پارت42
پارت42
تلفن قطع کردم حیاط با صفای داشتن
یهو یکی از پشت بقلم کرد رایان بود
رایان:چی پرنس منو دل گیر کرده
من:بهت حسودیم میشه خانواده عالی داری
رایان: همین حالا بگو اون مرده پشت خط کی بود
من:امیکا حسود خان
رایان:اها راستی مامان امشب خاله ها و عمه هامو دعوت کردن برای شام تا باهات اشنا بشن برات لباسم خریدم همونا که خواستی
من:باشه
یهو صدای سلفه اومد
من برگشتم
بابا :هی دلم برای انا می سوزه باید یه بچه بزرگ کنه
خندیدم
بابا:دخترم برو اماده شو
من:چشم
اقا یه ناهار خوردیم کم کم به غذا ها عادت کردم
رفتم تو اتاقم لباسمو با تاپ و شروارک سریع در اوردم حوله برداشتم پریدم حموم یک ساعته تو حموم بودم حوله پوشیدم یه حوله دیگه داشتم موهامو خوشک می کردم رفتم بیرون خدا شکر حموم تو اتاقم بود جلو اینه داشتم اب موهامو می گرفتم که رایان وارد شد
من:یا الای چیزی بگی چیزیت میشه
رایان :اومدم موهاتو خوشک کنم
من:ای دمت گرم بیا بدو خودم تو فکر بودم چطوری این دم اسب خوشک کنم
رایان:بی لیاقت مو به این قشنگی
من:حالا روتو برگردون لباسمو بپدشم
رایان:اه به چشم
سریع یه شروارک و تاپ پوشیدم
من:بیا خوشکش کن اینو
رایان موهامو داشت خشک می کرد چه حالی میده لعنتی خوابم گرفته بود که یهو رایان از صندلی بلندم کرد
من:چی می خواهی
گذاشت منو رو تخت
رایان:بوس و بغل و خواب
بعد رفت در و کلید کرد برق زد اومد تیشرتشو در اورد اومد رو تخت بغلم کرد شروع کرد به بوسیدن لبام
همراهیش.می کردم یهو در زدن از هم جدا شدیم به در نگاه کردم
من:ولش
داشتیم هم می بوسیدیم ک صدای ماما اومد
مامان:فکر کنم دخترم خوابه ولش
یکم گذاشت از هم جدا شدیم
رایان:اخه سیر شدم
من:رایان خاله و عمه هات مذهبین
رایان:چه جورم
من:اگه بهم حرف زدن
رایان:خودت باش همون سارای که تو ترکیه بود جوابشونو بده تازه راستی خاله ام ممکنه ازت بدش بیاد
من:وا چرا
رایان:هرچی باشه داماد اینده اشو دزدیدی
من:دخترش عاشقته
رایان:چه جورم
من:نزدیک دختره و خاله ات بشی همین امشب میرم ترکیه با پسر یکی از خاندان ترکی ازداواج می کنم
رایان:اصلا من خاله ندارم
من:افرین پسر خوب
رایان:حالا جایزه
بعد شروع کرد به بوسیدن کل ازای صورتم
نفهمیدم کی خوابم برد که ساعت پنج غرب بود
رایان بغلم کرده بود از بغلش بیرون امدم بکی از لباسای خوشگلمو پوشیدم یه کت و شروار یاسی بنفش کت بزور تا رون پام می رسید اما خیلی خوشگل بود یه ارایش تو پم کردم موهامم یه حالت باحال دادم کفش پاشینه بلند مشکی پوشیدم با یه شال یاسی که گلای بزرگ مشکی داشت چشام انگار یه رنگ خواست پیدا کرده بود
رایان:برگرد ببینمت
برگشتم
رایان:نه نمیشه
رایان:چرا اینقدر دل ادمو زیر رو می کنی
من:گمشو ببین یه لباس یاسی می پوشیا تا چشم دختر خاله ات در بیاد
تلفن قطع کردم حیاط با صفای داشتن
یهو یکی از پشت بقلم کرد رایان بود
رایان:چی پرنس منو دل گیر کرده
من:بهت حسودیم میشه خانواده عالی داری
رایان: همین حالا بگو اون مرده پشت خط کی بود
من:امیکا حسود خان
رایان:اها راستی مامان امشب خاله ها و عمه هامو دعوت کردن برای شام تا باهات اشنا بشن برات لباسم خریدم همونا که خواستی
من:باشه
یهو صدای سلفه اومد
من برگشتم
بابا :هی دلم برای انا می سوزه باید یه بچه بزرگ کنه
خندیدم
بابا:دخترم برو اماده شو
من:چشم
اقا یه ناهار خوردیم کم کم به غذا ها عادت کردم
رفتم تو اتاقم لباسمو با تاپ و شروارک سریع در اوردم حوله برداشتم پریدم حموم یک ساعته تو حموم بودم حوله پوشیدم یه حوله دیگه داشتم موهامو خوشک می کردم رفتم بیرون خدا شکر حموم تو اتاقم بود جلو اینه داشتم اب موهامو می گرفتم که رایان وارد شد
من:یا الای چیزی بگی چیزیت میشه
رایان :اومدم موهاتو خوشک کنم
من:ای دمت گرم بیا بدو خودم تو فکر بودم چطوری این دم اسب خوشک کنم
رایان:بی لیاقت مو به این قشنگی
من:حالا روتو برگردون لباسمو بپدشم
رایان:اه به چشم
سریع یه شروارک و تاپ پوشیدم
من:بیا خوشکش کن اینو
رایان موهامو داشت خشک می کرد چه حالی میده لعنتی خوابم گرفته بود که یهو رایان از صندلی بلندم کرد
من:چی می خواهی
گذاشت منو رو تخت
رایان:بوس و بغل و خواب
بعد رفت در و کلید کرد برق زد اومد تیشرتشو در اورد اومد رو تخت بغلم کرد شروع کرد به بوسیدن لبام
همراهیش.می کردم یهو در زدن از هم جدا شدیم به در نگاه کردم
من:ولش
داشتیم هم می بوسیدیم ک صدای ماما اومد
مامان:فکر کنم دخترم خوابه ولش
یکم گذاشت از هم جدا شدیم
رایان:اخه سیر شدم
من:رایان خاله و عمه هات مذهبین
رایان:چه جورم
من:اگه بهم حرف زدن
رایان:خودت باش همون سارای که تو ترکیه بود جوابشونو بده تازه راستی خاله ام ممکنه ازت بدش بیاد
من:وا چرا
رایان:هرچی باشه داماد اینده اشو دزدیدی
من:دخترش عاشقته
رایان:چه جورم
من:نزدیک دختره و خاله ات بشی همین امشب میرم ترکیه با پسر یکی از خاندان ترکی ازداواج می کنم
رایان:اصلا من خاله ندارم
من:افرین پسر خوب
رایان:حالا جایزه
بعد شروع کرد به بوسیدن کل ازای صورتم
نفهمیدم کی خوابم برد که ساعت پنج غرب بود
رایان بغلم کرده بود از بغلش بیرون امدم بکی از لباسای خوشگلمو پوشیدم یه کت و شروار یاسی بنفش کت بزور تا رون پام می رسید اما خیلی خوشگل بود یه ارایش تو پم کردم موهامم یه حالت باحال دادم کفش پاشینه بلند مشکی پوشیدم با یه شال یاسی که گلای بزرگ مشکی داشت چشام انگار یه رنگ خواست پیدا کرده بود
رایان:برگرد ببینمت
برگشتم
رایان:نه نمیشه
رایان:چرا اینقدر دل ادمو زیر رو می کنی
من:گمشو ببین یه لباس یاسی می پوشیا تا چشم دختر خاله ات در بیاد
- ۵.۶k
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط