وقتی اون تورو به سرپرستی میگیره وp33

وقتی اون تورو به سرپرستی میگیره و...p33

وقتی اون تورو به سرپرستی میگیره و...p33
هنوز از دیدن فلیکس شوکه بودم. پنج ماه رفته بود و حالا برگشته بود و انگار تصمیم داشت تمام سؤال‌هایی رو که توی این مدت جمع کرده بود یک‌جا ازم بپرسه.

اما وقتی نگاهم به ا.ت افتاد تمام شوخی‌ها از ذهنم کنار رفت. یادم اومد دیشب چه اتفاقی افتاده بود و چطور ا.ت ترسیده بود. هنوز نمی‌دونستم چرا اون‌قدر مضطرب شده بود اما حس می‌کردم چیزی رو ازم پنهون می‌کنه.

$ : ا.ت.

ا.ت : جانم؟

$ : مطمئنی حالت خوبه؟

ا.ت : آره. فقط می‌خوام برگردیم چادر و یه کم استراحت کنیم.

$ : باشه. هر چی تو بخوای.

دستش رو محکم‌تر گرفتم و قدم‌هام رو با قدم‌های اون هماهنگ کردم. نمی‌خواستم بهش فشار بیارم. مخصوصاً حالا که باید بیشتر از همیشه مراقب خودش و بچه‌مون می‌بودم.

وقتی به چادر رسیدیم کمکش کردم بشینه و براش آب آوردم. بعد کنار اون نشستم و دستش رو گرفتم.

$ : اگه چیزی اذیتت می‌کنه بهم بگو. نمی‌خوام چیزی رو تنهایی تحمل کنی.

ا.ت چند لحظه نگاهم کرد. انگار می‌خواست چیزی بگه اما منصرف شد.

ا.ت : می‌دونم.

$ : پس بهم قول بده اگه اتفاقی افتاد یا چیزی ترسوندت بهم بگی.

ا.ت : قول می‌دم.

پیشونیش رو بوسیدم و اون سرش رو روی شونه‌ام گذاشت. برای چند لحظه فقط صدای موج‌ها رو شنیدیم.

اما من نمی‌دونستم که ا.ت هنوز همون یادداشت تهدیدآمیز رو توی جیبش نگه داشته. کاغذی که به خودش و بچه‌مون اشاره داشت و می‌تونست تمام آرامشمون رو به هم بزنه.

و فلیکس هم که تازه برگشته بود هنوز خبر نداشت چه خطر بزرگی ممکنه در انتظار ما باشه




خب خب خب ببخشید من یکم درگیر بودم و نتونستم الانم اینا رو به عنوان جبران بخونین
و اینکه بله شرط هم داریم چی؟

۸ تا لایک
۳ بازنشر
۱۰ تا کامنت
شما میتونید فایتینگ 😄
دیدگاه ها (۲۳)

Forbidden love⑨حالم خیلی بد بود چشمام پر از اشک شده بود و دس...

(دلداده) ✰✰ویو ا/تبعد از اینکه غذا رو خوردیم، تصمیم گرفتیم ب...

𝐓𝐡𝐞 𝐖𝐞𝐝𝐝𝐢𝐧𝐠 𝐃𝐚𝐲 | روز ازدواج𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟑صبح روز بعد نور آفتاب از ...

پُشتِ مَرز دوست داشتنپارت دومویو تهیونگ :همین که سرم رو بالا...

پارت سوم | «قرار نیست برم»ا/ت گوشی را از روی میز برداشت.— چر...

True Love⑨تهیونگچند روز از اون شامی که خوردیم گذشته بود حرفا...

ریاکشن

فاصله یک لبخند تا جنون

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋 𝟙𝟘: حقیقتصدای قدم‌های رزی در راهروی تاریک ن...

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 3 | دوباره، تو و مناز آن روز، جیمین کمی متفاوت شد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط