زندگی دوباره
پارت ²⁵
یک ملاقات بسی مثلا احساسی
خب گشادیم میشع بنویسم
کم کم تانجیرو و کای و کایا آموزش هاشون تموم میشه و اوروکوداکی ولشون میکنه به امون خدا و سه تا سنگ بهشون نشون میده و میگه: اینا رو باید نصف کنین با شمشیر و تنفس هاتون. دیگه خودتون میدونین. هر وقت تونستین اجازه دارین برین آزمون بدین
کایا: @_@
کای: دوباره😮💨
تانجیرو: #_#
اوروکوداکی:😁
و خب اینا رو با سنگ های گوگولی شون تنها میذاره
تانجیرو شروع میکنه به تمرین هر آنچه یاد گرفته
در حالی که کای و کایا دارن قهوه برا خودشون درست میکنن☕
کایا: راستی اینا رو از کجا آوردی؟
کای: این جنگله پره از همه چی
کایا در حال کوبیدن دونه های قهوه: واقعا؟
کای: به خدا... فلفل سیاه و چای سبز هم دیدم🍵
کایا: پس واقعا اون جنگله خداس
کای: والااا
کایا: امروز چه روزیه؟
کای: درست یادم نیس. آخه اینجا که تقدیم ندارع🗿
کایا: صحیح
چن روز میگذره و خب... تانجیرو تمرین میکنه و کای و کایا وقتشون به لمبوندن و کپیدن میگذرونن😴🤤
یه روز...
کای: عااااااااااااا نگااااااااااااااا خورشید گرفتگیییییییییییی
کایا یه نگا میندازه: عجببب
ولی یهو چهرش درهم و نگران میشه
کای: چیشد؟🤔
کایا با نگرانی: خورشید گرفتگی... کانائه شب خورشید گرفتگی مرد...(به خدا اینو از خودم در آوردم نیاین یقه منو بگیرین فقط یه نشونه میخواستم)
کای: عجبب میخوای نجاتش بدی؟
کایا: اره
کای: پس جمع کن بریم
خلاصه میرن وسایلشون رو جمع میکنن و میرن پیش اوروکوداکی: اوروکوداکی سان
اوروکوداکی:😳
کای: الوو اوروکوداکی سانن؟؟
اوروکوداکی:😳چی میخواین که دارین به اسم صدام میکنین؟
کای: راستش میخواستیم دو سه روز بریم گم شیم و برگردیم
کایا: راس میگه
اوروکوداکی: نمیدونم چی شده اما شما هاشیرا این. هرکاری بخواین میتونین بکنین😮💨
کای و کایا ذوق میکنن و میرن بیرون🤓
کای رو به کورین: برو به ارباب بگو ما حضور یه شیطانو اطراف محله(....)(همون محله ای که کانائه مرد) احساس میکنیم پس میریم اونجا لطفا شیطان کش دیگه ای رو نفرستین😁
کورین سر تکون میده شروع میکنه به راه رفتن🚶🏻♂️
کای: چیکار میکنی؟ پرواز کن سریع. ما عجله داریم
کورین: گشادیم میشه🗿
کایا:🤦🏻♀️
کیوکا: میگم میشه من برم؟؟
کایا: البتههه همین چیزی که کای گفت رو بگو
کیوکا: چشممممم😊
کایا کیوکا رو بغل میکنه و پراشو میبوسه😘
کیوکا هم میره
کایا: خب اینم از این. گم شو بریم
کای: پس پیش به سوی باباااااااا
کایا: هوووووووووو
و خب میرن
تو راه...
کای: یه❤️ـم🗣️🚶🏻♂️🚶🏻♂️
کایا: یه❤️ـم🗣️ نرم نرم
کای: طاقت نداره❤️ـم❤️ـم
کایا: بی🫵🏻چه کنم؟
کای: پیش💑ای زیبا زیبا
کایا: خیلی🤏🏻🌍🌍
کای: با یاد🫵🏻ام هرجا هرجا
کایا: ترکت نکنم
کای: 👑❤️ـم🫵🏻هستی🫵🏻هستی
کایا: دروازه های❤️ـت را شکستی
کای: پیمان یاری به❤️ـم🫵🏻بستی
کایا: با من پیوستی
(اصن شعرو. همش ایموجی شد🗿🗿)
اینا هم انقد راه میرن تا به محل مرگ کانائه میرسن
کای: عااااااااااااااااااااااااا غروب شد
کایا: ارع
اینا هم کلاه شنل های مشکی طلایی شون رو بر میدارن و سر میکنن
یهو یه صدایی میاد
؟؟؟: اوه اوه. اینجا رو... دوتا شیطان کش🤓
بچه ها کلاهشونو بیشتر میکشن جلو
؟؟؟: اوه... دوتا بچه هم هستن😊
بچه ها سکوت میکنن
؟؟؟: اسمتون چیه؟ چند سالتونه؟😉
و سکوتتت
؟؟؟ بدبخت با خاک یکسان میشه
؟؟؟: اهمیت دادنتون تو حلقم🗿
کای آروم رو به کایا: حرف نزن ممکنه بشناسه صدامون رو
کایا سر تکون میده
دوما: چشد؟ نشنیدم. چیزی گفتی؟
کای سکوت میکنه
دوما: هعی😮💨 میشه یکم اهمیت بدین؟ خسته شدم
کای و کایا شمشیراشون رو در میارن
دوما: اوه اینجارو. معذرت میخوام ولی شما نمیتونین من رو شکست بدین
دوما بادبزن هاش رو در میاره
دوما: ولی اگه میخواین میتونم یکن باهاتون بازی کنم🙂
کایا دندون قروچه میکنه و حمله ور میشه سمت دوما
با سرعت نور اولین آسیب رو بهش میزنه. یه دست دوما قطع میشه
دست دوما ا ز سرعت ترمیم میشه
دوما: اوه. تو خیلی قوی ای. هاشیرایی مگه نه؟😃
کای هم حمله میکنه و یه ضربه به شکمش میزنه و قسمتی از شکمش بریده میشه
دوما: واوووووو جفتتون قوی هستین. هاشیراها باید خیلی قوی باشن. اما نه در حد ما شیاطین😁
دوما حمله میکنه: هنر خونی شیطانی
و خب کلی تیغه یخی پرت میکنه سمتشون
کای و کایا جیغ میکشن. کای تا حدودی آسیب جزئی میبینه ولی دست کایا قطع میشه و پرت میشه و محکم میره تو حلق دیوار
کایا عربده میکشه
کای بلند میگه: نهههههه
و میدوه سمت کایا
میگه: هی هی. حالت خوبه؟
✯✯✯
چه عالی بقیه ش جا نشد
#انیمه
#شیطان_کش
#زندگی_دوباره
یک ملاقات بسی مثلا احساسی
خب گشادیم میشع بنویسم
کم کم تانجیرو و کای و کایا آموزش هاشون تموم میشه و اوروکوداکی ولشون میکنه به امون خدا و سه تا سنگ بهشون نشون میده و میگه: اینا رو باید نصف کنین با شمشیر و تنفس هاتون. دیگه خودتون میدونین. هر وقت تونستین اجازه دارین برین آزمون بدین
کایا: @_@
کای: دوباره😮💨
تانجیرو: #_#
اوروکوداکی:😁
و خب اینا رو با سنگ های گوگولی شون تنها میذاره
تانجیرو شروع میکنه به تمرین هر آنچه یاد گرفته
در حالی که کای و کایا دارن قهوه برا خودشون درست میکنن☕
کایا: راستی اینا رو از کجا آوردی؟
کای: این جنگله پره از همه چی
کایا در حال کوبیدن دونه های قهوه: واقعا؟
کای: به خدا... فلفل سیاه و چای سبز هم دیدم🍵
کایا: پس واقعا اون جنگله خداس
کای: والااا
کایا: امروز چه روزیه؟
کای: درست یادم نیس. آخه اینجا که تقدیم ندارع🗿
کایا: صحیح
چن روز میگذره و خب... تانجیرو تمرین میکنه و کای و کایا وقتشون به لمبوندن و کپیدن میگذرونن😴🤤
یه روز...
کای: عااااااااااااا نگااااااااااااااا خورشید گرفتگیییییییییییی
کایا یه نگا میندازه: عجببب
ولی یهو چهرش درهم و نگران میشه
کای: چیشد؟🤔
کایا با نگرانی: خورشید گرفتگی... کانائه شب خورشید گرفتگی مرد...(به خدا اینو از خودم در آوردم نیاین یقه منو بگیرین فقط یه نشونه میخواستم)
کای: عجبب میخوای نجاتش بدی؟
کایا: اره
کای: پس جمع کن بریم
خلاصه میرن وسایلشون رو جمع میکنن و میرن پیش اوروکوداکی: اوروکوداکی سان
اوروکوداکی:😳
کای: الوو اوروکوداکی سانن؟؟
اوروکوداکی:😳چی میخواین که دارین به اسم صدام میکنین؟
کای: راستش میخواستیم دو سه روز بریم گم شیم و برگردیم
کایا: راس میگه
اوروکوداکی: نمیدونم چی شده اما شما هاشیرا این. هرکاری بخواین میتونین بکنین😮💨
کای و کایا ذوق میکنن و میرن بیرون🤓
کای رو به کورین: برو به ارباب بگو ما حضور یه شیطانو اطراف محله(....)(همون محله ای که کانائه مرد) احساس میکنیم پس میریم اونجا لطفا شیطان کش دیگه ای رو نفرستین😁
کورین سر تکون میده شروع میکنه به راه رفتن🚶🏻♂️
کای: چیکار میکنی؟ پرواز کن سریع. ما عجله داریم
کورین: گشادیم میشه🗿
کایا:🤦🏻♀️
کیوکا: میگم میشه من برم؟؟
کایا: البتههه همین چیزی که کای گفت رو بگو
کیوکا: چشممممم😊
کایا کیوکا رو بغل میکنه و پراشو میبوسه😘
کیوکا هم میره
کایا: خب اینم از این. گم شو بریم
کای: پس پیش به سوی باباااااااا
کایا: هوووووووووو
و خب میرن
تو راه...
کای: یه❤️ـم🗣️🚶🏻♂️🚶🏻♂️
کایا: یه❤️ـم🗣️ نرم نرم
کای: طاقت نداره❤️ـم❤️ـم
کایا: بی🫵🏻چه کنم؟
کای: پیش💑ای زیبا زیبا
کایا: خیلی🤏🏻🌍🌍
کای: با یاد🫵🏻ام هرجا هرجا
کایا: ترکت نکنم
کای: 👑❤️ـم🫵🏻هستی🫵🏻هستی
کایا: دروازه های❤️ـت را شکستی
کای: پیمان یاری به❤️ـم🫵🏻بستی
کایا: با من پیوستی
(اصن شعرو. همش ایموجی شد🗿🗿)
اینا هم انقد راه میرن تا به محل مرگ کانائه میرسن
کای: عااااااااااااااااااااااااا غروب شد
کایا: ارع
اینا هم کلاه شنل های مشکی طلایی شون رو بر میدارن و سر میکنن
یهو یه صدایی میاد
؟؟؟: اوه اوه. اینجا رو... دوتا شیطان کش🤓
بچه ها کلاهشونو بیشتر میکشن جلو
؟؟؟: اوه... دوتا بچه هم هستن😊
بچه ها سکوت میکنن
؟؟؟: اسمتون چیه؟ چند سالتونه؟😉
و سکوتتت
؟؟؟ بدبخت با خاک یکسان میشه
؟؟؟: اهمیت دادنتون تو حلقم🗿
کای آروم رو به کایا: حرف نزن ممکنه بشناسه صدامون رو
کایا سر تکون میده
دوما: چشد؟ نشنیدم. چیزی گفتی؟
کای سکوت میکنه
دوما: هعی😮💨 میشه یکم اهمیت بدین؟ خسته شدم
کای و کایا شمشیراشون رو در میارن
دوما: اوه اینجارو. معذرت میخوام ولی شما نمیتونین من رو شکست بدین
دوما بادبزن هاش رو در میاره
دوما: ولی اگه میخواین میتونم یکن باهاتون بازی کنم🙂
کایا دندون قروچه میکنه و حمله ور میشه سمت دوما
با سرعت نور اولین آسیب رو بهش میزنه. یه دست دوما قطع میشه
دست دوما ا ز سرعت ترمیم میشه
دوما: اوه. تو خیلی قوی ای. هاشیرایی مگه نه؟😃
کای هم حمله میکنه و یه ضربه به شکمش میزنه و قسمتی از شکمش بریده میشه
دوما: واوووووو جفتتون قوی هستین. هاشیراها باید خیلی قوی باشن. اما نه در حد ما شیاطین😁
دوما حمله میکنه: هنر خونی شیطانی
و خب کلی تیغه یخی پرت میکنه سمتشون
کای و کایا جیغ میکشن. کای تا حدودی آسیب جزئی میبینه ولی دست کایا قطع میشه و پرت میشه و محکم میره تو حلق دیوار
کایا عربده میکشه
کای بلند میگه: نهههههه
و میدوه سمت کایا
میگه: هی هی. حالت خوبه؟
✯✯✯
چه عالی بقیه ش جا نشد
#انیمه
#شیطان_کش
#زندگی_دوباره
- ۵.۸k
- ۰۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط