پارت 159
*از دید عزی*
*از وقتی که فهمیدم امی حاملس نذاشتم امی بره سرکار و واسه اطمینان، ونتی رو با اسکارلت فرستادم سراغش تا امی رو مشغول کنن.. در حال حاضر دارم رو چند تا پرونده کار میکنم..از مدرسه کارلوس دیگه تماسی نداشتم پس خوبه..*
عزی: هی هیمل..
هیمل: هوم؟
*وقتی بهش نگاه کردم داشت گزارش های ساخت یه پایگاه تو جهنم رو میخوند..*
عزی: به نظرت کارلوس قدرتش چی میشه؟
*تعجبشو از این سوال ناگهانی حس کردم..به سقف خیره میشم و کمی به پشت تکیه میدم*
عزی: همیشه برام سوال بود که اگه کارلوس به دنیا بیاد، بخاطر من چه قدرتی میگیره.. قراره مثل من سختی بکشه یا نه..به همش فکر میکردم.. دیشب حسش میکردم، قدرت کارلوس..
*هیمل چند لحظه سکوت کرد ولی بعد لبخند زد*
هیمل: برای تو..فرقی میکنه که قدرتش چی باشه؟
*از جوابش تعجب کردم..ولی بعدش نیشخندی زدم و دستامو به هم گره زدمو آرنجامو رو میز گذاشتم*
عزی: معلومه که نه.. هرچی بشه..اون پسر منه
*هیمل هم نیشخندی زدو به گزارش برگشت*
هیمل: پس سوالای چرت و پرت نپرس
عزی: راستی راجب اسکارلت چی؟
*هیمل برگه هارو کنار گذاشت و نگاهش جدی شد*
هیمل: حس میکنم بیست درصد قدرتش فعال شده
عزی: از الان؟
هیمل: آره.. دیشب یه گربه اومده بود تو حیاط خونمون، اسکارلت آروم رفت سمتشو نازش کرد و گفت: تو تنها نیستی..آروم چشماتو ببند..
*جالبه..یه شکلات برداشتم و تا گذاشتم دهنم پشیمون شدم چون چیزی که هیمل گفت شدیداً تعجب برانگیز بود*
هیمل: بعدش اون گربه مرد..
عزی: قدرتش که کنترل مرگ نیست هست؟
هیمل: نه ازش مطمئنم.. برا منم عجیب بود.. چون دو روز قبلش هم وقتی به یه پرنده نگاه کرد بهمون گفت که اون پرنده مشکل داره ولی اون داشت پرواز میکرد و سالم بود و دقیقا چند لحظه بعد اون پرنده از شدت مریضی سقوط کرد
عزی: خب؟
هیمل: تونستم نجاتش بدم..ولی خب..بازم برام عجیبه..به نظرم یکی از قدرتای اسکارلت دیدن بخشی از ایندست
*منم تقریبا یه همون نتیجه رسیده بودم..تا اینکه تلفنم زنگ خورد*
عزی: امی؟
*جواب دادم*
امی: عزیی سریع میتونی بری پیش کارلوس؟ بدووو
*سریع قطع کردو بدون هیچ فکری بلند شدم*
هیمل: چی شده؟
عزی: امی گفت برم پیش کارلوس
هیمل: الان؟ ولی کارلوس هنوز مدرسست..تو برو من با ونتی صحبت میکنم ببینم چی شده
*با حرفهای هیمل سریعا از قصر خارج شدم.. یعنی چی شده؟ امیدوارم جدی نباشه*
✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿
هایییی. هیمل صحبت میکنه. بخاطر دلایلی که امی خودش گفت، فعلا نیستشو خودش پارت نمیده واسه همین هم من پارت مینویسم.
از اینکه انقد پیگیر داستانید ممنونیم ولی یه درخواست کوچولو داشتیم. لطفاً نظرات منفی ندین. حتی اگه منظور بدی هم ندارین باز هم باعث ایجاد حس منفی میشه.
ما تموم تلاشمونو میکنیم تا داستان رو سرگرم کننده نگه داریم و خواهش میکنم منتظر رشد و پیشرفت شخصیت ها باشین چون شاید تو این داستان شخصیت محوری باشن ولی تو داستان خودشون شخصیت اصلی هستن و در نهایت به رشد و کمال میرسن.
امیدوارم نظرات مثبت ببینمااا خب؟
*از وقتی که فهمیدم امی حاملس نذاشتم امی بره سرکار و واسه اطمینان، ونتی رو با اسکارلت فرستادم سراغش تا امی رو مشغول کنن.. در حال حاضر دارم رو چند تا پرونده کار میکنم..از مدرسه کارلوس دیگه تماسی نداشتم پس خوبه..*
عزی: هی هیمل..
هیمل: هوم؟
*وقتی بهش نگاه کردم داشت گزارش های ساخت یه پایگاه تو جهنم رو میخوند..*
عزی: به نظرت کارلوس قدرتش چی میشه؟
*تعجبشو از این سوال ناگهانی حس کردم..به سقف خیره میشم و کمی به پشت تکیه میدم*
عزی: همیشه برام سوال بود که اگه کارلوس به دنیا بیاد، بخاطر من چه قدرتی میگیره.. قراره مثل من سختی بکشه یا نه..به همش فکر میکردم.. دیشب حسش میکردم، قدرت کارلوس..
*هیمل چند لحظه سکوت کرد ولی بعد لبخند زد*
هیمل: برای تو..فرقی میکنه که قدرتش چی باشه؟
*از جوابش تعجب کردم..ولی بعدش نیشخندی زدم و دستامو به هم گره زدمو آرنجامو رو میز گذاشتم*
عزی: معلومه که نه.. هرچی بشه..اون پسر منه
*هیمل هم نیشخندی زدو به گزارش برگشت*
هیمل: پس سوالای چرت و پرت نپرس
عزی: راستی راجب اسکارلت چی؟
*هیمل برگه هارو کنار گذاشت و نگاهش جدی شد*
هیمل: حس میکنم بیست درصد قدرتش فعال شده
عزی: از الان؟
هیمل: آره.. دیشب یه گربه اومده بود تو حیاط خونمون، اسکارلت آروم رفت سمتشو نازش کرد و گفت: تو تنها نیستی..آروم چشماتو ببند..
*جالبه..یه شکلات برداشتم و تا گذاشتم دهنم پشیمون شدم چون چیزی که هیمل گفت شدیداً تعجب برانگیز بود*
هیمل: بعدش اون گربه مرد..
عزی: قدرتش که کنترل مرگ نیست هست؟
هیمل: نه ازش مطمئنم.. برا منم عجیب بود.. چون دو روز قبلش هم وقتی به یه پرنده نگاه کرد بهمون گفت که اون پرنده مشکل داره ولی اون داشت پرواز میکرد و سالم بود و دقیقا چند لحظه بعد اون پرنده از شدت مریضی سقوط کرد
عزی: خب؟
هیمل: تونستم نجاتش بدم..ولی خب..بازم برام عجیبه..به نظرم یکی از قدرتای اسکارلت دیدن بخشی از ایندست
*منم تقریبا یه همون نتیجه رسیده بودم..تا اینکه تلفنم زنگ خورد*
عزی: امی؟
*جواب دادم*
امی: عزیی سریع میتونی بری پیش کارلوس؟ بدووو
*سریع قطع کردو بدون هیچ فکری بلند شدم*
هیمل: چی شده؟
عزی: امی گفت برم پیش کارلوس
هیمل: الان؟ ولی کارلوس هنوز مدرسست..تو برو من با ونتی صحبت میکنم ببینم چی شده
*با حرفهای هیمل سریعا از قصر خارج شدم.. یعنی چی شده؟ امیدوارم جدی نباشه*
✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿
هایییی. هیمل صحبت میکنه. بخاطر دلایلی که امی خودش گفت، فعلا نیستشو خودش پارت نمیده واسه همین هم من پارت مینویسم.
از اینکه انقد پیگیر داستانید ممنونیم ولی یه درخواست کوچولو داشتیم. لطفاً نظرات منفی ندین. حتی اگه منظور بدی هم ندارین باز هم باعث ایجاد حس منفی میشه.
ما تموم تلاشمونو میکنیم تا داستان رو سرگرم کننده نگه داریم و خواهش میکنم منتظر رشد و پیشرفت شخصیت ها باشین چون شاید تو این داستان شخصیت محوری باشن ولی تو داستان خودشون شخصیت اصلی هستن و در نهایت به رشد و کمال میرسن.
امیدوارم نظرات مثبت ببینمااا خب؟
- ۲.۶k
- ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط