؟»

«دقیقاً.» جونکوک گفت. «اما این انرژی، انرژی معمول نیست. به انرژی خالصی نیاز داره که بتونه با ابعاد دیگه ارتباط برقرار کنه. انرژی‌ای که... مثل انرژی شما دو نفر، از طبیعت ناب سرچشمه می‌گیره.» او نگاهی به آلیس و الا انداخت. «یا شاید، از ترکیبی از انرژی شما و... قدرت ما.»

آن‌ها تصمیم گرفتند که با احتیاط، مسیر مشخص شده روی نقشه را دنبال کنند. جنگل‌های اطراف «اِلدوریا» همیشه مکانی مرموز و پر از شگفتی بودند، اما این بار، حس غریبه‌ای در هوا موج می‌زد. درختان بلندتر و سایه‌ها عمیق‌تر به نظر می‌رسیدند و سکوت جنگل، سنگین‌تر از همیشه بود.

پس از ساعتی پیاده‌روی، به دشتی کوچک و دایره‌ای شکل رسیدند که در میان درختان انبوه پنهان شده بود. در مرکز دشت، ستونی سنگی و کهنه قرار داشت که نقش و نگارهایی شبیه به نقوش برج ساعت، اما با قدمتی بیشتر، بر روی آن حک شده بود. اطراف ستون، حلقه‌ای از سنگ‌های بزرگ‌تر قرار داشت که به نظر می‌رسید در گذشته، وظیفه‌ی خاصی داشته‌اند.

«اینجاست.» جیمین با صدایی آهسته گفت. «دروازه.»

همانطور که نزدیک‌تر می‌شدند، حس کردند که هوا در اطراف ستون شروع به لرزیدن می‌کند. نوری ضعیف و آبی‌رنگ، از میان شکاف‌های ستون سنگی به بیرون تراوید.

«خب، حالا چی؟» الا با کمی اضطراب پرسید. «چطور فعالش کنیم؟»

آلیس، با الهام از حسی درونی، دستش را به سمت ستون دراز کرد. «فکر کنم... باید انرژی رو هدایت کنیم.» او چشمانش را بست و بر روی انرژی درونی‌اش تمرکز کرد. نوری سفید و ملایم از دستانش ساطع شد و به سمت ستون روانه گشت.

اما کافی نبود. نور آبی ستون، کمی روشن‌تر شد، اما دروازه هنوز بسته بود.

«باید قوی‌تر باشه.» جونکوک گفت. «تلاقی انرژی حیاتی و... قدرت تاریکی. این تعادله.» او دستش را به سمت ستون برد و با احتیاط، شروع به هدایت بخشی از انرژی خون‌آشامی‌اش کرد. انرژی سرد و آبی‌رنگ، با نور سفید آلیس ترکیب شد.

ناگهان، ستون سنگی شروع به لرزیدن کرد. نور آبی شدیدتر شد و سنگ‌های اطراف، شروع به چرخیدن آرام کردند. در میان ستون، شکافی دایره‌ای شکل پدیدار شد که به جای عبور از داخل ستون، به سمت تاریکی مطلق و پر از ستاره‌های رنگارنگ باز می‌شد.

«جادوییه!» الا با هیجان گفت. «واقعیه!»

اما قبل از اینکه بتوانند هیجان‌زده شوند، سایه‌هایی تیره و کشیده از میان درختان اطراف شروع به خزیدن کردند. موجوداتی تاریک و بی‌شکل، با چشمانی سرخ و درخشان، به سمت آن‌ها یورش آوردند.

«سایه‌ها!» جیمین فریاد زد. «نگهبانان دروازه! اونا نمی‌خوان کسی از اینجا رد بشه!»

جونکوک فوراً جلوتر رفت و با قدرت خون‌آشامی‌اش، شروع به مقابله با سایه‌ها کرد. شمشیر نوری‌اش در تاریکی می‌درخشید و هر سایه را که لمس می‌کرد، پودر می‌کرد. اما تعداد آن‌ها زیاد بود و به نظر می‌رسید که پایانی ندارند.

آلیس، با دیدن مبارزه‌ی جونکوک، ترسید. اما به سرعت، تمرکز خود را بازیافت. «الا! باید دروازه رو باز نگه داریم! اون‌ها نمی‌تونن وقتی دروازه کاملاً بازه، جلو بیان!»

اللا، با اراده‌ای قوی، دستش را به سمت ستون سنگی دراز کرد. این بار، به جای ترس، اراده‌ی قوی‌تری را حس می‌کرد. او به سنگ‌های اطراف ستون نگاه کرد و با تمرکز، سعی کرد که زمان را برایشان کمی به عقب برگرداند؛ گویی که می‌خواست آن‌ها را به حالتی که برای باز کردن دروازه آماده‌تر بودند، برگرداند.

نور آبی ستون، قدرتمندتر شد و شکاف دایره‌ای، بزرگ‌تر و پایدارتر گشت.

آلیس، با دیدن پیشرفت الا، شاد شد. «عالیه الا! حالا باید از این فرصت استفاده کنیم!»

اما در همین لحظه.......
دیدگاه ها (۰)

@دروازه_ای_میان_دوجهان

فصل پنجم: گذر از دروازه و اولین مواجهه با سایه‌ها (ادامه) هم...

@دروازه_ای_میان_دوجهانادامه ی پارت قبلجونکوک، با دیدن این صح...

**فصل چهارم: زمزمه‌های عشق در میان سایه‌ها** پس از کشف آینه‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط