رمان چشمات دنیای منه❣️ پارت سوم💋
ارسلان: دیدم آمبولانس داره میاد فکر کردم دیانا چیزیش شده
زنگ زدم به دیانا
دیانا: فقط توی اون درد مونده بودم چرا خون اومد ازش
دکتر که اومد هم همینو گفت ولی وقتی توپ رو نگاه کرد دید روی توپ یه شیشه روی توپه و اون دست منو پاره کرده و خون اومده
سحر: قبل از اینکه تلفن زنگ بخوره شیشه آبم رو شیکستم و کردم توی توپ و داشت هواش میرفت با دستم گرفتم و ارسلان و تعقیب میکردم
دیانا: دوستم آیدا اومد و بهم گفت گوشیم همش داره زنگ میخوره
جواب دادم
ارسلان: الو دیانا چی شده؟
دیانا: دیدم میخواد کلی سوال بپرسه گفتم به آیدا جواب بده
آیدا: سلام اگه میشه بیاید توی باشگاه
ارسلان: شما کی هستید؟؟
دیانا کجاست؟؟
ارسلان: داشتم حرف میزدم دیدم یکی شال سفیدش خونی شده و صورتش کبوده
فهمیدم دیاناس
دویدم سمتش یکی گوشیش رو بهم داد
ارسلان : چی شده دیانا
دیدم داره گریه میکنه و جواب نداد
از مربی شون سوال کردم و اونم گفت چی شده
دیانا رفت توی آمبولانس و منم رفتم توش
ارسلان: چی شده دیانا؟؟؟
دیانا: با گریه جواب داد
چی میخواستی بشه مچم شیکسته
ارسلان محکم کوبید توی سرش و گفت
چجوری اینجوری شد؟؟؟
دیانا: اون سحر خدا بگم چی بشه این کارو کرد
ارسلان:الان کجاست؟ میگفتی حالیش میکردم که این کارو با جوجه من انجام داده
دیانا: هر وقت دیدمش بهت میگم
آخه به نظرت اون میمونه؟؟
ارسلان: بالاخره که پیداش میکنیم
به بیمارستان که رسیدیم دیانا رو بردن برای عکس
ارسلان: نیکا و متین همش به گوشی دیانا زنگ میزدن
ای بابا اومدم خوشحالش کنما
چون دو سه روز دیگه تولدش بود
ارسلان گوشی رو جواب داد:
نیکا: الو دیانا چرا جواب نمیدی
ارسلان: سلام منم نیکا
نیکا: وا چی شده کجایید؟؟
ارسلان: توی بیمارستان
نیکا: ببییماارسستااااننننن؟؟؟
ارسلان: آره
همون موقع دکتر گفت:
همراه خانم دیانا رحیمی
همراه خانم دیانا رحیمی
ارسلان به نیکا گفت: من باید برم
نیکا: کدوم بیمارستان؟؟؟
💓💓💓💓💓💓💓
چطور بود بچه ها؟؟؟
منتظر نظر هاتون هستم 💞
#اصکی_ممنوع
ادیت خودم اصکی نروع😡😠
#چشمات_دنیای_منه
زنگ زدم به دیانا
دیانا: فقط توی اون درد مونده بودم چرا خون اومد ازش
دکتر که اومد هم همینو گفت ولی وقتی توپ رو نگاه کرد دید روی توپ یه شیشه روی توپه و اون دست منو پاره کرده و خون اومده
سحر: قبل از اینکه تلفن زنگ بخوره شیشه آبم رو شیکستم و کردم توی توپ و داشت هواش میرفت با دستم گرفتم و ارسلان و تعقیب میکردم
دیانا: دوستم آیدا اومد و بهم گفت گوشیم همش داره زنگ میخوره
جواب دادم
ارسلان: الو دیانا چی شده؟
دیانا: دیدم میخواد کلی سوال بپرسه گفتم به آیدا جواب بده
آیدا: سلام اگه میشه بیاید توی باشگاه
ارسلان: شما کی هستید؟؟
دیانا کجاست؟؟
ارسلان: داشتم حرف میزدم دیدم یکی شال سفیدش خونی شده و صورتش کبوده
فهمیدم دیاناس
دویدم سمتش یکی گوشیش رو بهم داد
ارسلان : چی شده دیانا
دیدم داره گریه میکنه و جواب نداد
از مربی شون سوال کردم و اونم گفت چی شده
دیانا رفت توی آمبولانس و منم رفتم توش
ارسلان: چی شده دیانا؟؟؟
دیانا: با گریه جواب داد
چی میخواستی بشه مچم شیکسته
ارسلان محکم کوبید توی سرش و گفت
چجوری اینجوری شد؟؟؟
دیانا: اون سحر خدا بگم چی بشه این کارو کرد
ارسلان:الان کجاست؟ میگفتی حالیش میکردم که این کارو با جوجه من انجام داده
دیانا: هر وقت دیدمش بهت میگم
آخه به نظرت اون میمونه؟؟
ارسلان: بالاخره که پیداش میکنیم
به بیمارستان که رسیدیم دیانا رو بردن برای عکس
ارسلان: نیکا و متین همش به گوشی دیانا زنگ میزدن
ای بابا اومدم خوشحالش کنما
چون دو سه روز دیگه تولدش بود
ارسلان گوشی رو جواب داد:
نیکا: الو دیانا چرا جواب نمیدی
ارسلان: سلام منم نیکا
نیکا: وا چی شده کجایید؟؟
ارسلان: توی بیمارستان
نیکا: ببییماارسستااااننننن؟؟؟
ارسلان: آره
همون موقع دکتر گفت:
همراه خانم دیانا رحیمی
همراه خانم دیانا رحیمی
ارسلان به نیکا گفت: من باید برم
نیکا: کدوم بیمارستان؟؟؟
💓💓💓💓💓💓💓
چطور بود بچه ها؟؟؟
منتظر نظر هاتون هستم 💞
#اصکی_ممنوع
ادیت خودم اصکی نروع😡😠
#چشمات_دنیای_منه
- ۲۷.۹k
- ۲۵ آذر ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط