{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

همه شب دست به دامان خدا تا سحرم

همه شب دست به دامان خدا تا سحرم
که خدا از تو خبر دارد و من بی‌خبرم
رفتی و هیچ نگفتی که چه در سر داری
رفتی و هیچ ندیدی که چه آمد به سرم
گرمی طبعم از آن است که دل‌سوخته‌ام
سرخی رویم از این است که خونین‌جگرم
کار عشق است نماز من اگر کامل نیست
آخر آنگاه که در یاد توام، در سفرم
ای که در آینه هر روز به خود می‌نگری
من از آیینه به دیدار تو شایسته‌ترم
عهد بستم که تحمل کنم این دوری را
عهد بستم... ولی از عهد خودم می‌گذرم
مثل ابری شده‌ام در به در و شهر به شهر
دیدگاه ها (۴۴)

 این روزهای بیقرار و زرد پاییزیاز شعرهایم...

(گفتی چه خبر، گفتم و هرگز نشنیدیجز دوری‌ات ای عشق، به قرآن خ...

ناگزیر از سفرم، بی‌سر و سامان، چون «باد»به «گرفتارِ رهایی» ن...

همان کسی که سکوت مرا نشانه گرفتهمین که حرف دلم شد فقط بهانه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط