P55
ادامه
میا:چشات زیادی خوشگله(آروم)
سرشو جلو آورد ولی من همچنان خیرش بود
متیو:بیب تا کی میخوای نگام کنی
کم کم نگاهم به صورتش کشیده شد و بعد زل زدم به لبهاش نگاهم بین چشماش و لباش بالا پایین میشد و اونم نگاش کلا به لبام بود الان خیلی حال میداد اذیتش کنم ولی نمیتونم سرمو نزدیکش کردم و اونم نزدیک تر کرد چشماس بسته شد و داشت نزدیکتر میومد و قبل از اینکه لباش رو لبام بشینه در زده شد به خودم اومدم و هلش دادم که اونم چشماشو باز کرد و عقب رفت قبل از اینکه در رو باز کنم نگاهی به چشماش انداختم دوباره خمار شده بود لعنتی داره زیادی اذیت میشه در رو باز کردم دریکو بود:لرد سیاه میخواد هر سه تامون رو ببینه تا ۱۰ دقیقه دیگه پایین باشین
سری تکون دادم و در رو بستم و دوباره نزدیکش شدم و لبامو رو لباش کوبیدم اول از سرعتم شکه شده بود ولی بعدش بلندم کرد مثل همیشه و دستاشو دورم حلقه کرد و همراهی کرد مثل تشنهها به جون لبای هم افتاده بودیم و تند تند مک میزدیم با کمبود نفس جدا شدیم پیشونیشو به پیشونیم چسبوند
متیو:تو زیادی خوشمزه و خوبی دختر کوچولوم خیلی دوست دارم
خواستم دوباره ببوسمش که یادم افتاد باید بریم زود عقب کشیدم: ددی باید آماده شیم بریم با اینکه
دلم میخواد ببوسمت ولی نمیتونم
متیو:بیب الان دوباره داداشت برمیگرده زود اماده شو که بعدش به کارمون برسیم در ضمن قراره بریم خونه من اونجا کلی وقت واسه این کارا داریم بعد اینکه دریکو برگشت ، بیب همین لباسا خوب نیست؟ پس بیا به کارمون ادامه بدیم من نمیتونم تا موقعی که تنها بشیم صبر کنم
بلندم کرد و به سمت مبل دو نفره تو اتاق رفت و نشست دستامو دور گردنش حلقه کردم و کامل بهش چسبیدم که این دفعه اون لباشو رو لبام گذاشت این دفعه آروم بود ولی داشت رفته رفته تند تر میشد و منو بیشتر به خودش میچسبوند همین طوری مشغول بودیم که در باز شد واییی کل حس و حالم پرید با دیدن مامان خجالت کشیدم وای نههه و زود از رو پاهاش بلند شدم و کنارش نشستم و سرمو انداختم پایین آبرومون رفت مامان هنوز از صحنهای که دیده بود شکه بود بعد از چند ثانیه به حرف اومد: من بهت چی گفته بودم میا؟(عصبی)
میا:چشات زیادی خوشگله(آروم)
سرشو جلو آورد ولی من همچنان خیرش بود
متیو:بیب تا کی میخوای نگام کنی
کم کم نگاهم به صورتش کشیده شد و بعد زل زدم به لبهاش نگاهم بین چشماش و لباش بالا پایین میشد و اونم نگاش کلا به لبام بود الان خیلی حال میداد اذیتش کنم ولی نمیتونم سرمو نزدیکش کردم و اونم نزدیک تر کرد چشماس بسته شد و داشت نزدیکتر میومد و قبل از اینکه لباش رو لبام بشینه در زده شد به خودم اومدم و هلش دادم که اونم چشماشو باز کرد و عقب رفت قبل از اینکه در رو باز کنم نگاهی به چشماش انداختم دوباره خمار شده بود لعنتی داره زیادی اذیت میشه در رو باز کردم دریکو بود:لرد سیاه میخواد هر سه تامون رو ببینه تا ۱۰ دقیقه دیگه پایین باشین
سری تکون دادم و در رو بستم و دوباره نزدیکش شدم و لبامو رو لباش کوبیدم اول از سرعتم شکه شده بود ولی بعدش بلندم کرد مثل همیشه و دستاشو دورم حلقه کرد و همراهی کرد مثل تشنهها به جون لبای هم افتاده بودیم و تند تند مک میزدیم با کمبود نفس جدا شدیم پیشونیشو به پیشونیم چسبوند
متیو:تو زیادی خوشمزه و خوبی دختر کوچولوم خیلی دوست دارم
خواستم دوباره ببوسمش که یادم افتاد باید بریم زود عقب کشیدم: ددی باید آماده شیم بریم با اینکه
دلم میخواد ببوسمت ولی نمیتونم
متیو:بیب الان دوباره داداشت برمیگرده زود اماده شو که بعدش به کارمون برسیم در ضمن قراره بریم خونه من اونجا کلی وقت واسه این کارا داریم بعد اینکه دریکو برگشت ، بیب همین لباسا خوب نیست؟ پس بیا به کارمون ادامه بدیم من نمیتونم تا موقعی که تنها بشیم صبر کنم
بلندم کرد و به سمت مبل دو نفره تو اتاق رفت و نشست دستامو دور گردنش حلقه کردم و کامل بهش چسبیدم که این دفعه اون لباشو رو لبام گذاشت این دفعه آروم بود ولی داشت رفته رفته تند تر میشد و منو بیشتر به خودش میچسبوند همین طوری مشغول بودیم که در باز شد واییی کل حس و حالم پرید با دیدن مامان خجالت کشیدم وای نههه و زود از رو پاهاش بلند شدم و کنارش نشستم و سرمو انداختم پایین آبرومون رفت مامان هنوز از صحنهای که دیده بود شکه بود بعد از چند ثانیه به حرف اومد: من بهت چی گفته بودم میا؟(عصبی)
- ۱۸.۴k
- ۱۳ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط