خانواده جاسوس و یک کوچولو عشق... فصل دوم... پارت ۴

از زبان دامیان.:
من نا خود آگاه بلند شدم و گفتم: همه چیز عالی بود! من دیگه میرم!

ناگهان پدرم گفت: دامیان تو چی؟....
یه لحظه ایستادم و بعد گفتم: بابا! هنوز برای من زوده!

میتونستم مادرمو احساس کنم که میخواد یه چیزی بگه ولی پدرم به مامانم اجازه نمیده که توی بحث ها دخالت کنه.

داناوان: هر چه زود تر باید یه نامزدم برای تو دست و پا کنم! و اینکه تو نباید دیگه مثل برادرت رفتار کنی....

دامیان: ولی...

داناوان یه نگاه خفیف به دامیان میندازه.

دامیان: خواستم بگم نه! خواستم بگم که من نمی خوام دیگه زندگیم از پیش تایین شده باشه!
ولی من بزدل که حتی از برادرمم بد ترم! حتی جرات نکردم که بگم! برای همین فقط سکوت کردم و رفتم توی اتاقم....
فردا صبح قراره برای تمرین رقص بریم خونه لوییس.... پس وسایلم رو آماده میکنم.


****

*خانواده فورجر *
از زبان نویسنده: اون شب شب متفاوتی برای خانواده فورجر بود. اون شب محبت توی خانه موج میزد. طوری که انگار نه انگار این خانواده قبلا جعلی بوده.....

یور: راستی آنیا! مدرسه چه طور بود؟؟
لوید: آره! از مدرسه چه خبر؟
آنیا: خب..... قراره آخر هفته جشن پایان سال داشته باشیم... و خب قراره که من و دامیان با هم برقصیم!
یور: وایییییی! خدااااا! چقدر گوگولی!
آنیا: ماماااااان!
یوری: دامیان کیه؟
لوید: همکلاسی آنیا. دامیان دزموند.
یوری: پس از خانواده دزموند هاست!
آنیا: فردا صبح. قراره که برای تمرین رقص بریم خونه ی لوییس.
یوری: لوییس کیه؟!
یور: اونم همکلاسی آنیاست. لوییس وانسر
یوری: اوه اوه! اینم که از خانواده وانسر هاست! آنیا چه آدمایی دورت هستن!
آنیا: اره....
لوید: گفتی فردا میری تمرین رقص؟!«ایول! اگه آنیا بتونه مخ اون پسره رو بزنه میتونیم خیلی بیشتر به دزموند ها نزدیک بشیم!»
آنیا توی ذهنش:«چی میگی بابااااا!»

*فردا صبح*

آنیا: مامان! بابا! من رفتم خونه لوییس.
یور: با چی میری؟
آنیا: بکی میاد دنبالم.
لوید: خوش بگذره!

آنیا سوار ماشین بکی میشه.
بکی: سلام آنیا
انیا: سلام بکی

و میرسن به خونه لوییس

بکی: سلام لوییس!
آنیا: سلام لوییس!

لوییس: خوش اومدین!

دامیان: سلام!

بکی: اِ دامیان هم اینجاست! پس شروع کنیم؟

لوییس: تازه رسیدین! بزارین یه چای بیارم بخوریم.

آنیا: باشه!

خدمتکار چایی رو میاره ولی اشتباهی چایی رو میریزه روی لباس آنیا

آنیا: واییییی!
لوییس: آهای حواست کجاست؟!
خدمتکار: وای ببخشید قربان! خیلی عزر میخوام!
آنیا: آم.... لوییس! میتونی بگی دستشویی کجاست!؟«وای عالی شد! لباسم کثیف شد! ولی خدارو شکر لباس اضافه با خودم اورده بودم!»
لوییس: بله حتما!
« چه شانسی! الان منو آنیا میتونیم توی سالن تنها راه بریم و....
کاری میکنم منو بپسنده!»

لوییس و آنیا از دستشویی بر میگردن.
توی راه:
لوییس: آم میگم آنیا چیزه....«وای نه من کاملا سرخ شدم! حالا باید چی کار کنم!» ام... خب... من....

بکی: آه! اومدین! بیاید تا اهنگ رو پلی کنم.
لوییس: ای بابا! چقدر زود رسیدیم! تازه میخواستم بهش بگم.!»

بکی آهنگ رو تنظیم میکنه:
آهنگ اول: پریا! تنها تو کوچه نریا! بچه های محل دزدن...... 🤣🤣
بکی: این از کجا اومد!
آنیا: عوضش کن
دامیان: خجالت بکش!
لوییس: این مال عهد بوقه....

بکی یه آهنگ ملایم میزاره.

آنیا دستای دامیان رو میگیره و شروع میکنن به رقصیدن. ولی آنیا اصلا به دامیان نگاه نمیکنه چون میدونه دامیان خوشش نمیاد.

دامیان:«وای آنیا تو چقدر زیبایی! تو مثل یک فرشته میمونی با مو های صورتی! من تو رو خیلی دوست دارم آنیا! من عاشقتم! ولی نمیتونم از این غرورم بگزرم! اگر این غرور نبود... تو مال من بودی! الان هم مال منی! آره! رز صورتی من! من نمیگزارم هیچ کس تورو بچینه! تو مال منی!
و من یه روزی... حتما، تو را در آغوش خواهم کشید.. 🥲🥹🥹❤️‍🔥✨✨»


*فلش بک به موقعی که آنیا از خونه رفت*

آنیا: مامان! بابا! من رفتم!
لوید: خوش بگذره!

آنیا میره

لوید توی ذهنش:«اگر آنیا و دامیان عاشق هم بشن.. شانس ما برای نزدیک شدن به داناوان دزموند خیلی بیشتر میشه...
وایسا ببینم! دامیان یه برادر دیگه هم داره....
چی میشه که این شانس رو دو برابر کنیم!؟
چی میشه که لوید فورجر یه دختر دیگه هم داشته باشه؟!!!!»

لوید فورا تلفن رو بر میداره و تلفن میزنه:

لوید: الو. سلام آنیسا!

نکته: یادتونه که دیمیتریوس داشت راجب آنیسا حرف میزد؟!!...

آنیسا: اوه! سلام آقای توایلایت! یا بهتره بگم آقای فورجر!
لوید: آنیسا، تو خودت راجب ماموریت من میدونی. گوش کن! یه ماموریت برات دارم!.........

هیجانی شد! نه؟!....
دیدگاه ها (۷)

P16خونه فورجر ها انیا:من اومدم یور:خوش اومدی اندر:تا این مقه...

عشقی حقیقی

پارت ۱۶ دامیان : هیچی انیا : چرا پس وقتمنو تلف کردی دامیا...

برگشتم پارت 3دامیان:( بیاد با انیا مهربون باشم اگه نباشم منو...

P17F2بعد از چند ساعت رسیدن به ادنامیل:بکی پاشو رسیدیمبکی:پاش...

عشقی حقیقی

شروع رمان جدید:عشق حقیقیشخصیت اصلی:انیا دامیانشخصیت هایی که ...

زمرد های صورتی پارت ¹²دامیان اومد بالا و اونا رو تو اون وضعی...

پارت اول:عشق حقیقیفلش بک اون زماندامیان ۸ سالش بودموقعیت:عما...

[جاسوس خانواده](ادیت)(موزیک ویدیو)•{یور فورجر}{لوید فورجر}{ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط