{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آمدم جانم به قربانت نگو حالا چرا

آمدم جانم به قربانت نگو حالا چرا

بی وفایم خوب می دانم نگو با ما چرا

شرمسارم از تو با احساس پاکت خوب من

خیره سر بودم نفهمیدم شدی شیدا چرا

سوختی در حسرتم عمرت فنا شد وای نه

من جفا کردم خدا بر یک دل تنها چرا؟

خوب گفتی سنگدل بودم نفهمیدم که دل

با خودش می کرد هی امروز و هی فردا چرا

سال ها می نالم از این درد خودخواهی که من

کرده ام خونین دلت،افتاده ای از پا چرا؟

آه می دانم به ناز من جوانی داده ای

شرم دارم تا بگویم آمدم اینجا چرا

سرگشته
#سهراب_عرب_زاده
دیدگاه ها (۱)

آمدم جانم به قربانت نگو حالا چرابی وفایم خوب می دانم نگو با ...

دوستی دارم دو رنگی می کندمثل روباهی زرنگی می کندمی زند نیرنگ...

خواب بودم یک ندا آمد منم لیلای توبی مُرُوَّت آن که می گفتی م...

رفتی و هم بعد از این عقلم معلم می شودخوب یا بد بی تو تنبیهِ ...

اعتراضی کردم از این عشق با ناراحتیداد پاسخ این چنین،هر جور د...

برای خودم زندگیی داشتم شاد و ساده و آزاد تا یک شب که هی حس ...

راستش من اصلا بلد نبودم چطور باید عاشق شد، حتی نفهمیدم چطور ...

تابع قوانین جمهوری اسلامی+ راستی ، میری بیرون میخوام لب.._فک...

داستانی زیبا از برزخ زوار امام حسین علیه السلام (خوش به سعا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط