{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت83

پارت83
دکترا هرکاری می کردن نمی شد هیچی شوک دست انگار سارا نمی خواست بیاد
سارا این مشکل از مادرش ارث رسیده بود امد نمی دونست حقم داشت تازه فهمید مادرش کیه مادرش سر همین از دنیا رفت
دانیال تازه خودشو رسونده بود بعد دیدن پیام مایکل اما انگار حال خودش بد تر بود وقتی رایان تو اون وضع دید نشسته داره زار میزنه شبیه بچه ها که بستنیشو گرفتن ترسید تمام صحنه های دیشب مثل فیلم از چشاش رد می شد باورش نمی شد اونی که رو تخت ساراس جواب سامیار چی میداد سامیاری که داره میاد پیش خواهرش سامیاری که به خون خاندان صادقی تشنه فقدر برای خواهرش داره میاد چی می گفت به دنیکا چی می گفت انگار پاهای دانیال تکون نمی خورد فقدر زیر لب می گفت نه یه دنیای دیگه نمی تونه بره نه سارا سارا تو رو خداا
سارا نمی خواست بره اون هنوز با رایان ازدواج نکرده بود بچه نیاورده بود هنوز سامیار ندیده بود هنوز یه عالمه ارزو داره هنوز یه عالمه رویا و خواسته داره بابت همون تا حالا سه بار برگشته رو رفته اما انگار بدن سارا تحمل نداره زندگی کنه درد بکشه انگار خسته بود از همه چیز تمام زندگیش از کودکی تا الان می دید ترکیه رفتن مرگ دنیا زندگی قبل دیدن رایان بعدش سه سال پیش همه مثل سریال بود براش سارا نمی خواست بره اما.،
رایان دیونه شده بود شیشه مشت میزد می گفت سارا نه سارا ببخشید غلط کردم هرچی توبگی هرچی بخواهی سارا
دانیال مثل بچه ها دور خودش پچ خورده بود زار میزد یاد وقتی افتاد که بچه بود عموش سارا زده بود داشت زخم سارا تمیز می کرد گفته بود می شکنم دست عمورو تا نزنه تو رو اما خودش با دستاش دیشب زدش دیشب پرت کردش
رایانم همین طور
انگار دکترم نمی خواست سارا بره ول کن نبود
(خب دوستان گلم امشب بی خواب بشین چون پارتی تا فردا گذاشته نمی شود با عشق 🤣🤣🤣🤣نفرین نکنین فقدر که من با خیال راحت بخوابم)خماری خوش بگذرت
دیدگاه ها (۱۹)

پارت 84سارا برای بار چندم برگشت دکتر با خوشحالی داد زد برگش...

پارت 85مامان و بابا رفتن رایان رو صندلی خوابیده بود لباس سفی...

پارت 82با داد بابا بلند شدم ساعت هفت و نیم بود نشستم همون ج...

حالا فهمیدین چرا اسم رمانم اغوش سرد گذاشتم☹☹☹☹☹☹☹

بچه ها این اوسیه منه شاید گوگولی بنظر برسه ولی داستان زندگیش...

پارت ۱۱ #پشت غرورت«فکر کردی من مُردم؟»اما خشکش زده بود.دختری...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p6نینا با تعجب نگاهش کرد.«پس چرا هیچ‌وقت ...

لبخند قاتلپارت⁴¹ویو جونگ‌کوکسلین روی زمین افتاده بود.چند لحظ...

سناریو(درخواستی):وقتی بچتون برای اولین بار راه می‌ره :نامجون...

سه روز از اون شب گذشته. سه روز که توی خونه مثل دو تا غریبه ز...

پارت دوم معرفی کتاب زرد پوست: از همون بعد فارغ‌التحصیلی با ن...

~🐻🖤 تهیونگ برای Dazed US😭💋وقتی تهیونگ رو روی صحنه می‌بینیم، ...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p5حرف یوری یادش اومد.«اگه خوابهاتو بنویسی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط