𝐋𝐢𝐭𝐭𝐥𝐞 𝐩𝐚𝐫𝐭 𝟐𝟐
-تو به اندازه غیر قابل تصوری زندگیم رو پر کردی،درحدی که حتی فکرش رو نمیکردم و اگر الا تنها مشکلمون،اون شرط مزخرفه میتونم با کمال میل تئودور رو زنده زنده دفن کنم،عزیزم.
ونوس اخم کرد و فرم صورتش از بامزه و خوابالود به جدی م وحشتناک تغییر کرد:
اگر بخوام خودت رو از پنجره پرت کنی تا دیگه هیچ وقت دستای کثیفت بهم نخوره و روی نحستو نبینم چی؟»
هرکاری که بخوای نعنا کوچولو،میتونم خودمو تیکه تیکه کنم و توی همین آتیش بریزم تا یه لبخند کوچیک به لبت بیاد.»
اون موقع دیگه لبخند به لبم نمیاد،چیزی که دربرابر جنازهت میزنم نیشخنده،ریدل-»
متیو زیر ترقوهاش رو بوسه زد و مظلومانه بهش خیره شد:
چطور دلت اومد؟»
چشماش ستارهای شده بودن و خیره،به ونوس.
ونوس آهی کشید و گونهشو بوسید_برای اولین بار توی کل زندگیش گونه یک نفر رو بوسیده بود.
ببخشید،باشه؟»
متیو تظاهر میکرد که قهره و سرش رو پایین گرفته بود،موهای فرش نزدیک بود بره توی چشمش و لباش جمع شده بودن.
ونوبه طرز غیر منتظرهای لپش رو کشید و دستشو کرد لای موهاش:
لعنت به هرچی توی خونته!»
و اونقدر محکم بغلش کرد که خودش دردش گرفت.متیو لبخندی زد و از کمر بلندش کرد:
ببینیم چقدر میتونی دربرابرم خودتو کنترل کنی،نعنا کوچولو.»
به سمت اتاقش رفت و تا اون موقع ونوس چشماش رو بسته بود و خواب بنظر میومد ولی از متیو هم هوشیار تر بود،وقتی متیو در اتاق را بست و روی تخت گذاشتش صدای اعتراضش درومد:
میدونی اگر یکی مارو تو این پوزیشن ببینه چی میشه؟»
متیو گونهشو بوسید:
شاید شاهد خجالت بامزهی دختر کوچولوی روبهروم باشم،که به نفعمه اینطور نیست؟»
برای بار صدهزارم من کوچولو نیستممم!»
حتی متوجه این شدم که دستات زیادی برای بغل کردنم کوچیکن،خانوم کوچولو.درضمن هربار که بغلم میکنی در برابرم خودتو گم میکنی،عزیزم.»
چه خودشیفته!»
متیو تک خندهای کرد:
من خودشیفتهام؟»
بیشتر از چیزی که تصور کنی!»
پس تو هم لجباز و غرغرویی،خانوم کوچولو؟»
نخیرم!»
همین الانم داری غر میزنی،عزیزم.»
ونوس چشم چرخوند و لب زد:شب بخیر!»
متیو خندید و محکم بغلش کرد و دستشو لای موهاش برد:
خوب بخوابی،الهه زیبای من.»
ونوس نتونست جلوی حرکت و لبخندش رو بگیره و متقابلا بغلش کرد.
ببخشید دیر شد کاری پیش اومد🙏🏻
خوشحال میشم نظرتون رو بگین🤏🏻
ونوس اخم کرد و فرم صورتش از بامزه و خوابالود به جدی م وحشتناک تغییر کرد:
اگر بخوام خودت رو از پنجره پرت کنی تا دیگه هیچ وقت دستای کثیفت بهم نخوره و روی نحستو نبینم چی؟»
هرکاری که بخوای نعنا کوچولو،میتونم خودمو تیکه تیکه کنم و توی همین آتیش بریزم تا یه لبخند کوچیک به لبت بیاد.»
اون موقع دیگه لبخند به لبم نمیاد،چیزی که دربرابر جنازهت میزنم نیشخنده،ریدل-»
متیو زیر ترقوهاش رو بوسه زد و مظلومانه بهش خیره شد:
چطور دلت اومد؟»
چشماش ستارهای شده بودن و خیره،به ونوس.
ونوس آهی کشید و گونهشو بوسید_برای اولین بار توی کل زندگیش گونه یک نفر رو بوسیده بود.
ببخشید،باشه؟»
متیو تظاهر میکرد که قهره و سرش رو پایین گرفته بود،موهای فرش نزدیک بود بره توی چشمش و لباش جمع شده بودن.
ونوبه طرز غیر منتظرهای لپش رو کشید و دستشو کرد لای موهاش:
لعنت به هرچی توی خونته!»
و اونقدر محکم بغلش کرد که خودش دردش گرفت.متیو لبخندی زد و از کمر بلندش کرد:
ببینیم چقدر میتونی دربرابرم خودتو کنترل کنی،نعنا کوچولو.»
به سمت اتاقش رفت و تا اون موقع ونوس چشماش رو بسته بود و خواب بنظر میومد ولی از متیو هم هوشیار تر بود،وقتی متیو در اتاق را بست و روی تخت گذاشتش صدای اعتراضش درومد:
میدونی اگر یکی مارو تو این پوزیشن ببینه چی میشه؟»
متیو گونهشو بوسید:
شاید شاهد خجالت بامزهی دختر کوچولوی روبهروم باشم،که به نفعمه اینطور نیست؟»
برای بار صدهزارم من کوچولو نیستممم!»
حتی متوجه این شدم که دستات زیادی برای بغل کردنم کوچیکن،خانوم کوچولو.درضمن هربار که بغلم میکنی در برابرم خودتو گم میکنی،عزیزم.»
چه خودشیفته!»
متیو تک خندهای کرد:
من خودشیفتهام؟»
بیشتر از چیزی که تصور کنی!»
پس تو هم لجباز و غرغرویی،خانوم کوچولو؟»
نخیرم!»
همین الانم داری غر میزنی،عزیزم.»
ونوس چشم چرخوند و لب زد:شب بخیر!»
متیو خندید و محکم بغلش کرد و دستشو لای موهاش برد:
خوب بخوابی،الهه زیبای من.»
ونوس نتونست جلوی حرکت و لبخندش رو بگیره و متقابلا بغلش کرد.
ببخشید دیر شد کاری پیش اومد🙏🏻
خوشحال میشم نظرتون رو بگین🤏🏻
- ۱۲.۵k
- ۱۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط